سنگ صبـور

1616-71

درست 16 ساله بودم که به اتفاق مادرم به ترکیه رفتیم، تا شاید با کمک خاله هایم به امریکا بیائیم. پدرم درایران همسر دوم و سوم را هم گرفته بود و مادرم که اهل درگیری و شکایت نبود یکروز به من گفت میائی با هم برویم خارج؟ من گفتم هر جا تو بروی، من هم می آیم. پدرم راحت از مادرم جدا شد و اجازه سفر مرا هم داد و 3 هزار دلار هم بقول خودش به ما بخشید، که در ترکیه گرسنه نمانیم. من و مادرم ابتدا به آنکارا رفتیم، ولی چون بیشتر ایرانیان در استانبول بودند، ماهم راهی آن شهر شدیم، در سخت ترین شرایط زندگی می کردیم، در روز پنجم ورودمان، مادرم در یک رستوران عربی کار گرفت درحقیقت شستن ظروف و تمیزکردن رستوران به عهده اش بود، من هم کمکش می کردم. صاحب رستوران مرد هیز و هرزه ای بود، مرتب در پی شکار ما بود، ولی همسرش زن بسیار مهربانی بود. حلیمه اهل مصر بود وقتی فهمید ما ایرانی هستیم در خانه کارمند کنسول استرالیا شغل مستخدمی، آشپزی و پرستاری از بچه ها و مادر پیرشان را برای ما گرفت، من و مادرم خوشحال بودیم، چون وارد خانه بزرگی در حومه شهر شدیم، کنسول و همسرش آدمهای خوبی بودند، ولی از ما کار می کشیدند، تقریبا همه امور خانه و زندگی خود را به ما سپرده بودند، می دانستند که ما هم چاره ای نداریم. باور کنید ما از ساعت 6ونیم صبح بیدار می شدیم تا ساعت 10 صبح که زن و شوهر راهی کار شوند، ما یک دقیقه هم نمی ایستادیم، بعد از رفتن آنها دو فرزند 4 و 7 ساله شان را باید برای آمدن معلم سرخانه آماده می کردیم و به همه دستورات مادر پیر خانه هم گردن می نهادیم تنها دلخوشی ما حقوق ماهانه ای حدود 400 دلار و استفاده از اتاق کوچک ته حیاط و غذا و نیازهای روزانه مان بود. گاهی مادر پیرشان دستور خرید می داد، می گفت پولش را می پردازد که هرگز نپرداخت و این دستور خریدها گاه در ماه به 100 دلار هم میرسید و ما اعتراضی نمیکردیم. تا یکروز همسر کنسول فهمید و با اصرار خواست تا همه بدهکاری را بپردازد که سر به 1800 دلار میزد، ولی الحق او پرداخت و تشکر هم کرد و از ما قول گرفت از آن ببعد، همان روز آن هزینه ها را از او بگیریم.
ما 4 سال در خانه آن کنسول بودیم، آنها ترتیب اقامت موقت ما را هم داده بودند، با بازگشت آنها به استرالیا، ما خیلی تنها و بیکس شدیم، متاسفانه حلیمه هم به مصر برگشته بود ما جرات کار در آن رستوران را هم نداشتیم.
من و مادرم دوست نداشتیم بیکار بمانیم، چون خاله ها هم به ما فهماندند امکان تهیه ویزا برای ما ندارند. همزمان ما با یک پدر و پسر ایرانی آشنا شدیم، که در اندیشه سفر به امریکا بودند، آنها پیشنهاد دادند ما با گذرنامه ها و مدارکی که از دو زن اهل رومانی داشتند، بقولی تغییرنام وهویت بدهیم و با آنها ازدواج کنیم و راهی برای سفر به امریکا پیدا کنیم، ما که از اینگونه مسائل سر در نمی آوردیم تسلیم آنها شدیم، آنها که خود مدارک و اسنادی قلابی از یک کشور دیگر داشتند، با ما ظاهرا ازدواج کردند و دو ماه بعد قرار شد با پرداخت مبالغی با یک قایق ابتدا به آلمان برویم و بعد هم راهی برای امریکا پیدا کنیم در اصل ما خود نمی دانستیم که با همه پس انداز خود، هزینه سفر آنها را هم دادیم، بالاخره سر از آلمان در آوردیم. از آنجا آخرین پس اندازمان را به یک قاچاقچی دادیم و خود را به مکزیک رساندیم، تا از آنجا به امریکا برسیم.
ما تا به مکزیک برسیم، همه اندوخته هایمان تمام شد، حمید و ناصر با ما درواقع حالت زن و شوهران رسمی را داشتیم. در مکزیک، با تشویق آنها، ما در یک داروخانه بکار مشغول شدیم و هرچه مشتری ایرانی و افغانی بود، به آنجا می کشاندیم تا داروهای ارزان مورد تقاضایشان را خریداری کنند.
6 ماه بعد قرار شد با قایق از طریق دریا وارد میامی شویم و زندگی تازه مان را در امریکا شروع کنیم، که در آنجا من وناصر از مادرم و حمید جدا شدیم، چون زودتر آمدیم، با وجود دلهره و ترس گذر از مرز آبی، مشکلی پیش نیامد، ولی مادرم و حمید یکسال و نیم آنجا ماندند، یکبار هم بعنوان مشکوک در مرز دستگیر شدند و سرانجام به ترکیه برگشته وهمانجا ماندگار شدند.
من وناصر در امریکا راهی برای اقامت پیدا کردیم و هر دو مشغول کارشدیم، ولی ناصر مرتب هوای ایران به سرش میزد، من در این مورد کنجکاوی کردم و فهمیدم او در ایران همسر و یک فرزند داشته و اینک هوای آنها به سرش زده است، من هشدار دادم که ما ظاهرا هویت رومانی داریم هنوز اقامت مان درست نشده، اگر از امریکا خارج بشویم، بازگشت مان محال است، ناصر می گفت چرا برگردیم؟ میرویم همانجا زندگی می کنیم، پدرم هم با مادرت راهی ایران هستند.
من زیربار نرفتم، ناصر که بی تاب بود، سرانجام یکروز چمدان بست و رفت، تا بعد با من تماس بگیرد. تا یک ماه تماسی هم با من نگرفت، بعد زنگ زد و گفت پاشو بیا، من دلم خیلی تنگه، گفتم من به ایران بر نمی گردم گفت من با ارثیه پدرم یک آپارتمان خریدم، در صدد خرید یک بوتیک هم هستم، گفتم من تازه درکارم جا افتادم، تازه زبان یاد گرفتم، تازه از محیط خوشم آمده و از اینها گذشته نه من و نه مادرم هیچکدام از زندگی در ایران خاطره خوشی نداریم. من از طریق یکی از دوستانم فهمیدم ناصر با همسر سابق خود زندگی می کند، ظاهرا خوشبخت است. از خودم می پرسیدم چرا دست از سر من بر نمی دارد؟ به او تلفن زدم و گفتم اگر اونجا خوش هستی، مرا طلاق بده و حداقل من بروم بدنبال سرنوشت خودم، من با جدا شدن از مادرم، بعد هم سفر تو سرگشته و بلاتکلیف شده ام. شاید بخت من جایی خوابیده و من شاید آنرا بیدار کنم و آرامش بگیرم.
ناصر فریاد زد من چنین اجازه ای به تو نمی دهم، تو باید آنجا بعنوان پایگاه من بمانی، شاید روزی برگشتم، یا به ایران برگردی و با هووی خود بسازی.
من با یک وکیل حرف زدم، راستش واقعیت را گفتم، که چه هویتی دارم، خندید و گفت مشکل تو پیچیده تر از این حرفهاست. نه تو میتوانی بعنوان یک زن ایرانی از همسرت غیابا طلاق بگیری و نه میتوانی بعنوان یک زن اهل رومانی از طریق ایران تقاضای طلاق بکنی. من ناچار سکوت کردم، ولی ناصر تهدید کرد اگر برنگردم همه مدارک ایرانی مرا برای اداره مهاجرت امریکا می فرستد تا مرا یا دستگیر کنند و یا دیپورت!
من واقعا درمانده ام نمی دانم چکنم؟ آیا ناصر می تواند چنین دردسری برای من ایجاد کند؟ اگر به راستی مقامات اداره مهاجرت پی به این ماجرا ببرند، با من چه می کنند؟ آیا بهتر است برگردم ایران و با ناصر علیرغم میل خودم بسازم؟ چکنم؟

ملیحه – اورنج کانتی

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو ملیحه از اورنج کانتی پاسخ می دهد

پس از روبرو شدن با دشواریهای فراوان توانستید وارد امریکا شوید. هویت شما بعنوان یک بانوی تبعه رومانی و ازدواج شما با ناصر گرچه از نظر قانون خلاف است ولی آنچه بین شما گذشته است ظاهرا رابطه و پذیرش زندگی مشترک بوده است ولی ناصر بعلت آنکه پیش از آن در ایران ازدواج کرده و صاحب فرزندی بوده است ابتدا از شما خواست که با او به ایران بروید ولی او پس از استقرار در ایران متوجه شد که حضور شما در آنجا میتواند دشواری هائی از نظر زندگی داخلی اش ایجاد کند بنابراین از شما میخواهد که در امریکا بمانید و او هر وقت توانست به امریکا بیاید، پایگاهی داشته باشد و اینک شما از خود می پرسید آیا ناصر می تواند به اداره مهاجرت امریکا مدارک ایرانی شما را بفرستد؟ و اگر بخواهد مزاحمتی برای شما ایجاد کند آیا باید برخلاف میل خود به ایران برگردید تا با او زندگی کنید؟
در مورد پرسش یکم شما بهتر است بدانید که در مدارک غیر قانونی نام خود ایشان هم هست و احتمالا هیچکس (درصورتی که اشکال روانی نداشته باشد) به مقامات هیچ دولتی نشان نمیدهد که خطای غیرقانونی انجام داده است. او اگر چنین کاری کند واگر اداره مهاجرت وقت رسیدگی به چنین کاری را داشته باشد بیش ازهمه ورود ایشان به امریکا دچار اشکال خواهد شد ولی بهتر است در این مورد با یک وکیل اداره مهاجرت صحبت کنید.
دشواری دوم در مورد بازگشت شما به ایران است. بازگشت شما به ایران نباید بعلت ترس باشد. اگر عاشق چنین مردی که همه ی خلافهای ممکن را انجام داد تا شما را در این سرزمین رها کند هستید به ایران برگردید. در غیر اینصورت مردی که فقط بدلیل تنهایی توانسته است از فرصت استفاده کند و شما را با خود همراه سازد نمی تواند یک شوهر علاقمند به تشکیل خانواده باشد. با وکیل در مورد اقامت خود حرف بزنید بالاخره برای افرادی که (حاضرند گول بخورند) شاید راه حل قانونی هم وجود داشته باشد.