۱۶۲۲ - پریناز و برادرانش مرا رها کردند و رفتند

1464-87

بهرام از کالیفرنیا:

من از کودکی عاشق اتومبیل بودم، به همین جهت وقتی به آلمان رفتم، رشته مکانیک اتومبیل را دنبال کردم، بعد از 8 سال زندگی و کار در فرانکفورت، به ایران بازگشته و با کمک پدرم، دو تعمیرگاه مجهز رنگ و تعمیر اتومبیل های اروپایی دایر نمودم و کارم نیز خیلی زود رونق گرفت و درآمدی بالا برایم ببار آورد.
یکی از روزها، دخترخانم جوان و زیبایی با اتومبیل خورد شده خود به یکی از تعمیرگاه ها آمد و از من کمک خواست و گفت اگر پدرم بفهمد که من تصادف کردم، برای همیشه مرا از رانندگی و اتومبیل محروم می کند. من دلم بحال آن دختر جوان سوخت، گفتم در حد توان خودم کمک ات می کنم. همان روز ظاهر اتومبیل را موقتا روبراه کردم و گفتم اگر در گوشه دیوار سمت راست پارک کنی، کسی متوجه تصادف نمی شود، تا دوباره فردا بقیه کارهایش را انجام بدهم. دردسرتان ندهم من در طی سه روز، اتومبیل را صافکاری کرده و بمرور رنگ کردم و ترتیبی دادم، پدر دختر متوجه تصادف نشود، البته گفتم هنوز باید روی آن کار کنم، که به مرور انجام می گیرد. روز آخر مبلغی پول نقد به من داد و گفت بقیه اش را بطور قسطی می پردازم.
فردای آنروز پدر دختر به سراغم آمد، ابتدا حالت تهاجمی و دعوا داشت، ولی وقتی با من و شیوه کار و اخلاق و منش من آشنا شد، کلی تشکر کرده و مرا به جشن تولد دخترش هم دعوت کرد و اینگونه من وارد خانواده پریناز شدم. خانواده متوسطی بودند، که 6 پسر و یک دختر داشتند، مسلما پریناز دردانه فامیل بود و رفت و آمدها سبب شد تا میان من و پریناز علائقی بوجود آید، بعد هم من او را خواستگاری کردم و آنها بدون تامل پذیرفتند، چون من در آن زمان صاحب 3 خانه، دو تعمیرگاه بزرگ و یک بوتیک و یک ویلا در شمال بودم، که اینها ایده ال یک دختر و خانواده اش بود.
زندگی ما با تفاهم کامل و عشق پرشوری که من به پریناز داشتم شروع شد. ما صاحب یک پسر شدیم و بعد از 7 سال متاسفانه پدر و مادر پریناز را از دست دادیم و برادرانش که درکار تعمیر و ریمادلینگ خانه ها بودند، زیاد وضع مالی درخشانی نداشتند و در ضمن بنظر من همه شان معتاد بودند و من میلی به رفت و آمد با آنها نداشتم. زمزمه های سفر به خارج شروع شد، من میلی به سفر نداشتم ولی پریناز می گفت تقریبا همه دوستان و فامیل او به خارج رفته اند، بهتر است با توجه به شرایط حاکم بر ایران و محدودیت ها، تعصبات، ما هم به امریکا یا اروپا برویم و آینده پسرمان را تضمین کنیم. علیرغم میل خودم، ولی با تکیه به دستمایه خوب و همچنین تخصص و تجربه ام، راضی شدم، تقریبا هرچه در ایران داشتم فروختم و نزد برادرم گذاشتم و مبلغ قابل توجهی را برداشته و به ترکیه رفتیم، تا راهی برای اخذ ویزا پیدا کنیم. برادران پریناز هم با ما آمدند، در آنجا مرتب از انتقال پول حرف میزدند و می گفتند چون ارز مرتب بالا میرود، بهتر است هرچه زودتر دستمایه ام را به امریکا حواله کنم. در این فاصله من برادرزاده ام را پیدا کردم و از سویی پریناز و برادرانش می گفتند برای عمویشان حواله کنم که مرد فهمیده ومطمئن و با شخصیتی است. من هنوز تردید داشتم، تا یک شب برادران پریناز به جان من افتادند که اگرواقعا به پریناز ایمان نداری، اگر آینده خود و همسر و بچه ات را نمی خواهی، پریناز را طلاق بده و برو پی زندگیت. همزمان پریناز هم گریه کنان اتاق را ترک گفت.
من نیمه شب پریناز را بیدار کرده، او را قسم دادم، که اگر به راستی به عمویش اطمینان دارد، من همه سرمایه زندگی مان را برای او حواله کنم و پریناز مرا بغل کرده و گفت عموی من انسان با کمال و بی نیازی است، شک نکن، او حتی از طریق سرمایه گذاری ترتیب ویزای ما را هم میدهد. من به برادرم زنگ زدم و از او خواستم به شیوه ای که عموی پریناز گفته بود، همه پس انداز زندگی مرا حواله کند.
بعد از انتقال حواله ها، یکروز یک بسته پستی در هتل به دست من رسید که درواقع بنام پریناز بود، آنرا باز کردم، مدارک درون آن حکایت از اقدامات قانونی جهت ویزای پریناز و برادرانش می کرد و هیچ نامی از من نبود. من به سراغ پریناز رفتم. جر و بحث تندی میان ما در گرفت. یکی از برادرانش وارد اتاق شده و مرا هل داد، من به سویش حمله بردم و او سرش به پنجره خورد و زخمی شد، پریناز شروع به جیغ زدن کرد و لحظاتی بعد سه چهار پلیس با دو برادر دیگر پریناز از راه رسیدند و مرا با دست و پای بسته با خود بردند و همان روز به زندان انداختند. در آن لحظات فقط پسرم بدنبال من می دوید وگریه می کرد و من برق شادی و پیروزی را در چشمان پریناز و برادرانش می دیدم.
در زندان من تازه بخود آمدم و فهمیدم، که این یک توطئه فامیلی علیه من بود، آنها با نقشه ای حساب شده همه سرمایه ام را از چنگم در آورده و رهایم کرده اند.
من از طریق زندانیان آزاد شده، برادرم را در ایران خبر کردم، او شبانه به استانبول آمد ومرا در طی 2 روز، از زندان بیرون آورد. جالب اینکه هیچکدام از شاکیان پرونده من حضور نداشتند، همه غیب شان زده بود.
زمانی جستجوی من و برادرم بعد از یک ماه ونیم برای یافتن گرگهای درنده زندگیم به نتیجه رسید، که همه شان به سوی امریکا پرواز کرده بودند. خوشبختانه برادرم خبر خوبی داشت، اینکه فقط نیمی از پس انداز مرا حواله کرده بود و بدلیل تردید نسبت به آن خانواده، در اصل مرا نجات داده بود. من تصمیم گرفتم به هر طریقی شده به امریکا بروم و این گرگهای درنده را پیدا کنم و حداقل پسرم را پس بگیرم.
با یاری برادر و برادزاده ام، من به امریکا آمدم و با دستمایه خود، دوباره دو تعمیرگاه بزرگ دایر نمودم که مجهز به همه وسایل مدرن روز بود. تقریبا بیشتر اتومبیل های گرانقیمت را در بهترین شرایط تعمیر و ترمیم و حتی دوباره سازی می کردم، بطوری که چند دیلر اتومبیل های آنتیک به سراغم آمدند و از من خواستند که با قیمت بالایی، اتومبیل های آنتیک بسیار گرانقیمت آنها را به شرایط اولیه شان باز گردانم، برای آنها مبلغ دستمزد من مهم نبود و همین سبب شد، من در مدت 5 سال، دارای یک بیزینس موفق و بسیار ثروتمند شوم، تنها درد زندگی من، گم کردن پسرم بود. به هر دری میزدم، تا یکروز جلوی ساختمان بزرگ جدیدی که خریده بودم، با پریناز شکسته و تکیده روبرو شدم. گفتم اینجا چه میکنی؟ گفت من زن تو هستم! گفتم چنین نیست، گفت وکیل گرفته ام، بعد از اینکه برادرانم همه زندگیم را بالا کشیدند، همه امیدم به توست، یا مرا به خانه برگردان و یا نیمی از زندگیت را می گیرم. گفتم بهتر است با وکیل خود قدم جلو بگذاری.
از ماه بعد وکیل پرقدرت من با وکیل پریناز، جنگ خود را آغاز کردند و روزی که در دومین جلسه دادگاه حضوریافتم تا تصمیم قطعی گرفته شود، پسرم مازیار هم آمده بود، پسرکم قد کشیده بود، جذاب شده بود، جلوی دادگاه مرا بغل کرد ولی حرفی نزد.
وقتی قاضی مازیار را بعنوان شاهد پشت صندلی شهادت نشاند، پسرم گفت من شاهد بودم، که چگونه مادرم و دایی هایم، همه زندگی پدرم را بالا کشیدند، او را پشت میله های زندان انداختند و بعد هم از ترکیه خارج شدند.
قاضی سرانجام حکم خود را صادر کرد، شکایت پریناز را بی پایه و تقاضای طلاق مرا تائید و دستور جلب برادران پریناز را صادر کرد.
وقتی از دادگاه بیرون می آمدم، مازیار مرا بخود می فشرد و می گفت من 10 سال انتظار چنین لحظه ای را داشتم، من می دانستم پدر مهربانم در این جنگ نابرابر پیروز میشود، او را به خود فشردم و گفتم زندگی تازه را با هم می سازیم.

1464-88