۱۶۱۵ - ...شبی که آن حادثه هولناک رخ داد

1464-87

سحر از تورنتو:

شبی که آن حادثه برایم رخ داد، آرزو می کردم خواب باشم، به گذشته برگردم وهرگز ازدواج نکنم و حتی آرزو می کردم، اصلا به دنیا نمی آمدم. چون برای من آن حادثه هولناک بود.
من در یک خانواده متوسط، ولی خوشبخت در رامسر به دنیا آمدم، در یکی از تابستان ها، که هجوم مسافران ازنقاط مختلف به سوی سواحل دریا سرازیر بود، پدرم دو اتاق خانه را به همان مسافران اجاره داده بود، یکی از آنها جوانی بنام «پرتو» بود، که می گفت تحصیلات دانشگاهی اش را در هند گذرانده، ولی هنوز در ایران شغل مناسبی پیدا نکرده، در طبقه پائین خانه پدرش زندگی می کند. در فروش مصالح ساختمانی به پدرش یاری می رساند و حقوق کافی هم می گیرد تا روزی شغل تخصصی خود را بیابد.
«پرتو» قرار بود سه روز بماند، ولی ده روز ماند و سرانجام هم مرا از پدر ومادرم خواستگاری کرد، پدرم عقیده داشت هنوز پرتو روی پای خود نایستاده است، بااینحال پرتو دست بردار نبود، تا پدرم موافقت کرد.
یک ماه بعد پدر ومادر پرتو با اصرار ما را به تهران دعوت کردند، تا مراسم عروسی را در آنجا برگزار کنند و بعد هم ما را در خا نه خود جای دادند و مرا هم به دلیل آشنایی با تایپ و کارهای اداری، درهمانجا به کاری گرفتند و حقوقی هم برای من تعیین کردند، منوچهر پدر پرتو بسیار شوخ و بذله گو بود، به هر بهانه ای مرا بغل می کرد و می گفت تو خوشگل ترین و سکسی ترین عروس دنیا هستی، پسرم خیلی شانس آورده، امیدوارم قدر تو را بداند، از سویی مادرشوهرم به طعنه می گفت منوچهر زیباپسند است تا به امروز 10 تا دوست دختر عوض کرده، چشمش بدنبال زنان دوستان اش هم بوده است! که این حرف فریاد منوچهرخان را بلند میکرد. در این میان علیرغم مخالفت منوچهرخان، پرتو تصمیم به سفر به خارج گرفت، و با دوستان خود در کانادا تلفنی قرار ومدار گذاشت و با تکیه به مدارک دانشگاهی خود، بعد از 8 ماه، ما به کانادا آمدیم و پرتو در یک اداره مربوط به شهرداری استخدام شد، من هم در یک کودکستان بکار مشغول شدم.
پدرشوهرم مرتب زنگ میزد و می گفت اگر پشیمان شدید برگردید، من دو دهنه مغازه باز کردم، می توانم همه مسئولیت هایش را به شما بسپارم، که هر دو رد کردیم، بعد گفت برایم ویزا بگیرید، چون دلم برای عروسم تنگ شده است. نمی دانم چرا پرتو زیاد اشتیاقی به آمدن پدرش نداشت و یکی دو بار هم گفت اگر قرار باشد بیایی، بهتر اینکه با مادرم بیایی.
در این فاصله ما صاحب یک فرزند شدیم، که محفل ما را گرم کرد، خوشبختانه من دخترم را به همان کودکستان می بردم و نیازی به پرستار روزانه نداشتم. پرتو درکارش موفق بود، مسئولیت بخشی از آن اداره را در بخش شمالی تورنتو به او سپرده بودند. در سال پنجم اقامت مان، یک آپارتمان نوساز خریدیم من خیلی شوق تزئین آنرا داشتم، از مادرم میخواستم برخی از صنایع دستی و تزئینات سنتی را برایم بفرستد، که یکروز دو جعبه بزرگ از سوی منوچهرخان رسید، که پر از پارچه های ترمه سنتی، پرده و کلی وسایل و لوازم بود، تلفن کردم با تشکر بسیار، او را به تورنتو دعوت کردم، با شوق گفت برایم دعوت نامه بفرستید، پرتو با بی میلی برایش مدارکی فرستاد، که به دلیل بهم خوردن روابط دو کشور میسر نشد، ولی 2 سال بعد عاقبت منوچهرخان با چند چمدان سوغات وارد شد، وقتی پرتو پرسید پس مادرم چی؟ گفت من زیره به کرمان نمی برم! مادرت فقط غر میزند و ایراد می گیرد، بهتر اینکه سر کار من باشد. درعوض هرچه از دستش بر می آید، از فروش نقد بالا بکشد، پرتو عصبانی گفت بعد از 43 سال زندگی مشترک، این قضاوت در مورد مادرم عادلانه نیست، بعد هم دو سه روز با پدرش حرف نمیزد، وقتی می گفتم بالاخره پدرت مهمان ماست، می گفت تو جنس پدرم را نمی شناسی!
روزها من و پرتو سر کار می رفتیم، منوچهرخان هم به سراغ دوستان خود می رفت تا پرتو از سوی محل کارش یک ماموریت برای دو سه شهر حومه گرفت و دو سه روزی به سفر رفت، شب دوم بود که ناگهان منوچهربه اتاق خواب من آمد و چنان به من حمله کرد و مرا مورد تجاوز قرار داد، که من تا یک ساعت بعد از خروج او، همچنان مات شده، فریز شده و گریان به جای مانده بودم، حتی صدا از گلویم بیرون نمی آمد. وقتی بخود آمدم، به سراغش رفتم و در حد قدرت خود او را کتک زدم. مرتب عذرخواهی می کرد. می گفت اشتباه کردم، مرا ببخش، حتی یک چاقو به دست من داد و گفت مرا بکش و ننگ مرا از روی زمین پاک کن! قبل از آنکه شوهرم برگردد، منوچهرخان با خوردن قرص های خواب آور دست به خودکشی زد، البته او را به بیمارستان بردند و نجات دادند و تصور می کردند اشتباها قرص های را بجای ویتامین خورده است! روزی که پرتو بازگشت از وضع غیرعادی خانه، دچار شک شد، ولی من نخواستم زندگی مان را از هم بپاشم، به منوچهرخان گفتم زودتر برگردد ایران و شرش را کم کند. او باز هم یک شب با قرص و مشروب دست به خودکشی زد، پرتو که هیچ بویی از آن حادثه نبرده بود، گفت پدرم هرچه سن اش بالاتر میرود، وجدان اش بیدارتر میشود. عذاب وجدان او را به این روزها کشانده است من دلم میخواهد واقعا یکروز سربگذارد و بمیرد.
منوچهرخان عاقبت راهی ایران شد، درست چند هفته بعد فهمیدم حامله هستم، از دیدگاه پرتو قرار نبود من حامله بشوم، می خواستیم حداقل دو سه سال دیگر بگذرد، او خبر نداشت که من از پدرش حامله هستم، باور کنید در آستانه جنون بودم، دو سه بار با خودم گفتم خودکشی می کنم، وقتی صورت معصوم دخترم را می دیدم، بعد هم چهره خسته و مهربان شوهرم را می دیدم، پشیمان می شدم.
فرزند گناه، جنایت ونا جوانمردی منوچهرخان به دنیا آمد، یک پسر بود. مسلما شک برانگیز هم نبود، چون شبیه پرتو بود، ولی من بکلی آرامش خود را از دست داده بودم. پرتو هر شب می پرسید چرا اینقدر آشفته و بیقراری؟ به دروغ می گفتم انتظار تولد فرزند دوم را نداشتم، طفلک می گفت نگران نباش، حداقل دخترمان تنها نیست، بعد هم ما دلمان یک بچه دیگر می خواست.
با اصرار من، تدارک سفر مادرشوهرم را دیدیم، من خودم بدنبال مدارک او رفتم، تقریبا همه چیز آماده شد، من خانه را به دلخواه او تزئین کردم، قرارمان سه روز مانده به نوروز بود، ولی ناگهان خواهر پرتو خبر داد، که مادرش در بیمارستان است تشخیص سرطان داده اند، سرطان پیشرفته، که باید بلافاصله عمل بشود. من با مادرشوهرم حرف زدم، اصرار کرد به دیدارش برویم، تا نوه هایش را ببیند، ولی من در هیچ شرایطی حاضر به سفر و روبرو شدن با منوچهرخان نبودم.
یک شب منوچهرخان زنگ زد و گفت مادر پرتو چشم به در دارد، من فریاد زدم با آن جنایت تو، من صاحب پسری شدم، که باید شب و روز از دیدنش خوشحال شوم، ولی به یاد تو ناجوانمرد می افتم و زجر می کشم، تا تو زنده هستی، من به ایران نمی آیم. من از فردا هر نوع دارو که میتوانست در تسکین دردهای مادر پرتو موثر باشد، تهیه می کردم و برایش می فرستادم.
3 ماه پیش که حال او کمی بهتر شده بود، خواهر پرتو زنگ زد و گفت پدرم از طبقه سوم ساختمان خود را به پائین پرتاب کرد من مطمئن هستم خودکشی کرده، ولی ظاهرا همه فکر می کنند برای تنظیم آنتن رفته و سقوط کرده است، خواهر پرتو گفت در بیمارستان در آخرین لحظات از من خواست بتو بگویم که پشیمان و شرمنده است، او را ببخش. بعد پرسید ماجرا چه بود؟ گفتم هیچ، من خبر ندارم!
همین دو هفته پیش مادرشوهرم را در فرودگاه تورنتو استقبال کردیم. حالش بهتر شده، ولی آنقدر کوچولو شده بود، که او را نشناختم. بغل اش کردم در گوشم گفت منوچهر همه چیز را برایم گفت، او یک ناجوانمرد بود، ولی تو یک جوانمرد بودی و اسرار خانواده را حفظ کردی، تا از هم نپاشد و کمر پرتو نشکند. من روی پا بلند شدم و آمدم، تا از تو تشکر کنم، از تو فرشته واقعی!

1464-88