سنگ صبـور

1619-44

من دبیرستان را در ایران تمام کرده بودم که پدرم از کانادا زنگ زد و گفت من به عموهایتان گفتم ترتیب فروش خانه را بدهند و شما را به دبی ببرند و از آنجا روانه امریکا کنند. آنروزها من و فرشته دخترخاله ام، یک روح در دو بدن بودیم. من از اینکه بدون فرشته به سفر بروم، برایم یک کابوس بود، حتی به مادرم گفتم شما بروید راهها راهموار کنید، من هم بعدا می آیم که البته مادرم خندید و گفت یعنی من تو را پشت سر بگذارم و بروم؟ محال است. دخترم بخاطر فرشته میخواهی خودت را اسیر کنی همه عمر پشیمان میشوی.
در هرحال علیرغم گریه های من و فرشته، ما راه افتادیم و به دوبی رفته و بعد هم ماهها طول کشید تا به دالاس برسیم. همه خوشحال بودند ولی من دلتنگ فرشته بودم که تنها شده و زیر دست پدر همیشه بداخلاق خود دق میکند.
خوشبختانه من خیلی زود سرگرم درس و کالج و یک شغل نیمه وقت شدم و در آن مدت، همه مراحل گرین کارت هم درست شد مادرم که در ایران مدتی دوره آرایش و میکاپ را دیده بود، سریعا کاری پیدا کرد، پدرم که قبلا با دوستان خود یک کمپانی تهیه و فروش تلفن های دستی را راه انداخته بود، با درآمد خوب، زندگی راحتی برای ما ساخته بود.
من مرتب با فرشته در تماس بودم، او گله می کرد که رهایش کردم و رفتم و من می گفتم چاره ای نداشتم، ولی قصد دارم درآینده جبران کنم. من همه ساله ترتیب نام نویسی فرشته را درقرعه کشی گرین کارت می دادم تا شاید از آن طریق آسان و سریع به امریکا بیاید. فرشته می گفت بارها برایش خواستگار آمده، ولی چون قصد سفر دارد، تن به هیچ وصلتی نمی دهد، من هم موافق بودم. ولی خودم به مرور با خواستگارانی روبرو می شدم که درمیان آنها سهراب را پسندیدم، چون بسیار با وقار بود، برخلاف دیگر مردها بخصوص جوان ترها، هیز نبود می گفت قصد ازدواج و تشکیل خانواده را دارد. یکروز که من دیرتر به خانه آمدم، سهراب را دیدم که با مادرش مهمان ما هستند و فهمیدم برای خواستگاری آمده است. که خوشبختانه با خانواده من به توافق رسیدند و قرار ازدواج را گذاشتیم.
من هر اقدامی در زندگیم می کردم، به فرشته خبر می دادم، عکس هایی از سهراب برایش فرستادم، گفت بهتر از این نمیشود! ما طی مراسمی درخانه دوست پدرم که حالت «رنچ» را داشت ازدواج کردیم و زندگی مشترک ما در آپارتمانی میان خانه پدر ومادرم و پدر ومادر سهراب آغاز شد.
هر دو بچه می خواستیم، ولی هر دو موافقت کردیم، چند سالی صبر کنیم تا زندگی مان را بسازیم، به راستی هر دو سخت کار می کردیم و آپارتمان کوچک مان، بعد از 4 سال مبدل به یک خانه شیک 4 خوابه شد، در همان زمان پدر سهراب دچار سکته قلبی شده و دربیمارستان بستری شد، یک هفته بعد مادر من در یک تصادف به شدت زخمی شد و به بیمارستان انتقال یافته و تحت عمل جراحی قرار گرفت این دو حادثه ما را هم درگیر کرده بود، مرتب به آنها سر میزدیم، هنوز پدر سهراب بهبود نیافته، خواهرش دچار سرطان شده و پزشکان برای او مهلتی گذاشتند و یک ماه بعد دخترخاله 4 ساله ام در استخر از دست رفت واین حوادث چنان بر روح و روان ما ضربه وارد کرد که بکلی دل و دماغ بچه دار شدن و به سفر رفتن، مهمانی دادن و رفتن را از ما گرفت.
متاسفانه در نوروز سال بعد ابتدا پدر سهراب و در تابستان همان سال عموی کوچکم و دخترعمه ام در تصادف جان باختند و همه فامیل براین عقیده بودند که سایه ای از بخت سیاه بر زندگی ما افتاده و هرچندگاه یکبار یک قربانی می گیرد، بطوری که کار به دعانویس و پیشگورسید همه نگران شده بودند، ولی همان روزها، فرشته خبر داد که در قرعه کشی گرین کارت قبول شده و به زودی به امریکا می آید. برای من خبر خوشی بود، چند سال بود انتظار چنین لحظه ای را می کشیدم تا به فرشته کمک کنم واز او درخانه خود پذیرایی نمایم.
فرشته بعد از 4 ماه وارد دالاس شد، من او را یکسره به خانه خود بردم، سهراب راضی نبود و می گفت خلوت خانه ما بهم می ریزد ولی من می گفتم به یک همدم و دوست مثل فرشته نیاز داشتم. با ورود فرشته و در نهایت خوشی و لذت از انواع غذاها و شیرینی ها را خوردن، سبب شد من 30 پاوند چاق بشوم، گرچه سهراب خوشش آمده بود، ولی من ناراحت بودم، خصوصا که فرشته با وجود خوردن همان غذاها، خوش اندام مانده بود. زندگی 3 نفره با خوشی بود، البته فرشته هرشب گله وشکایت کهنه خود را به زبان می آورد و میگفت تو مرا رها کردی و رفتی و من در این چند سال خیلی غصه خوردم، دو بار قصد خودکشی کردم، چون واقعا بدون تو از زندگی سیر شده بودم، من باز هم عذرخواهی می کردم. او می گفت یکروز تلافی می کنم و من حرف او را به شوخی می گرفتم.
من یکروز بخود آمدم و دیدم از آن زن ترکه ای خوش اندام هیچ چیزی نمانده است، تصمیم گرفتم به ورزش بپردازم، به فرشته پیشنهاد دادم به یک باشگاه ورزشی نزدیک خانه برویم، گفت من کمرم درد می کند. من بهرحال تصمیم خود را گرفته بودم و از همان هفته شروع کردم هر روز از ساعت 4 تا 7 به آن مرکز ورزشی میرفتم و اغلب روزها که برمی گشتم، میدیدم فرشته با سهراب در حال غذاخوردن و شوخی هستند. از دیدگاه خودم خوشحال بودم که بمرور فرشته جا افتاده، با سهراب صمیمی شده و در ضمن با پختن غذاهای خوشمزه، حسرتی که به دل شوهرم مانده از بین می رود.
کم کم از شوخی های سهراب و فرشته بدم می آمد، یکی دو بار به سهراب هشدار دادم، گفت حسود نباش، تو خودت این تحفه را آوردی خانه، حالا تازه اعتراض هم داری؟ من ناچار سکوت اختیار می کردم چون نمی خواستم فرشته را از خانه بپرانم.
دو سه هفته بعد پدرم بیمار و در بیمارستان بستری شد، من هر شب بالای سرش بودم و یکروز صبح که بیدار شدم دیدم نه از سهراب خبری است و نه از فرشته! همه جا را گشتم و عاقبت نامه ای پیدا کردم که فرشته نوشته بود: دیدی عاقبت تلافی کردم، ما دیگر به خانه بر نمی گردیم، هر قصه ای دلت خواست نزد فامیل عنوان کن. مثلا فرشته به دلایلی به ایران برگشته، سهراب از جانب من رفته او را باز گرداند. من حقیقت را به مادرم گفتم. پدرم از زبان مادر شنید و سه روز بعد در بیمارستان ازدست رفت، مادرم گفت پدرت دق کرد.
من تقاضای طلاق غیابی کردم، خانه را با کمک یک وکیل فروختم و بیک آپارتمان کوچک نقل مکان کردم. حدود 9 ماه زندگی در اندوه و تقریبا انزوا می گذشت تا یکروز صدای زنگ در آمد، آنرا باز کردم، سهراب روبرویم بود، به پایم افتاد. طلب بخشش کرد، ولی من او را از خانه بیرون کردم. غروب مادرش زنگ زد و گفت با قرصهای خواب آور خودکشی کرده بالای سرش در بیمارستان رفتم گفت اگر مرا نبخشی و به خانه راه ندهی، خودم را می کشم. گفتم تو یک ناجوانمرد خیانتکار هستی، تو نه تنها دل مرا شکستی بلکه مرا نزد همه فامیل و دوستان سرافکنده کردی، من نمی توانم تو را دوباره بعنوان شوهر بپذیرم. گفت با من ازدواج نکن، ولی اجازه بده من به خانه برگردم. فرشته یک زن شیطان صفت بود، که فقط میخواست از تو انتقام بگیرد و مرا وسیله قرار داد و من خیلی زود چهره اش را شناختم. من اینک 2 ماه است سرگردان مانده ام که چکنم؟ شما بگوئید چه کنم؟
یاس- دالاس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به بانو یاس از دالاس پاسخ میدهد

نخست بهتر است بدانیم که دوست چه معنا و مفهومی را درخاطر زنده می کند؟ معمولا دوستان دوران کودکی ماندگار هستند و رابطه نزدیک گاه آنان را به حسادت ها و هم چشمی های شدید دچار می کند. وقتی دو دوست در یک کلاس هستند ابتدا این رقابت ها برسر درس و نمره کلاس است ولی وقتی به سن قانونی و سالهای نوجوانی می رسند رقابت برسر توجهی است که از جامعه و اطرافیان خود می گیرند. درواقع یک دختر پیش از آنچه به دوست خود بیاندیشد درصدد است که توانایی های زنانه خود را بفهمد و گاه در این راه مبالغه می کند.
شما میگوئید با فرشته که دخترخاله شما بود یک روح در دو بدن بودید. این یک تعریف کودکانه از همان ایام است معیارهای بزرگسالی کاملا از این قواره پیروی نمی کند. با افراد خانواده توانستید به امریکا بیائید درحالیکه خاله شما و فرزندش در ایران باقی ماندند. ریشه ی جدایی دو دوست به روند جدایی دو احساس از سوی دختر خاله ای که آمدن به امریکا را حق خود می دانست منجر شد. او به امریکا آمد و کمک شما سبب شد که در قرعه کشی برنده شود وقتی به امریکا رسید به او خانه و رفاه دادید و خواستید گذشته های شیرین را دوباره تجربه کنید ولی پیشامدهای پیاپی و مرگ و میرهای ناگهانی و ناخواسته اساس تعادل را در خانواده دچار آسیب کرد یعنی اضطراب و ناراحتی شدید از سوی بستگان و رسیدگی شما به حال یک یک آنان سبب شد که همسر خود را فراموش کنید و دخترخاله را آزاد بگذارید و او از این فرصت برای ضربه زدن به زندگی شما استفاده کرد.
اینک می بینید که شوهر فراری از راه رسیده است و میگوید فرشته با روش شیطانی خود او را اغفال کرده است اگر بخواهید به او شانس بدهید فقط در این صورت می توانید بیشتر از دلایل بازگشت او آگاهی پیدا کنید که با او به روانشناس مراجعه کنید. زمانی که او به پوزش از شما می پردازد و دلایل رفتار خود را مطرح می کند با کمک روانشناس کوشش کنید که موقعیت امروز او را از نظر بازگشت به زندگی مورد ارزیابی قرار دهید و سپس تصمیم بگیرید.