سنگ صبـور

1614-27

من آدم بی دست و پائی نیستم، ولی ساده دل و مهربان و با گذشت هستم، شاید همین همیشه کار دستم داده است من در یک خانواده شلوغ به دنیا آمدم، ما 8 برادر و خواهر بودیم، پدرمان بدنبال تولد آخرین فرزند، به بهانه دیدار عموهایم به کانادا رفت بعد هم خبر داد دیگر باز نمی گردد، ولی کم کم امکاناتی فراهم می سازد تا همه ما به مرور به کانادا برویم.
مادرم نظر خوبی درباره خارج نداشت و می گفت بی بندوباری، خطرات مختلف و گروه های ضد خارجی، آرامشی برای مهاجرین نمی گذارد. هرچه بود سبب گردید ما همگی در ایران ماندگار شویم پدر بزرگ مهربان و ثروتمندمان، اجازه نداد جای خالی پدر را احساس کنیم چون همه امکانات رفاهی برای ما آماده می کرد حتی اصرار داشت ما در ایران به دانشگاه برویم، که فقط 3 نفر از ما به دانشگاه راه یافتیم. من رشته علوم اداری و مدیریت را تمام کردم، در یکی از ادارات دولتی بکار مشغول شدم، درآمدم متوسط بود. با یکی از نوه های خاله مادرم ازدواج کردم، دختر زیبا و خوش اندامی بود، گرچه من زیاد بدنبال زن زیبا نبودم ولی بهرحال قسمت من چنین بود. متاسفانه بعد از دو سال فهمیدم همسرم با نامزد سابق خود رابطه دارد، به راحتی می توانستم همه آینده او را ویران کنم، ولی هم برای حفظ آبروی خودم و هم راحت شدن از شر او طلاقش دادم، ولی تا یکسال حال خوبی نداشتم، بعد هم تصمیم به سفر گرفتم، بجای کانادا، سر از امریکا در آوردم، دو سه تا از دوستان سابق کمکم کردند، من که آدم مسئولی بودم، خیلی زود درکارم موفق شدم، با فراگیری زبان اسپانیش، در یک کمپانی بزرگ استخدام شدم و بعد هم به شعبه اصلی کمپانی در فلوریدا رفتم. در میامی با خانمی سوئدی آشنا شدم که عاشق شرقی ها بود، می گفت از اولین روزی که مرا دیده به من جذب شده، می خواست با هم مدتی دوست باشیم اگر به توافق رسیدیم در مورد ازدواج تصمیم بگیریم، من به هیچ کدام فکر نمی کردم، ولی شارونا بدجوری به من چسبیده بود، و می گفت تو شانس بزرگ زندگی من هستی.
من کم کم به شارونا عادت کردم، بنا به پیشنهاد او تصمیم گرفتم درکنار شغل اصلی مان، یک فست فود هم بخریم، که اتفاقا کار بجایی بود، چون درآمد بالایی برایمان آورد، دومین شعبه را هم خریدیم، در همان مسیر با هم رابطه هم داشتیم و یکروز من بخود آمدم که شارونا دو دختر دوقلو بمن هدیه داد ولی هنوز ازدواج نکرده بودیم.
دوقلوها سبب شدند من تصمیم به ازدواج بگیرم. شارونا مشتاق بود، ولی من هنوز تردید داشتم، ولی بهرحال ورود دو مهمان کوچولو بکلی مسیر فکری مرا هم عوض کرد. من که همیشه زندگیم پر از فراز و نشیب و حوادث دور از انتظار بود، بهرحال با شارونا حرف زدم، او هم گفت عجالتا درباره ازدواج حرفی نزنیم. درست در یکسالگی دوقلوها بود که شارونا گفت قصد دارد به سوئد نزد پدر ومادرش باز گردد، من گفتم تکلیف بچه ها چه میشود؟ تکلیف بیزینس هایمان چی؟ گفت هر دو را می فروشیم و من در هر شرایطی باید برگردم سوئد، اگر خیلی دوقلوها را دوست داری، با من بیا، گفتم من اهل زندگی در سوئد نیستم. در همین فاصله دو فست فود را فروختیم و یکروز صبح که من سر کار می رفتم، احساس کردم وضع خانه غیرعادی است. زیاد چیز خاصی ندیدم، ولی غروب که برگشتم یک نامه از شارونا بود که با دوقلوها به سوئد پرواز کرده بود. در نامه نوشته بود تو میتوانی ادعای پدری بچه ها را بکنی و از من شکایت هم بکنی، ولی یادت باشد که بچه ها همه مدرک شان بنام من است و هیچ جا اسمی از تو نیست! من که اصولا اهل شکایت نبودم، غصه خوردم، چون به دوقلوها عادت کرده بودم، ولی بخودم قبولاندم که سرنوشت من همیشه عجیب بوده و من هم باید با آن کنار بیایم.
مدتی گذشت، من دوباره از میامی به نیویورک انتقال یافتم، همزمان پدرم مرا پیدا کرد، من نمی خواستم با او رابطه ای داشته باشم ولی دست بردارنبود، یکروز غروب که از سر کار برگشتم، پدرم را جلوی در دیدم. بهرحال او را به درون خانه دعوت کردم. با او یک خانم جوان هم بود که می گفت دختر یکی از دوستان قدیمی اش است. می گفت با من آمده تا به عیادت یکی ازدوستانش برود، شینا ظاهرا دختر آرام و با وقاری بود دو شب خانه من ماند و بعد هم رفت، ولی پدرم می گفت برای دو هفته آمده. من که از گذشته ها خاطره خوشی نداشتم گفتم براستی فکر می کنی من تو را بخشیده ام؟ می خندید و می گفت بچه های من مهربان و بخشنده هستند، توقع داری یکروز خبر مرگ مرا برایت بیاورند و آن وقت مرا ببخشی؟ همه سعی خودم را کردم که رفتارم زیاد سرد نباشد، ولی در ته ذهنم آن روزهای تعطیل آخر هفته در ایران را به یاد می آوردم که مادرم سعی کرد کمبود پدر را احساس نکنیم پدرم می گفت دو ازدواج نا فرجام داشته، ولی همیشه به یاد مادرم بوده است!
خوشبختانه بعد از دو هفته پدرم به کانادا بازگشت، من هم نفسی به راحت کشیدم، چون براستی تحمل او را زیرسقف خانه ام نداشتم دو سه ماه بعد دوباره سر و کله شینا پیدا شد، این بار با شرایط دور از انتظاری آمده بود، یک بچه در بغل داشت. با گریه برایم تعریف کرد که دوست پسرش قرار بود به امریکا بیاید و در اینجا با هم ازدواج کنند،ولی متاسفانه زیر قول و قرار خود زده و او را رها ساخته است می گفت هیچکس را بجز یک دوست بیمار ندارد من دلم سوخت و گفتم می تواند مدتی در آپارتمان من بماند، ولی بعد برای زندگیش یک فکر عاجل بکند.
شینا شروع کرد برای من غذا پختن، به خانه رسیدن، به من محبت کردن، که ابتدا من زیاد خوشحال نبودم، ولی وقتی او را می دیدم که همه وجودش به این بچه بسته است و واقعا کسی را ندارد، از طریق دوستی بدنبال اقامت او رفتم، برای خودش و بچه اش بیمه گرفتم. شینا چپ و راست دست های مرا می بوسید و تشکر می کرد می گفت اگر شوهری چون تو داشتم خوشبخت ترین زن دنیا بودم، من زخم خورده با آن همه تجربه های تلخ، از هر وصلت رسمی و غیررسمی می ترسیدم، ولی بعد از یکسال و نیم دوباره دل مهربان من، به شینا جذب شد و علیرغم جنگ درونی با خودم، تن به ازدواج با او دادم.
شینا واقعا وفادار و نجیب بود، شب و روز از من مراقبت می کرد، همه کار انجام می داد تا من خوشحال بشوم. یک شب بخشی از زندگی گذشته خودم را برای او بازگو کردم و از ضربه هایی که خوردم، از بی وفایی ها، خیانت ها حرف زدم، کلی اشک ریخت و بعد گفت می خواهم یک واقعیت بزرگ را با تو در میان بگذارم، بعد درحالیکه کمی می لرزید گفت این بچه درواقع بچه پدرت است! من در یک لحظه صدا درگلویم خفه شد، نمی دانستم چه بگویم تا یک ساعت حرف نزدم، چون می خواستم افکارم را متمرکز کنم. از او خواستم چند روزی مرا آزاد بگذارد تا فکر کنم. امروز که این ماجرا را برای شما ایمیل می کنم، واقعا درمانده ام که چکنم؟ با شینا چه باید بکنم؟ او را طلاق بدهم، رها کنم؟ این راه سخت را ادامه بدهم؟ با پدرم چکنم؟ آیا من می توانم شینا و فرزندش را بدون تنش در کنار خود داشته باشم؟
فرزاد – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به آقای فرزاد از نیویورک پاسخ می دهد

عدم حضور پدر در دوران کودکی و احساس عدم علاقه او به پرورش و سرپرستی شما و هفت برادر و خواهر دیگر سبب شد که محبت پدر بزرگ را گرامی بدارید و بتوانید با کمک او به تحصیل بپردازید. واقعیت این است که خانواده های که هشت فرزند دارند کمتر وقت برای نشان دادن عواطف خود به فرزندان خویش پیدا می کنند. «پدر» برای رهائی از مسئولیت ناپدید شد و شما در این میان با افراد متفاوت و حوادث بسیار روبرو شدید تا آنکه پدر و شینا را روبروی خود دیدید و بدلیل اینکه همسر پیشین شما با فرزندانش به سوئد رفته بود نظر خوبی نسبت به ازدواج دیگر نداشتید ولی شینا پس از مدتی با کودکی برسر راهتان قرار گرفت. مهربانی و محبت پیاپی او سبب شد که بخود اجازه ازدواج دیگری را بدهید. اینک پس از مدتی زندگی با شینا دریافته اید که شینا فرزندی دارد که برادرخوانده (و یا خواهر خوانده) شماست و نمیدانید که با شینا چه رفتاری را در پیش بگیرید؟
مسئله این است که شما دو فرزند هم در سوئد دارید که باید راجع به آنها هم برنامه ای در زندگی خود داشته باشید.
از سوی دیگر در دیداری که از پدر و با حضور شینا داشته اید پدر به شما از رابطه اش با شینا سخنی به میان نمی آورد. بنابراین کسی که پنهانکاری کرده است پدر شماست. بدون آنکه بدانید دیدید دختر جوانی دارای فرزندی است که به او خیلی علاقه نشان میدهد. احتمالا احساس دوری از فرزندان خود و محبتی که از شینا می دیدید سبب شد که به پیشنهاد او برای ازدواج پاسخ مثبت بدهید. در این زمان بهتر است با پدر خود تماس بگیرید و جریان را با او در میان بگذارید و پاسخ او را برای برادری که به شما هدیه کرده است بشنوید. بنظر می رسد برنامه ای در پیش دارید که بهتر است با کمک روانشناس آنرا تنظیم کنید.