۱۶۲۳ - سگ سرگشته خیابان ها، امید خانه ما شد

1464-87

شاهرخ از لس آنجلس:

در دومین سال زندگی دخترم شیلا، متوجه ناراحتی قلبی اش شدیم، من و همسرم به شدت نگران و غمگین بودیم. پزشکان متخصص بعد از یک عمل جراحی، نظر دادند برای عمل اصلی ومهم باید چند سالی صبر کنیم.
شیلا به دختری منزوی و بی صدا مبدل شده بود، ما همه کار برای خوشحالی او می کردیم، در دنیا هیچ اسباب بازی خاص دخترها وجود نداشت، که برایش تهیه نکنیم، هیچ کلاسی نبود، که او را برای سرگرم کردن در آن ثبت نام نکرده باشیم.
شیلا در 8 سالگی پیانو می نواخت، تار میزد، آواز می خواند، در شنا اعجوبه ای بود، ولی به دلیل بیماری اش، او را مراقبت می کردیم که زیاد خسته نشود.
من و سارا از همه کس درباره خوشحال کردن چنین دختری می پرسیدیم، از بهترین پزشکان کمک می طلبیدیم، ولی شیلا همچنان غمگین و منزوی بود. دوستان زیادی نداشت، چون نمی توانست چون آنها بقولی ورجه وورجه بکند، به هرسویی بدود و به ورزش هایی که آنها می پرداختند روی آورد.
یکروز که از مدرسه به خانه می آمدیم، ناگهان چشم شیلا به سگی افتاد، که در حاشیه خیابان هراسان می دوید، فریاد زد اتومبیل را نگهدار، این سگ بیچاره گم شده! من گوشه خیابان توقف کردم، قبل از آنکه من پیاده شوم، شیلا بیرون پرید و به دنبال آن سگ دوید، چند لحظه بعد او را بغل کرده و به درون اتومبیل آورد و با مهربانی او را نوازش کرد، من دیدم که آن حیوان سرگشته درآغوش دخترم گم شد.
او را به خانه بردیم، همه به پذیرایی از او پرداختیم. همزمان من گفتم باید فلایرهایی تهیه کنیم و با عکس او در مسیر خیابان های اطراف بچسبانیم، حتما خانواده ای به دنبال او می گردند، حتما دخترکی و پسرکی به سن شیلا در پی او همه جا را گشته اند.
من و سارا دیدیم که ورود این سگ چگونه شیلا را به جنب و جوش در آورده و چگونه به هر دری می زد، که امکانات پذیرایی و خوشحالی و راحتی آن حیوان سرگشته را فراهم سازد. ما فلایرها را آماده کردیم و تقریبا برسر هر چهارراه و گذری چسباندیم، بر دیوار «استارباکس» و «کافی بینز» محله هم چسباندیم و به انتظار ماندیم، ولی بعد از 24 ساعت با واقعیتی روبرو شدیم، که به شدت نگرانمان کرد. شیلا چنان به آن حیوان که حالا به میل خودش نام مون (ماه) را بر او گذاشته بود، دل بسته و سرگرم شده بود، که یک لحظه از او جدا نمی شد. خوشبختانه آخر هفته بود، همه وقت داشتیم تا فکری به حال آن حیوان و شیلا و احتمالا صاحب اش بکنیم، ولی بعد از حدود سه روز، هیچ خبری نشد، هیچکس تلفن نزد، هیچکس به سراغ «مون» نیامد و درعوض شیلا برایش انواع غذاها و اسنک ها را خریده و رختخواب و تشک و مبل و اسباب بازیهای قشنگی برایش تهیه کرده بود و ما شاهد بودیم که مون یک لحظه از شیلا جدا نمی شود. من ناچار بودم، هر روز صبح با شیلا و «مون» به مدرسه بروم، آنها از هم خداحافظی کنند و بعد از ظهر جلوی مدرسه در انتظار شیلا بمانیم، درحالیکه «مون» نفس نفس میزد میخواست پنجره ها را بشکافد و بیرون بپرد و وقتی شیلا پیدایش می شد، مون پرواز می کرد و به آغوش او می پرید و سرش را به سینه او می گذاشت و آرام می گرفت.
من و سارا شب و روز دعا می کردیم که هیچکس برای مون زنگ نزند، هیچکس به سراغش نیاید، چون حتی تصور جدایی او و شیلا هم امکان نداشت، بعد از یک هفته «مون» در اتاق ها بدنبال شیلا راه میرفت، با او غذا می خورد و بازی می کرد، با او به بستر خواب میرفت و با او نیمه شب ها بیدار می شد، با هم آب می نوشیدند و دوباره به خواب می رفتند و صبح زود، هر دو بیدار شده و «مون» پشت در حمام می نشست تا شیلا بیرون بیاید و او را بروی پاهای خود بنشاند و صبحانه بخورد.
یکبار که سارا به شیلا گفت اگر صاحب «مون» پیدا شود چه کنیم؟ دخترم بغض کرده و به اتاق خود رفت، تا ساعتها بیرون نیامد. بعد از 2 هفته، به شیلا گفتیم نگران نباش، هیچکس به دنبال این مهمان کوچولوی خانه ما نیامد، گرچه مون زیاد هم کوچک نبود، ولی سگ بزرگی هم نبود. یادم هست بعد از 3 ماه با توجه به قراری که با پزشک معالج شیلا داشتیم، به مطبش رفتیم، پزشک متخصص با دیدن شیلا و شور و هیجان و انرژی بی پایان او با حیرت پرسید چه پیش آمده؟ برایش از مهمان تازه خانه گفتیم، از عشق پرشوری که میان دخترم و آن سگ وفادار بوجود آمده گفتیم، پزشک شیلا گفت هر اتفاقی افتاده، معجزه است، باور کردنی نیست، چون شیلا اینک آمادگی آن عمل جراحی را دارد، عملی که امیدواریم به بهبودی کامل او بیانجامد، بعد از من خواست این مهمان معجزه گر را به درون مطب اش بیاوریم. دیدن آن همه هیجان و عشق و انرژی میان شیلا و مون، او را دچار احساسات کرده و گفت روز عمل هم باید مون را بیاورید. همه به خانه برگشتیم، قرار شد شیلا در طی دو هفته داروهایی را مصرف کند، رژیم غذایی خاص داشته باشد و در ضمن هفته دوم به مدرسه هم نرود، تا کاملا در آرامش باشد.
ما همه دستورات پزشک معالج را رعایت کردیم، شب و روز دور و بر شیلا و مون بودیم، تا روز موعود رسید. قرار ساعت 6 صبح بود. شاید باور نکنید، از ساعت 4 صبح، مون جلوی اتاق شیلا خوابیده بود، از دیشب نه غذا خورده بود، نه آب، نگرانش بودیم، ولی سارا می گفت او انگار این حادثه بزرگ زندگی شیلا را پیشاپیش حس کرده است.
درست ساعت 5 صبح ما در بیمارستان بودیم، بیمارستانی که از خانه ما شاید یک ربع فاصل نداشت. نگران ترافیک هم نبودیم. کادر پزشکی آماده بودند، با شیلا و مون و سارا تا اتاق عمل رفتیم، وقتی پزشکان دستور دادند، همه در سالن بیرون انتظار بکشیم و احتمالا چند ساعتی باید صبر کنیم. همه بیرون آمدیم، ولی «مون» هرلحظه بر می گشت و می خواست به درون اتاق عمل برود، حتی یکبار از آغوش من پائین پریده و به سوی در اتاق رفته و با چنگ های کوچکش بر در کوبید و شنیدیم که گریه کرد و زاری کرد، من اشکهایش را دیدم، ولی او را به کافی شاپ بردیم، سارا همه نوع غذا و اسنک برایش آورده بود، ولی «مون» اصلا نیم نگاهی هم به آنها نمی کرد، حتی توپ کوچکی که همیشه با شیلا بازی می کرد، زیر پاهایش پنهان کرده بود. بعد از 6 سا عت و نیم پزشکی خبر داد که عمل با موفقیت انجام شده، ولی جالب اینکه در یک لحظه ما «مون» را گم کردیم، او از در پشت بخش مراقبت های ویژه خود را به درون رسانده بود، ولی بدلیل ملاحظات پزشکی او را بیرون آوردند. من همچنان شاهد گریستن اش بودم. پزشک از ما خواست حداقل تا 48 سا عت «مون» را به بیمارستان نیاوریم، چون شیلا در شرایط حساسی است و هر نوع ویروس و هر نوع حساسیتی، او را به شدت اذیت می کند و قرار شد، از طریق لپ تاپ شیلا، از درون خانه، آنها را به هم پیوند بدهیم. که آن منظره هم دیدنی بود، چون مون می خواست به درون لپ تاپ فرو برود و شیلا را لمس کند.
بعد از 48 ساعت، یکی از پزشکان زنگ زد و گفت متاسفانه بدلیل نا معلومی شیلا در کوما رفت، ولی ما با همه نیروی خود می کوشیم او را باز گردانیم. ما سراسیمه به بیمارستان رفتیم، مون را به خواهرم سپردیم. یک ساعت بعد خواهرم زنگ زد و گفت مون گم شده است! من و سارا به شدت نگران و مضطرب به خانه برگشتیم همه جای خانه و گاراژ، درون اتومبیل ها، حتی خانه کوچک وسط حیاط را زیر و رو کردیم، ولی هیچ خبری و نشانی از «مون» نبود. سارا از شدت ترس و اندوه روی پله ها نشسته بود و اشک می ریخت و می گفت جواب شیلا را چه بدهیم؟
درست در همان لحظه از بیمارستان زنگ زدند، یکی از پزشکان گفت فورا بیائید بیمارستان، من و سارا نفهمیدیم چگونه خود را به آنجا رساندیم با راهنمایی پرستار به یک بخش دیگر رفتیم، درحالیکه جلوی در با حیرت ایستاده بودیم، مون را دیدیم روی تخت در آغوش شیلا خوابیده و شیلا به روی ما لبخند میزند و هیچکس نمی داند این حیوان وفادار همیشه عاشق، چگونه خود را به بیمارستان رسانده و با انرژی خود، شیلا را بیدار کرده است... هنوز هم کسی بعد از سالها نمی داند.

1464-88