سنگ صبـور

1615-68

من قبل از انقلاب برای تحصیل به لندن رفتم، قرار بود رشته پزشکی را بخوانم، ولی سر از رشته برق در آوردم، تا دوسالی جرأت بازگشت نداشتم، چون پدرم خیال می کرد من با تیتر دکترا بر میگردم، بعد که فهمید چه گذشته پیغام داد اشکالی ندارد حداقل برگرد نزد خانواده باش.
در بازگشت جنگ ایران و عراق شروع شده بود، برادر کوچکترم بعنوان کمک خلبان به جبهه رفت، درحالیکه رکسانا همسرش تنها ماند، مرتب گریه می کرد، این گریه ها وقتی برادرم گم شد، به اوج رسید. من به خواسته مادرم، رکسانا وخواهرم را به شمال بردم، تا کمی آرام بشود، در هتلی که بودیم، نیمه شب ها، رکسانا گریان به اتاق من می آمد و از خاطرات زندگی اش برایم می گفت و اصرار داشت همانجا روی مبل بخوابد چون از تنهایی می ترسید. یک شب مرا به اتاق خود کشاند و عریان به آغوشم کشید، راستش من هم نفهمیدم چه شد، صبح که بیدار شدم سخت پشیمان بودم. ولی رکسانا می گفت چرا با من ازدواج نمی کنی؟ من توضیح می دادم که در این شرایط بهتر است هیچ اقدامی نکنیم، در بازگشت رکسانا گفت حامله شده! من به شدت ترسیدم. مجسم می کردم که فامیل ماجرا را بفهمند، چقدر رسوایی بپا میشود، به رکسانا گفتم حاضرم همه هزینه کورتاژ او را بدهم، ولی نپذیرفت و گفت اگر نمیخواهی با من ازدواج نکن، ولی حداقل هزینه زندگی من و بچه ات را بده. من پذیرفتم، همزمان در یک شرکت ایرانی انگلیسی بکار مشغول شدم، رکسانا هم به پدر و مادرم قبولاند که بعد از رفتن برادرم فهمیده حامله است دو سه بار خواسته کورتاژ کند، ولی پزشکان او را ترسانده اند، ناچار حاملگی خود را پنهان کرده، ولی دیگر نمی تواند ظاهرسازی کند خانواده با کمی تردید، ماجرا را پذیرفتند و من نفسی به راحت کشیدم،ولی در پشت پرده هزینه بالایی بابت مخارج زندگی رکسانا و بعد هم پسرش می پرداختم. رکسانا به خانه مادرش رفته بود، ولی یک طبقه خانه آنها را ظاهرا اجاره کرده بود. من گاهی دو شیفت کار می کردم که هزینه زندگی خود و رکسانا را تامین کنم.
با توجه به زمان تولد نوزاد، خیلی چیزها با هم نمی خورد، اولا در ماه آخر بارداری اش بکلی خود را به من نشان نمی داد و من مرتب به حساب بانکی اش پول واریز می کردم، گاه تقاضای مبلغ بیشتری می کرد تا داروها و مایحتاج بچه و مراجعات مکرر به پزشک را تامین کند بهرحال تردید من با توجه به شرایط زندگی رکسانا، دور بودن از دسترس، محدودیت من در دیدار با او، سختگیری خانواده اش، حساسیت مادرم در دیدار من از رکسانا. همه و همه مرا در یک تنگنا گذاشته بود. ولی بهرحال من 7 سال تمام، بالاترین خرج را متحمل شدم، حتی یکی دو بار هم دور از چشم خانواده به سفرهای یک هفته ای رفتیم. حقیقت را بخواهید من راضی بودم با رکسانا ازدواج کنم و احتمالا بالای سر پسر خودم باشم، ولی او می گفت حالا دیگر دیر است!
یکروز صبح زنگ خانه را زدند، من در نهایت حیرت و دستپاچگی با مجید برادرم روبرو شدم، که عصایی زیر بغل اش بود و روبروی من ایستاده بود او را بغل کردم، برایم گفت اسیر بوده و به اتفاق دو سه نفر دیگر موفق به فرار شده و از طریق دریا به عمان رفته و بعد هم خود را به ایران رسانده است. خانواده دورش را گرفتند، خبر دادند که رکسانا درست زمان رفتن او به جبهه حامله بوده، برادرم خیلی جا خورد، ولی بهرحال خوشحال شد و به رکسانا زنگ زدیم که نیم ساعت بعد وارد شد، مجید را بغل کرده و اشک ریخت. سر و صورت او را بوسید و بعد هم پسرش از در وارد شد و برادرم او را بغل کرد، من که ناراحت شده بودم، به بهانه ای خانه را ترک کردم.
رکسانا به خانه مادرم بازگشت طبقه زیرزمین را تزئین کرده و زندگی تازه خود را با مجید آغاز کرد، ولی یکروز به سر کار من آمد و گفت تو میدانی که بیژن پسرم در واقع پسر تو هم هست، تو نباید مسئولیت پدری را فراموش کنی، تو باید همچنان هزینه زندگی او را بپردازی، همین که من به هر نوع جلوی یک فاجعه را گرفتم و نگفتم بیژن نتیجه رابطه نا مشروع ماست، خدا را شکر کن!
من از شنیدن این حرفها عصبانی شدم، ولی دهانم را بستم، قول دادم همچنان هزینه های زندگی بیژن را بدهم، بشرط اینکه هر بار به آن اضافه نشود، رکسانا ظاهرا قبول کرد و رفت. ولی من ته دلم بدجوری نسبت به رکسانا کینه داشتم، خیلی برایم زور داشت که او با حربه این رابطه ناخواسته و بعد هم تولد یک بچه ناخواسته، که هنوز هم در موردش عصبانی بودم ازمن باج خواهی می کند.
من کاری در شعبه سوم آن کمپانی در دبی پیدا کرده بودم، ولی رکسانا تهدیدم کرد که اگر بخواهم از پرداخت ماهانه شانه خالی کنم، راز زندگی مان را بر ملا می کند چون عقیده داشت هنوز پدر ومادرمان در مورد اینکه بیژن پسر مجید باشد شک دارند ودو سه بار هم زیر لب حرفهایی زده اند.
من دور آن شغل را هم خط کشیدم و در ایران جنگ زده ماندم. رکسانا یکی دو بار پیشنهاد رابطه داد، که من با همه وجود رد کردم و گفتم دیگر تکرار نکند! مجید شغل خوبی در ارتش گرفته به زندگی خود سر و سامان داد، خانه ای خرید و از خانواده جدا شد، من می دیدم که رکسانا و مجید در رفاه کامل هستند ولی رکسانا همچنان از من می خواست به حساب اش پول بریزم.
یادم هست یکروز که به عیادت پدر یکی از دوستان خود به بیمارستان رفته بودم، عموی دوستم گفت من باید با شما درباره رکسانا حرف بزنم، کمی جا خوردم، گفتم من در مورد زن برادرم کاره ای نیستم، گفت اتفاقا باید با شما در میان بگذارم، بعد به راهروی بیمارستان آمد و گفت این خانم از حدود 6 سال پیش از پسرم همه ماهه مبلغی بابت پسرش می گیرد! من با شنیدن این حرف تکان خوردم، گفتم منظورتان چیه؟ گفت رکسانا همزمان با گم شدن شوهرش، چند هفته ای با پسرم رابطه داشت و مدعی بود که از او حامله شده است بعد هم برای پنهان نگهداشتن این راز و در ضمن تضمین زندگی بچه اش، از پسرم ماهانه مبلغ قابل توجهی می گرفت، اخیرا پسرم ازدواج کرده و مسئول زندگی تازه ای شده ولی رکسانا دست نمی کشد، همچنان باج خواهی می کند. حالا که برادرت برگشته و زندگی خود را می کند و آن پسر را هم بعنوان فرزند خود پذیرفته چرا باید پسرم هزینه اش را بپردازد؟ من خواستم قبل از مراجعه به شوهرش با شما حرف بزنم تا شاید مشکل حل شود آن آقا نمی دانست در آن لحظه همه بند بند وجود من می لرزد. از خشم میخواهم مشت به دیوار بیمارستان بکوبم، من گفتم قول میدهم این ماجرا را بدون اینکه به برادرم ضربه روحی وارد آید حل کنم و پسر شما را برای همیشه خلاص نمایم.
من از بیمارستان تا آمدم درون اتومبیل مرتب فریاد میزدم بطوری که رهگذران با تعجب نگاهم می کردند. از بیرون خانه به رکسانا زنگ زدم، همه ماجرا را گفتم و تهدیدش کردم تو بدلیل این دروغ بزرگ وا ینکه معلوم نیست این بچه براستی به چه کسی تعلق دارد سالهاست زندگی بر من و آن مرد بیچاره تلخ کرده ای. اگر دست نکشی همه ما میرویم سراغ مجید وواقعیت را می گوئیم. رکسانا به گریه افتاد و با التماس گفت قسم میخورم از همین لحظه همه آن رفتارها را ترک کنم از شما می خواهم این راز را در خود نگه دارید و اگر از من کوچکترین خطایی دیدید برادرت را خبر کن.
من 6 ماه است به لندن آمده ام، در این مدت با خود بسیار جنگیده ام، بارها تصمیم گرفتم به برادرم زنگ بزنم وواقعیت را بگویم، ولی دلم بحال او سوخت، او با شنیدن این واقعیت ها می شکند، ولی آیا من باید سکوت کنم؟ من باید این چنین آسان باج خواهی های رکسانا را ندیده بگیرم ؟ واقعا من چه باید بکنم؟
مهدی – لندن

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به آقای مهدی از لندن پاسخ میدهد

پس از پایان جنگ ایران و عراق حوادثی را که تجربه کرده اید گاه بگاه اتفاق افتاده است ولی در مورد شما این یک حادثه توام با طرح و نقشه برای اخاذی از نزدیکان بوسیله کسی است که از ابتدا به همسر خود علاقه ای نداشته است. مجید در جنگ اسیر میشود و همسر او آنقدر صبوری و تحمل ندارد و از غیبت شوهر استفاده می کند تا برنامه ای را که طرح کرده بود به انجام برساند و شما به پیشنهاد مادر خود خواهر و رکسانا را به شمال می برید پرسش این است که رکسانا چگونه و با چه اطمینانی حضور خواهر شما را ندیده گرفته و به اتاق شما پناه آورده است؟ اگر میگوئید که او برای درد دل کردن خوابگاه را بجای محل مناسب و گوشه ای از هتل انتخاب کرده است پرسش این است که آیا یک زن جوان بدون نشانه های حساب شده از سوی مرد به سوی او می رود؟ معمولا در چنین مواردی کشش دو جانبه این وضع را بوجود می آورد. ادعای رکسانا از اینکه از شما حامله شده است سبب شد که با پنهانکاری و پرداخت ماهانه خود را از پاسخ به این پرسش که چرا با همسر برادر جنگجوی خود رابطه برقرار کرده اید دور نگهدارید.
اینک متوجه شده اید که رکسانا با فرد دیگری نیز همین رفتار را داشته است. معلوم نیست که شرایط روانی و شخصیتی رکسانا در رابطه با «مرد» چگونه است؟ و آیا او این راه را برای امرار معاش و یا بدلیل نیاز جسمانی و یا به دلیل شخصیت مردم ستیز انتخاب کرده است؟
در این زمان با آنکه خواسته اید موضوع را همچنان مخفی نگهدارید بهتر است که با کمک روانشناس راه درست را برای آگاهی مجید ازماجرای همسری که دارد انتخاب کنید. مسئله دیگر این است که واقعا معلوم نیست که فرزند او از چه کسی است؟ و درصورت نیازهای احتمالی پزشکی آگاهی از وضع«پدر» این کودک ممکن است الزام آور باشد. با برادر خود به روانشناس مراجعه کنید و در آنجا ماجرا را به درستی مطرح کنید.