سنگ صبـور

1623-52

من و خواهرم سیما و سیمین در خانواده اصیلی بزرگ شدیم، مادری بسیار فهمیده و با گذشت وفداکار داشتیم. پدرم با وجود مشغله فراوان کاری، همه شب خودش را به خانه میرساند، که همگی دور هم شام بخوریم، درباره روزی که پشت سر گذاشتیم حرف بزنیم و با روحیه خوبی به رختخواب برویم.
سیما خواهر بزرگم خیلی زود نامزد کرد و قرار و مدار عروسی را هم گذاشتند. ولی یکروز که همسر دایی اسم سیامک نامزد سیما را دید گفت خدا چرا به ما چنین دامادی نمی دهد! درست دو هفته بعد، سیامک به بهانه ای با سیما دعوا راه انداخت و مراسم عروسی را به هم زد و بعد هم غیبش زد. سیما با این رویداد تا 2 هفته از اتاقش بیرون نیامد و بکلی نسبت به همه مردان بدبین و انتقامجو شده بود تا 3ماه بعد ناگهان متوجه شدیم سیامک با دختردایی مان شیرین پنهانی ازدواج کرده و با هم به لندن رفته اند.
سیما با شنیدن خبر به شدت عصبانی شد. او که رشته پرستاری را می خواند، به مجرد پایان دوره اش، گفت من برای انتقام از این خانواده همه کار خواهم کرد، من هرچه خواستم به او بفهمانم که مردی که این چنین سست و بیوفا باشد، به درد زندگی نمی خورد. ولی سیما تصمیم خود را گرفته بود، خصوصا وقتی فهمید دو دختر دیگر دایی هم در امریکا ازدواج کرده وکلی به فامیل و آشنایان فخر فروخته اند.
سیما بار سفر بست و رفت، بدون اینکه از مقصد و برنامه های خود حرفی بزند و حتی بکلی ارتباط خود را با من و سیمن هم قطع کرد. من همان روزها سر کار رفتم و بعد از 6 ماه نامزد کردم، سیمین هم طبق برنامه ریزی قبلی، برای ادامه تحصیل راهی کانادا شد. پدر ومادرم نگران سیما بودند گرچه پدرم می گفت حس انتقام را دوست ندارم، ولی یک حسن دارد آنهم استوار کردن و جسور کردن آدم هاست که سیما هم مستثنی نیست، او یک هدف دارد، تا به آن نرسد، آرام نمی گیرد.
در این میان ما بکلی ارتباط مان با خانواده دایی هم قطع بود، من یکروز براثر اتفاق همسر دایی را در یک فروشگاه دیدم جلو رفتم و گفتم عمل شما انسانی نبود، شما چرا آن بلا را سر سیما آوردید؟
خیلی راحت گفت من چه کاره بودم، سیامک با دیدن دختر من عاشق اش شد و امان ما را گرفت، خودش می گفت از روز اول هم سیما ایده ال من نبود! من جوابی به او ندادم و به سرعت از او دور شدم.
بعد از یکسال و نیم، که من در آستانه ازدواج بودم، سیما زنگ زد و گفت خبر خوشی دارم، گفتم چه خبری؟ گفت سیامک را از چنگ دختردایی در آوردم، داریم میرویم ایتالیا، گفتم برای چی؟ گفت میرویم برای دوره دوم نامزدی و بعد هم ازدواج و بعد هم انتقام! گفتم سیما جان دست بکش، زندگی ارزش این همه کینه ورزی را ندارد، گفت من اگر انتقام خود را از این خانواده نگیرم خواب راحت ندارم. یک هفته بعد دایی به پدرم زنگ زد و گفت دخترت خجالت نمی کشد، رفته لندن شوهر دزدی! پدرم جواب نداد، ولی من به پسرش زنگ زدم و گفتم جواب نامزد دزدی، شوهردزدی است.
بعد از 4 ماه، سیما زنگ زد و گفت وقتی طلاق سیامک قطعی شد، من از آپارتمانم در لندن بیرونش کردم و گفتم حالا برو یک دختر ساده مثل من پیدا کن که گول اش بزنی. ولی وظیفه من اینجا تمام نشده، من دارم میروم سراغ دختردایی دوم! من خواستم حرفی بزنم، ولی سیما مهلت نداد. هرچه شماره تلفن اش را در لندن گرفتم، هیچ جوابی نیامد نگران شدم، با مادر حرف زدم، او هم نگران شد و گفت یکی از ما باید برود لندن، جلوی این دختر را بگیرد این در شأن خانواده ما نیست، ما تحمل چنین رویدادهایی را نداریم. فردا پدرم تصمیم گرفت به لندن برود، دو هفته طول کشید تا راه افتاد، در این فاصله مادرم با دایی حرف زد، هر دو باهم سرد بودند، ولی بهرحال خواهر و برادر بودند، هیچکدام در این ما جرا تقصیری نداشتند چون دایی توضیح داد درباره سیامک با همسرش درگیر شده وحتی در مراسم نامزدی آنها هم نرفته است.
گویا دایی تلفنی با دخترانش حرف میزند و به آنها هشدار میدهد، ولی درست 3ماه بعد دایی به مادرم زنگ زد و گفت سیما دختر بزرگم شهره را هم از شوهرش جدا کرد، نمی دانم آنجا چه گذشته فقط می دانم که شوهرش را از چنگش در آوده است، پدرم از لندن زنگ زد و گفت می کوشد تا شاید سیامک را با همسرش آشتی بدهد، چون یک بچه هم دارند. وقتی مادرم ماجرای امریکا را برایش گفت به شدت ناراحت شد و حتی فردا براثر استرس شدید در بیمارستان بستری میشود. من یکی از دوستان سیما را در نیویورک پیدا کردم و به او گفتم جلوی دیوانگی های او را بگیرد ولی او گفت چرا ولش نمی کنید، طفلک دارد انتقام اش را می گیرد، حق هم دارد گفتم ولی دختر دیگر دایی ام مقصر بود نه این یکی که در امریکاست! گفت من خبر نداشتم و سعی خودم را می کنم.
متاسفانه ارتباط با سیما قطع بود دوستانش هم یا شماره و آدرس او را نمی دادند و یا رد پایش را گم کرده بودند، طفلک پدرم بی نتیجه و پکر و مریض بازگشت، من حتی به یکی از دوستان سیما در لس آنجلس پیغام دادم، که بخاطر رفتار و کردار سیما، پدرم در لندن سکته کرده، در بیمارستان بوده و اینک بیمار برگشته ایران، ترا بخدا بگوئید دیگر بس کند.
اولین ضربه کاری سیما به خانواده دایی، سبب از هم پاشیدن زندگی شان و حتی بازگشت دخترش به ایران شد، 8 ماه بعد من با شوهرم مهدی به امریکا آمدیم ودرحالیکه سعی می کردیم پایه های زندگی آینده خود را بگذاریم، در فاصله 6 ماه خبر از دست رفتن پدرم را شنیدم و بکلی اسم سیما را از ذهنم پاک کردم، چون او با انتقامجویی های خود کاری ترین ضربات را بر پیکر زندگی دایی و بعد هم خانواده خودمان زد، به هر دوست و آشنایی برخوردم، گفتم به سیما بگوئید من خواهری بنام سیما ندارم، همزمان شنیدم از دومین داماد خانواده دایی هم جدا شده و در این میان فقط یک خبر خوش به گوشمان رسید، آنهم سفر آن آقا به ایران و برگرداندن همسرش به امریکا بود. من و شوهرم به مرور زندگی مان را ساختیم، من کوشیدم مادرم را به امریکا بیاورم، چون سیمین هم در کانادا ازدواج کرده و دلش میخواست مادرم برای مدتی پرستار بچه هایش باشد.
مادرم را بالاخره آوردم امریکا، دورادور هم شنیدیم سیما با یک مرد ایتالیایی نامزد شده و قصد ازدواج دارد، هرچه برای من پیام فرستاد جوابش را ندادم، تا دو سه هفته قبل با خبر شدم بدنبال تصادف شدیدی که منجر به کر و لال شدن او شده، در یک مرکز مراقبت های ویژه است و ما را کمک می طلبد.
من در هیچ شرایطی حاضر به دیدارش، پذیرش اش و اینکه اصلا خواهری بنام سیما دارم نشدم چون او چند خانواده را از هم پاشید و من حضور چنین موجودی را در زیر سقف خانه خود گناه می دانم، متاسفانه مادرم اصرار دارد او را ببخشم، ولی واقعا دلم راضی نمی شود و نمی دانم چکنم!
شیده – بوستن

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به بانو «شیده» از بوستن پاسخ میدهد

رقابت های خانوادگی در تمام جوامع کم و بیش وجود دارد ولی وقتی این رقابت ها جنبه حسادت پیدا می کند دشواریها چند برابر میشود. گرفتن حس انتقام نخستین فردی را که آزار میدهد فرد انتقام گیرنده است. احساس خشم شدید و سرخوردگی و نیز احساس حقارت های خودساخته سبب میشود که فرد «خود کم انگار» تصمیم های غیرمنطقی و غیر اخلاقی بگیرد. شیده و سیما گرچه با هم خواهرند ولی تفاوت های بسیار در ساختار شخصیتی دارند.
سیما کمبودهای عاطفی خود را با فروپاشی ساختار خانوادگی دیگران ترمیم می کند ولی واقعیت این است که چنین رفتاری نمی تواند کمبودها را جبران کند و در اغلب مواقع بازتابهای منفی در روان آدمی ایجاد می کند. سیما خود میداند که توجه مرد دیگر به او به علت اغواگریها و آسان گیری های او انجام گرفته است، می فهمد که عملکرد او بدلیل عشق نبوده است و زیربنای ضربه زدن به دیگری را در بر داشته است بنابراین نمی تواند ازینکه شوهر دیگری را از آن خود ساخته است متعلق به خود بداند. این احساس کمبود درونی اورا می آزارد و بالنتیجه با تکرار روش بیمارگونه به ناخرسندی و فشار درونی برای رسیدن به نقطه دارا بودن مردی که متعلق به او نیست می افزاید. گرچه او در این راستا ظاهرا به موفقیت رسیده است ولی فرد مردم ستیز که جز ضربه زدن به دیگری نمی تواند در خود ایجاد هیجان و شادی کند در تکرار رفتار خود را تنها وبی عشق و بی پشتیبان می یابد.
شیده ومادرش اگر میخواهند خود را از این ماجرا با خرسندی دور نگهدارند بهتر است که سیما را به بخشند. او که در بستر ناتوانی گرفتار است فرصتی برای آسیب رسانی به دیگران ندارد ولی شیده و مادرش می توانند با بخشش سیما در خود احساس راحتی و آرامش وجدان داشته باشند.