سنگ صبـور

1620-62

روزی که بعنوان پناهنده وارد آلمان شدم، درست یا نادرست. حدود 70 هزار دلار پول نقد، در لابلای چمدان قدیمی مادرم پنهان کرده بودم، درواقع مادرم هرچه طلا و جواهر در مدت 75 سال عمرش جمع کرده بود، در طی 5 سال فروخت و آنرا در چمدان جادویی خود جای داده و مرا با پشتوانه مالی خوبی روانه خارج کرد. من یکبار به اصرار پدرم در ایران ازدواج کردم، با جوانی که روانی بود، ولی فامیل آنرا پنهان می کردند و بقول خودشان با این وصلت می خواستند او را درمان کنند.
بارها من از خواب پریدم و دیدم که علی شوهرم با ساطور بالای سرم نشسته، وقتی با وحشت می پرسیدم چرا؟ می گفت احساس کردم شیطان در جسم تو فرو رفته و میخواستم او را نابود کنم! در مدت دو سال آنقدر التماس کردم تا سرانجام طلاق مرا گرفتند، من تا دو سال شبها مرتب کابوس می دیدم، از خواب می پریدم و بقیه شب را نمی خوابیدم. مادرم آنروزها مرتب می گفت تو نباید در ایران بمانی، سرنوشت تو خارج از ایران است و سرانجام به بهانه سفر ده روزه مرا به ترکیه برد، در آنجا پرسان پرسان ترتیب پناهندگی مرا داد و درحالیکه در مدت 3ماه همه موهایش سپید شده بود، چمدان جادویی را بمن داد و گفت فقط این چمدان را از خودت دور نکن.
من بعد از 11ماه، بعنوان پناهنده به آلمان آمدم و روزی که در برلین روانه مرکز پناهندگان می شدم، زنی چون مادرم را دیدم که از دور مرا می پاید، به سرعت به آن سوی رفتم، ولی بدلیل گذر یک قطار او را گم کردم. با خود گفتم این روح سرگردان مادرم بود بعد از4 ماه، از کمپ پناهندگان به درون شهر آمدم، در یک ساختمان قدیمی، در اتاق مشترکی که به من و یک دختر افغان داده بودند ساکن شدم و زندگی تازه ام آغاز شد. یک شب که به مادرم زنگ زدم تا حالش را بپرسم، پدرم تلفن گرفت و گفت اگر روزی دستم به تو برسد خفه ات می کنم، چون مادرت همه طلاهایش را برای تو فروخت در حالی که من میخواستم یک مغازه باز کنم. بعد اضافه کرد تا دستم به تو برسد با مادرت کاری می کنم که مرگ را آرزو کند. من با گریه تلفن را قطع کردم و 4 ماه بعد دخترخاله ام خبر رفتن مادرم را داد.
من در آلمان به دنبال تحصیل رفتم، باور نمی کنید من ساعت 6 صبح بیدار می شدم، در یک رستوران کارم را شروع می کردم، تا ساعت 2 بعد از ظهر یکسره کار می کردم، در اصل همه کاره، از جمله شستن ظروف، کف زمین، تمیزنمودن میز و صندلی ها، تا ویترسی و گاه آشپزی و تمیزکردن توالت ها و به دوش کشیدن پدر مدیر رستوران و رساندن او به طبقه پائین و خواباندن او روی رختخوابش بودم.
از ساعت 3 بعد از ظهر به یک کالج میرفتم و در رشته پرستاری تا ساعت 7 درس می خواندم، بعد غذایی که از رستوران آورده بودم، درون ظرف های مخصوص تزئین می کردم وشب بعنوان شام آماده برای سه دانشجوی دیگر که در همان آپارتمان من زندگی می کردند روی میز می چیدم و بابت آن هر شب مبلغی می گرفتم. قبل از آنکه کارم را در یک بیمارستان معروف شروع کنم، یک آپارتمان 2خوابه با پس انداز ایران و دستمزدهای خودم خریدم و آنجا را به 4 دانشجوی دیگر اجاره دادم و همه غذاهای صبح وظهر و شام شان را هم تهیه می کردم درواقع آنها احساس می کردند در یک پانسیون زندگی می کنند.
بعد از 6 سال ونیم در یک بیمارستان معروف شروع بکار کردم. در آنجا بود، که یک پزشک یونانی مرا تشویق کرد بدنبال تحصیل رشته پزشکی بروم و من رشته دندانپزشکی کودکان را برگزیدم و دوباره سخت به کار و تحصیل ادامه دادم، کمتر کسی باورش می شد، من بتوانم آنهمه کار کنم و زحمت بکشم و سرپا باشم. در آن مدت به تنها چیزی که فکر نمی کردم عشق و ازدواج بود، چون من هدفم بزرگتر از اینها بود. یکی از هدف هایم آوردن خواهر خوانده ام از ایران بود. سیما درواقع فرزند همسر دیگر پدرم بود، که همیشه زیردست پدرم زجر می کشید، بارها دست ها و دنده ها و دندان هایش شکسته بود. روزی که من او را به آلمان آوردم، یکی از روزهای بزرگ زندگی من بود. سه روز بعد پدرم زنگ زد و گفت من فلج شده و روی صندلی چرخدار هستم و تنها کسی که مرا کمک می کرد سیما بود، تو او را هم از من گرفتی؟ و من به او گفتم من او را از جهنم تو نجات دادم، تو یک شکنجه گر هستی و سیما یک پرنده معصوم در چنگال تو بود.
زندگی تازه من بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه آغاز شد، من همچنان در آن بیمارستان دانشگاهی کار می کردم، در بخش پژوهشی آن فعالیت داشتم و بدلیل ظرافت در کارم، بیش از آنچه تصور می کردم، با بیماران معروفی روبرو شدم، فرزندان چهره های معروف سیاسی، هنری، ورزشی بیماران من بودند، چون من برای نخستین بار با بهره از گوشی های کوچک و پخش موزیک روز، بچه ها را سرگرم می کردم و بروی دندان هایشان ظریف ترین جراحی ها را انجام می دادم و همین سبب شده بود، بچه ها عاشق من بودند و من به جرات در هفته، به 5 تا 8 جشن تولد بچه ها دعوت می شدم با تشویق همان پدرو مادرهای معروف، من یک کلینیک باز کردم، سیما را بعد از یک دوره بکار گرفتم. با کمک او، نامزدش را هم به آلمان آوردم. شاهد عروسی شان شدم و در آن زمان بود که سرانجام، با یک استاد دانشگاه آشنا شدم، که می گفت 4 سال است مرا می پاید و خواستار آشنایی با من است، آشنایی ما به مرور به علاقه و عشق مبدل شد و من برای اولین بار در زندگیم طعم عشق را چشیدم و بعد از ازدواج برای ماه عسل به جزایر قناری رفتیم و قشنگ ترین خاطره ها را ساختیم. درست 3 روز بعد از بازگشت صبح زود که بیدار شدم تا برای شوهرم صبحانه آماده کنم، او را دیدم که در خواب ابدی رفته و تا طی 6 ماه بعد هم هیچکس نفهمید چرا؟ چون هیچ نشانه ای از بیماری در او نبود، تنها در یک لحظه، مغزش و بعد قلبش از کار می افتد. این ضربه مرا بسیار آزرد، از خدایم می پرسیدم چرا؟ من که بنده خوب و مهربان، فداکار و کمک کننده تو هستم، من که همه عمرم را دویدم و درس خواندم، زحمت کشیدم و نیت دیگری جز کمک نداشتم، چرا من؟
بعد از این حادثه دوباره از عشق، از رابطه، از ازدواج گریختم، با کمک سیما، 3 دختر بچه یتیم زلزله بم را به آلمان آوردم و برایشان بهترین زندگی را ساختم، آنها همه امید و بهانه زندگی من شدند، در تمام این مدت پدرم سعی میکرد با من تماس بگیرد، ولی من اجازه نمی دادم و در یکی از سفرهای سیما به ایران فهمیدم، سلیمه یکی از همسایه هایمان که دختری بی مادر بود، دچار سرطان سینه شده و شوهرش او را رها کرده و با یک زن جوانتر ازدواج کرده است، از سیما خواستم مدارک او را برایم بیاورد و سیما با کلی عکس و نتیجه آزمایش و مدرک به آلمان برگشت. من با گفتگو با یک مرکز بزرگ درمان سرطان حرف زدم و با قبول درمان دندان های بعضی از کودکان بیمارستان، خواستم هرکاری از دست شان بر می آید برای سلیمه انجام دهند و آنها بعد از 2ماه پذیرش رسمی برای انتقال سلیمه به آلمان تهیه کرده و بمن دادند و من سیما را مامور کردم تا دوباره به ایران برود و سلیمه را بیاورد. که ابتدا با مخالفت شوهرش روبرو میشود، ولی وقتی من تلفنی با او حرف زدم و گفتم حاضرم مبلغ قابل توجه به او بدهم و ترتیب سفر او را هم بدهم رضایت داد. سلیمه با سیما به آلمان آمد و تنها نگرانی اش پسر 4 ساله اش بود. من هزینه سفر شوهرش و پسرش را هم پرداختم و آنها به آلمان آمدند، من پیشاپیش با یک وکیل و یک قاضی معروف که نوه هایش را درمان می کردم حرف زدم و شوهر سلیمه به مجرد ورود به بازجویی فرا خوانده شد و بعد از سه روز، قاضی حکم داد او بخاطر اذیت و آزار همسر و فرزندش، بخاطر رها کردن او در اوج بیماری و ازدواج دوم و تقاضای باج برای اجازه سفر همسرش، حکم طلاق همسرش و اجازه سرپرستی پسرش را امضا کرده و آخر هفته بعد به ایران بازگردانده شد. من شب و روزم را برای درمان سلیمه گذاشتم و او بعد از 14 ماه از سرطان رها شد و با پسرش مهمان خانه و پرستار فرزند خوانده های من شد.
بعد از گذر از این حادثه، هفته قبل وقتی با صدای زنگ در آنرا گشودم، با پدرم روی صندلی چرخدار روبرو شدم، همه بدنم می لرزید، همه آن لحظات آزارها و اذیت های من و مادرم و بعد شکنجه های سیما جلوی چشمانم زنده شد، می خواستم او را به خانه راه ندهم، ولی بدون توجه به درون آمد. اینک دو هفته است درخانه من است، من آرامش خود را از دست داده ام. من حاضر شدم برایش آپارتمانی بگیرم ولی او می گوید اگر از تو دور شوم دق میکنم. من می خواهم جبران کنم! مردی که مادرم را به مرگ سپرد، مردی که خواهر خوانده ام را سالها شکنجه داد، چگونه می تواند جبران کند؟ و من واقعا تحمل او را در خانه ام ندارم و او میگوید مرا در خیابان رها کن ولی از خود جدا نکن. من چه کنم؟
مهستی – آلمان

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به بانو مهستی از آلمان پاسخ میدهد

زندگی شما گرچه پر از ماجراهای گوناگون بوده است ولی شما یکی از پیروزترین بانوانی هستید که توانسته اید پس از خروج از ابران بجای آنکه تکیه به پشتیبانی دیگران داشته باشید برپا ایستادید. کار کردید، درس خواندید، با خستگی به مدرسه رفتید ولی امید را از دست ندادید، با همه ی احساس تنهایی در سرزمین ناشناس درغبار جاده های ناشناس گم نشدید. نه تنها گم نشدید که گمشدگان را از انحطاط، گرفتاریهای رابطه، سرزنش و توهین و شکنجه نجات دادید. مجموعه این زندگی پر از سرفرازی و افتخار است.
متاسفانه ازدواج عاشقانه شما با حادثه از دست دادن همسر روبرو شد و شما را بیش از پیش در مسیر خدمت و توجه به دیگران پیش برد و بجای خود باختگی توانستید فضای خالی زندگی را در رابطه و یاری رسانی به دیگران پر کنید. اما آنچه در این لحظه شما را می آزارد این است که ناگهان خود را با پدری که در گذشته نهایت بی مهری را در مورد شما و خواهر شما روا داشته است روبرو می بینید. گرچه او را به خانه پذیرفته اید ولی در طی دو هفته احساس ناراحتی شما را می آزارد. از یکسو می خواهید او را از خود برانید و از سوی دیگر همان شخصیت یاری رسان شما را از انجام اینکار باز میدارد و از خود می پرسید آیا اگر پدر را از خود برانم احتمال مرگ او را میتوانم به گونه ای برای خود توجیه کنم و احساس گناه نداشته باشم؟
واقعیت این است که آنچه پدر در مورد شما میگوید اگر دروغ محض نباشد لااقل توام با مبالغه است. بنظر من برای پدر خانه ای که برای این قبیل افراد ساخته شده بیابید و هزینه آنرا برعهده بگیرید و برای آنکه خود را راضی کرده باشید نوع رفتار کارکنان آن سازمان را با او زیرنظر داشته باشید. بیش از این وظیفه ای ندارید.