۱۶۱۳ - !درون آن چمدان قدیمی مادر چه رازی بود؟

1464-87

شاهد از لوس آنجلس:

زمان ترک ایران، هنوز پدرم زنده بود، مادرم هنوز سر حال و پرانرژی بود، می گفت دلواپس تو هستم، ولی باید به 4 خواهر وبرادرت برسم، باید مراقب پدرت باشم، سعی کن مرتب به ما سر بزنی، اگر نیازی داشتی، همه ما درخدمت ات هستیم. در ضمن مراقب این چمدان چرمی قدیمی باش و بعدا به من برگردان. این یادگار پدر بزرگ است و با خود خاطره ها و برکت مخصوص دارد، از این سفارش آخر مادرم تعجب کردم، ولی آنقدر هیجان سفر داشتم که همه چیز برایم گذرا و معمولی بود.
ابتدا به لندن رفتم، یک دوره تخصصی را گذراندم، ولی از هوای همیشه خاکستری اش دلم میگرفت، من برخلاف خیلی ها، از هوای ابری و باران شدید و سرما فراری بودم و روزی که فهمیدم کالیفرنیا همیشه بهار است، به هر طریقی بود خود را به اینجا رساندم. تا در اینجا جا بیفتم، 4 سال طول کشید، ولی سرانجام کار خوبی پیدا کردم و در همان فضای کاری، با سیلویا یک دختر اسپانیایی آشنا شدم، که خیلی چشم ها بدنبال اش بود، ولی به من روی خوش نشان داد، خصوصا که من خیلی زود یکی از کارمندان ارشد کمپانی شدم. من که گاه هفته ای یکبار به ایران زنگ میزدم و حال خانواده را می پرسیدم و دل مادرم را شاد می کردم، با ورود سیلویا به زندگیم و سرگرمی ها، مهمانی ها، سفرها و کلاب ها و خلاصه پرکردن همه لحظات زندگی، بکلی خانواده را فراموش کردم و گاه دو سه ماه یکبار آنهم به تلفن هایشان جواب می دادم، ولی عجیب اینکه مادرم همچنان با هر مسافری، یک بسته پر از خوراکی و آثار دستی وعکس های کودکی و نوجوانی ام را می فرستاد.
از زبان پسرخاله ام در لندن شنیدم، پدرم دوبار سکته کرده و در بیمارستان است، به ایران زنگ زدم، پرسیدم چرا مرا خبر نکردید؟ مادرم گفت احساس کردم سخت گرفتاری و به اندازه کافی دردسر داری، نخواستم غصه پدرت را بخوری. پدرم هنوز در میانسالی بود که رفت و مادرم می گفت هزاران آرزو داشتم، تا با پدرت به امریکا بیائیم و نوه هایمان را ببینیم. ولی متاسفانه همه آن آرزوها برباد رفت. وقتی خداحافظی می کردم، مادرم گفت اگر نیازی داشتی مرا خبر کن و گوشی را گذاشت.
من با سیلویا ازدواج کردم و صاحب یک دختر شدم، زندگی مان خوب پیش میرفت، ولی ناگهان کمپانی دچار مشکلات بزرگی با شرکای خود شد و بعد از 8 ماه به اعلام ورشکستگی و تعطیلی انجامید و من و سیلویا بیکار شدیم ما که پیش بینی چنین روزهایی را نمی کردیم، هر دو خانه نشین شدیم، از سویی تلاش برای یافتن کاری مناسب هم به جایی نرسید و یک شب در نهایت نا امیدی، مادرم زنگ زد و پرسید برایت مشکلی پیش آمده؟ گفتم چطور؟ گفت دیشب خواب دیدم خیلی غمگین هستی! گفتم کارم را از دست دادم، گفت آن چمدان قدیمی راکه آن همه سفارش کردم، هنوز حفظ اش کردی؟ گفتم بله، درونش پر از عکس و خاطره های گذشته است، گفت با حوصله و دقت چمدان را باز کن، همه دیواره های چمدان را بشکاف تا یادگاری که من برای روزهای سخت برایت گذاشته ام ببینی!
من با ناباوری چمدان را درون گاراژ خانه گشودم، با عجله همه کف و دیوارهای آنرا شکافتم و دسته دسته دلار و کیسه های کوچولویی پر از طلا و انگشتر قدیمی الماس مادرم را در آن پیدا کردم. باور کنید تا نیم ساعت هاج وواج نگاه شان می کردم. از خودم می پرسیدم اینها حقیقت ندارد؟ نیازی نیست بگویم چه مبلغ پول نقد و طلا و جواهر درون آن چمدان قدیمی بود، فقط این را بگویم که ما را حداقل برای 6 ماه از هر نوع نگرانی دور کرد و من یکی دو بار فقط با خود اندیشیدم اگر در یکی از فرودگاهها این خاطره های مادر کشف می شد چه می شد؟ ولی با خود می گفتم دعای خیرمادرم با من بود.
به مادرم زنگ زدم، بعد از سالها حدود دو ساعت با او حرف زدم، خیلی از او تشکر کردم، برایم توضیح داد، از چند سال قبل از سفرم، برایم تدارک آن دستمایه را دیده بود و خوشحال از اینکه در تنگنای بزرگ زندگیم به فریادم رسید.
خوشبختانه بعد از یک دوره بیکاری، من شغل پردرآمد و آینده سازی پیدا کردم، زندگی من و سیلویا دچار تحول شد، رفت و آمدها، سفرها و بریز و بپاش ها شروع شد، من می خواستم حد نگه دارم، ولی سیلویا بسیار خوشگذران بود و زندگی را برای امروز می خواست. در سفری به آریزونا، در میانه راه، یک تریلی بزرگ که کنترل از دست داده بود، به سوی اتومبیل ما و چند اتومبیل دیگر آمده و ما هیچ نفهمیدیم. دو سه روزی طول کشید تا من چشم باز کنم، برایم توضیح دادند، برای اینکه بتوانم از برخورد تریلی به سمت راست اتومبیل خود جلوگیری کنم، بقولی همسر و دخترم را نجات بدهم، همه ضربات به قسمت راننده وارد آمد، من دچار شکستگی کمر و پاها و دنده ها شدم. خوشبختانه سیلویا و دخترم صدمه جدی ندیده بودند. من که موقتا قادر به کار نبودم، به یک مرکز مراقبت های ویژه انتقال یافتم، سیلویا که هر روز به دیدارم می آمد، به مرور غیبش زد. بعد هم یکروز راحت در چشمانم نگاه کرد و گفت بعضی دکترها می گویند تو دیگر روی پای نخواهی ایستاد و قدرت کار هم نخواهی داشت. گفتم تو چه تصمیمی داری؟ گفت من طلاق میخواهم، گفتم دخترم چی میشود؟ گفت خانه و پس انداز بانکی را بمن بده، دخترمان هم مال تو! این برخورد و این تصمیم سیلویا مرا به شدت شوکه کرد، بطوری که حالم خراب شد و پرستاران به سراغم آمدند.
من از مرکز از طریق یک مددکار، ترتیب طلاق و واگذاری خانه را به سیلویا دادم و او بقول خودش از قفس آزاد شد و رفت. من برای مراقبت از دخترم، از یکی از دوستان قدیمی ام کمک گرفتم، که صمیمانه پذیرفته و او را به خانه خود بردند و من بعد از ماهها، سرانجام به مادرم زنگ زدم و همه ماجرا را گفتم، خیلی ناراحت شد، خیلی گریست و گفت من بهرطریقی شده خودم را به تو میرسانم.
من باورم نمی شد مادرم بتواند خود را به لس آنجلس برساند، من هنوز در شرایط جسمی مناسبی نبودم، همه امیدهایم را از دست داده بودم، چون به جز یک دوست قدیمی، همه آن دوستانی که آخر هفته ها با هم بودیم، غیب شان زده بود. بقول یکی از آنها حوصله دیدن یک آدم بیمار و از کار افتاده را ندارند، چون روحیه شان خراب میشود! شاید حق داشتند، وقتی همسرم با آن سالهای پراز خاطره آنچنان راحت مرا رها کرد و رفت من نباید از دیگران توقعی داشتم.
یک روز که غمگین روی تخت خوابیده بودم و به تلویزیون چشم دوخته بودم، ناگهان مادرم را در آستانه در دیدم، فکرکردم خواب می بینم، فریاد زدم مادر؟ با همان صدای همیشه مهربانش گفت قول دادم که می آیم، دیدی که آمدم. به سویم دوید و بغلم کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت تو، پسر برومند من، روی تخت بیمارستان افتاده ای؟ من باورم نمی شود. از او نپرسیدم چگونه آمدی؟ چه کسی کمکت کرد؟
از همان لحظه تلاش شبانه روزی مادر شروع شد و درست 2ماه بعد هم درون یک آپارتمان اجاره ای، به آرامی قدم بر می داشتم و زندگی را از دریچه تازه ای می دیدم و نفهمیدم چگونه و با چه زبانی، با مدیران کمپانی من حرف زده بود که آنها به دیدار من آمدند و مرا دوباره به کار دعوت کردند و همزمان مادرم، یکروز با دخترخاله خودش وارد آپارتمان شد، من سالها بود فریده را ندیده بودم و خبر نداشتم در همین شهر زندگی می کند، برایم گفت پرستار یکی از بیمارستانهای دانشگاهی است و آمده تا مرا دوباره به زندگی برگرداند.
7ماه بعد من متوجه شدم، مدت ویزای مادرم پایان یافته، گفتم با یک وکیل حرف میزنم تا ترتیب تمدید آنرا بدهد، وگرنه بعدها امکان ورود به امریکا را نداری. خندید و گفت من دیگر سالهای زیادی از عمرم نمانده که بخواهم دوباره به امریکا بیایم، بقیه اهل خانه هنوز به من نیاز دارند. هر دو خواهرانت حامله هستند، برادرت در آستانه ازدواج است، گفتم اجازه بده من برای همه سوغات بخرم، باز هم خندید و به آن چمدان قدیمی اشاره کرد و گفت حسابی تعمیرش کردم درونش پر از سوقاتی است و بعد به فریده که به من تکیه داده بود، اشاره کرد و گفت تو و دخترت را به فریده سپردم، او یک فرشته واقعی است. گفتم مادر! تا روز مادر بمان. گفت نوه های جدیدم در راه هستند، بچه ها به من نیاز دارند، من سهم تو را از قلبم دادم.
دو هفته بعد در فرودگاه لس آنجلس، مادرم را از دور تماشا می کردم، کوچک اندام با موهای سپید و دستهای لرزان که چمدان قدیمی اش را بدنبال می کشید.

1464-88