۱۶۱۷ - ... دو مسافر کوچولو از قلب زلزله

1464-87

نسترن از کالیفرنیا:

در اوج فاجعه زلزله غرب ایران، بروی سوشیال میدیا، شاهد گریه های بی امان دخترک و پسرکی پنج شش ساله شدم که پدر و مادر خود را از دست داده و گریه های سوزنده آنها با گرد وخاک و شیون و فریاد اطرافیان آمیخته بود و هیچکس به آنها توجهی نداشت.
آن شب من تا صبح نخوابیدم، هر لحظه چهره های معصوم آن بچه ها جلوی چشمانم ظاهر می شد، فریادشان را می شنیدم، که کمک می طلبیدند، ولی کمتر کسی حتی نیم نگاهی به آنها می کرد. فردا صبح به عبدی شوهرم گفتم مگر نه اینکه من و تو بچه می خواستیم؟ مگر نه اینکه 4 سال دویدن و دل به هر پزشک و کلینیکی بستن و نا امید برگشتن به بن بست رسید؟ چرا نمی آیی برویم ایران، این دو تا بچه معصوم را با خود به امریکا بیاوریم؟ عبدی نگاهم کرد و گفت به همین آسانی؟ میدانی چه مراحلی را باید طی کنیم؟ چقدر خرج کنیم؟ چقدر از کار و زندگی مان عقب بیفتیم؟ گفتم من 3 ماه مرخصی بدون حقوق می گیرم، جلوتر از تو میروم ایران، همه مقدمات را فراهم می کنم و بعد تو بیا.
شوهرم انسان مهربان و یاری دهنده ای است، ولی حقیقت را بخواهید همیشه خیلی ملاحظه کار و وسواسی بوده، آنروز هم همه اخلاقیات قدیمی اش گل کرده بود و مرتب بهانه می آورد، ولی وقتی دید من تصمیم به این کار گرفته ام، گفت من هم یک ماه ونیم مرخصی طلبکارم، اجازه بده با مدیر کمپانی حرف بزنم، به احتمال زیاد با تو همراه می شوم.
غروب عبدی برگشت خانه و درحالیکه چشمانش برق میزد، گفت تصویر آن بچه ها را به مدیر امریکایی ام نشان دادم، گفت 15 روز هم اضافه مرخصی میدهم، برو بچه ها را بیاور، ولی اگر دست خالی بیایی، مرخصی ات را باطل می کنم! عبدی خیلی خوشحال بود و در طی یک هفته راه افتادیم، حتی فامیل را هم در ایران خبر نکردیم، فقط من از یکی از دوستان قدیمی خواستم، ماجرای این بچه ها را دنبال کند، بهرطریقی شده پیدایشان کند و ما را درجریان بگذارد.
قرار شد با هیچکس تماس نگیریم، چون من می دانستم کلی نظرات احتیاط آمیز و منفی و هراسان کننده بدنبال دارد. با کمک آن دوست که ردپای بچه ها را پیدا کرده بود، به کرمانشاه رفتیم، بدلیل پر بودن هتل ها، یک اتاق در یک خانه اجاره کردیم، از فردا صبح با همه نیرو شروع کردیم، بچه ها را در یک منطقه دور از مرکز زلزله، درون یک چادر امدادگران پیدا کردیم، خودشان بودند، گریان و هراسان، که از هر صدایی می پریدند و ترس همه صورت شان را پر می کرد.
برای همه بچه ها و حتی بزرگترهای آن کمپ، غذا تهیه کردیم، دارو و پتو بردیم، ولی اجازه ماندن در کنار آنها و یا بردن شان را نداشتیم، یک پرستار مرد، که مرتب به حجاب من ایراد می گرفت، وقتی فهمید از امریکا آمده ایم، گفت هنوز غیرت و انسانیت آنجا نمرده است؟ گفتم انسانیت را می توان در هر منطقه دنیا پیدا کرد، گفت برای تظاهر و عکس و فیلم گرفتن آمده اید و یا واقعا نیت خیری دارید؟ گفتم برای سرپرستی از این دو کودک آمده ایم، گفت ایندو تا حداقل 20 نفر در صف دارند. گفتیم آیا راهی وجود دارد، ما این بچه ها را به فرزندی بپذیریم؟ گفت مراحلی دارد، اگر نصیب شما بشود، اگر دیگران کوتاه بیایند. قرار شد با دو سه مسئول منطقه حرف بزنیم و عجیب اینکه در آن جمع مردی در هیئت یک مذهبی تمام عیار با چهره ای جدی و عبوس، وقتی فهمید ما از امریکا آمده ایم، دو سه کلمه ای با ما حرف زد، شغل و موقعیت مان را پرسید و گفت به هر طریقی شده، من بچه ها را به شما می دهم، شنبه بعد از ظهر برگردید اینجا، فقط کپی مدارک تان را به من بدهید. شنبه که برگشتیم همان آقا داشت نماز می خواند. من خواستم جلوبروم. خانمی مرا مانع شد. گفت صبرکن، مگر نمی بینی دارد عبادت می کند؟ من عقب تر ایستادم، نمازش تمام شد و گفت من همه مراحل را آماده کردم، 10 روزی طول می کشد، تا آنها را تحویل بگیرید، ولی برایم مهم است که آنها شما را می پذیرند یا نه؟ من وعبدی به درون آن چادر رفتیم، هرچه اسباب بازی داشتیم میان بچه ها قسمت کردیم، آن دو تا با احتیاط جلو آمدند، با ترس اسباب بازیها را گرفتند. هر دو در پشت یک کمد پنهان شدند. همان آقا گفت این بچه ها احتمالا مرتب کتک خورده اند، از سایه آدمها هم می ترسند. ولی هنوز بدنبال پدر و مادرشان هستند، اینها بچه های معمولی و نرمالی نیستند. همزمان با خواهرانم در امریکا حرف میزدم، آنها می گفتند در مجله جوانان خوانده اند که دو سه زوج دیگر هم برای پذیرش بچه های زلزله زده به ایران رفته اند، شاید آنها را پیدا کنید و بهم کمک کنید. خواهر بزرگم گفت اگر امکان داشته باشد، برای من هم دخترکی را انتخاب کنید. گفتم در اینجا مراحل و قوانینی جاری است و آنچنان آسان وسریع نیست.
بعد از 32 روز، در فرودگاه تهران، فامیل وآشنایان جمع شده بودند، تا کاروان 4 نفره ما را بدرقه کنند، 4 چمدان سوقات همراهمان کرده بودند ولی رامین و فرزانه دو مسافر کوچولوی ما، هنوز از هر صدایی از جا می پریدند، از هر صدای بلندی وحشت می کردند. هر دستی بالا میرفت، به خیال اینکه برای ضربه ای بر تن نحیف آنهاست، خود را کنار می کشیدند و چشمان شان را می بستند و چهره شان پیشاپیش از درد در هم می رفت.
رامین و فرزانه را سرانجام به خانه آوردیم، آخر هفته جشنی گرفتیم، مدیر کمپانی عبدی زودتر از همه خود را به خانه ما رساند، با خود یک بغل اسباب بازی آورده بود، درحالیکه او را یک مرد جدی و خشک می دیدم، شاهد اشکهایش شدیم و اینکه بچه ها را بغل کرده بود و موهایشان را نوازش می کرد. دیگر دوستان هم به نوع دیگری از مسافران کوچولوی ما پذیرایی می کردند، ولی بچه ها هنوز هراسان بودند. هنوز در پی پنهان شدن در پشت دیواری و کمدی، درختی بودند، از اینکه هیچکس به آنها حمله نمی کند، آزارشان نمی دهد، تعجب کرده بودند.
درطی یک ماه دو اتاق پر از اسباب بازی و وسایل راحتی برایشان آماده ساختیم، ولی هر بار که بر میگشتیم، هر دو را در یک اتاق، درگوشه ای می دیدیم که به هم چسبیده اند، از روانشناس کمک گرفتیم. بچه های هم سن و سال شان را هم به خانه آوردیم و به مرور بچه ها جان گرفتند، بارها نیمه شب چشم باز کردم و هر دو را بالای سرم دیدم و پتو را پس زده و آنها را کنار خود خواباندم، هر دو چنان راحت خوابیدند که انگار سالهاست درخواب عمیقی فرو رفته اند.
یک شب با صدای گریه بچه ها از خواب پریدیم، هر دو به سراغ شان رفتیم، آنها را دیدیم که همدیگر را بغل کرده و با تماشا گزارشی درباره زلزله در گوشه ای از اتاق برخود می لرزند. تلویزیون را خاموش کردیم و هر دو را به اتاق خود آوردیم و درست 2 ساعت طول کشید تا با نوازش ما به خواب بروند.
من تنها آرزویم این بودکه رامین و فرزانه، ما را بعنوان پدر ومادر پیذیرند، همه کار می کردیم، یک لحظه از آنها غافل نبودیم همه نوع امکانات زندگی برایشان فراهم می ساختیم. هر دو اتاق ها پر از اسباب بازی بود. ولی آنها ترجیح می دادند شبها کنار هم بخوابند و هرگاه نیز کابوسی می دیدند، به اتاق ما می آمدند و در آغوش ما گم می شدند.
از دو سه روز مانده به روز مادر، بچه ها مرتب از من می پرسیدند چرا روز مادر؟ من برایشان توضیح می دادم، آنها با کنجکاوی به خبرها و حتی فیلم های تلویزیونی در همین رابطه چشم می دوختند و بعد هر دو مرا خیره نگاه می کردند.
صبح روز مادر، با تکانی از جا پریدم، دو مهمان کوچولوی خانه بالای سرم بودند، از میان گلهایی که عبدی برایم آورده بود، دو شاخه در دست شان بود، بغض گلویم را گرفته بود، هر دو بغلم کردند. هر دو مرا مادر صدا زدند، اولین بار بود که کلمه مادر را از زبان آنها می شنیدم، عبدی با دیدن این منظره، سرش را زیر پتو کرد. تا من راحت هرچقدر دلم میخواهد اشک بریزم. هر چقدر دلم میخواهد دختر و پسرم را ببوسم.

1464-88