۱۶۲۴ - جلوی ازدواج مادرم ایستادم

1464-87

مانی از سانفرانسیسکو:

خانواده ما شامل پدر ومادر، من و خواهرم کتایون، خانواده خوشبختی بودیم. پدرم در وزارت بهداری کار می کرد، مادرم مدتی معلم دبستان بود، ولی به دلیل بیماری پدرم و خانه نشین شدن او، دست از کار کشید و شب و روز به پرستاری از او و مراقبت از ما پرداخت.
متاسفانه ما پدر را از دست دادیم، درحالیکه مادرم هنوز جوان بود. زنی 39 ساله پرانرژی، که هزاران آرزو داشت. من آنروزها 20 ساله و خواهرم 17 ساله بود. من وارد دانشگاه شده بودم، خواهرم می خواست پرستار بشود. مادرم با همه عشق همیشگی از ما مواظبت می کرد، تا کم کم یکی دو تا از اعضای فامیل او را تشویق به ازدواج کردند، که شدیدا به من و خواهرم برخورد، عکس العمل ما خیلی منفی بود، ما عقیده داشتیم، بعد از آن پدر با نفوذ و مهربان، مادرم نباید مرد دیگری را به زندگی خود راه بدهد و اصولا ما نمی توانیم اجازه بدهیم هیچ مردی در زندگی ما باشد. البته مادرم نیز اشتیاقی به ازدواج نشان نمی داد.
4 سال بعد با ورود یکی از آشنایان دور به همسایگی ما، رفت و آمدهایی شروع شد و مهدی برادر بزرگ خانواده که یکبار ازدواج کرده و جدا شده بود، سعی می کرد به مادرم نزدیک شود، یکی دو بار خواهرش حرف از ازدواج به میان آورد، در چهره مادرم نوعی موافقت دیده می شد، ولی ما همچنان ایستاده بودیم و بکلی مخالف بودیم، ما می گفتیم چنین وصلتی سبب پائین آمدن شأن مادرمان و خانواده مان میشود، خصوصا اینکه یکی از عمه هایم در سن 45 سالگی شوهرش را از دست داد وهرگز ازدواج نکرد.
در این میان خاله ها و حتی مادربزرگم و یکی از دایی ها، در مورد ازدواج مادرم با مهدی اصرار داشتند و سرانجام در یک جلسه خانوادگی با حضور فامیل نزدیک، قرار شد به پیشنهاد ازدواج مهدی پاسخ بدهند. مادرم نیز موافقت کرد و از همان لحظه من با فریاد چمدان هایم را بستم و خانه را ترک گفتم و نزدیک دانشگاه با یکی از همکلاسی هایم، هم خانه شدم و دور مادرم را خط کشیدم و به مادرم گفتم فرض کن پسری بنام مانی نداشتی. خواهرم کتایون بدلیل نیاز به مادرم و تا حدی تحت تاثیر مادر بزرگ بودن، مخالفت جدی نکرد و با مادر ماند.
در مدتی که من تحصیل می کردم و در ایران بودم، مادرم بارها سعی کرد به من نزدیک شود و برایم توضیح بدهد، ولی من حاضر به دیدارش نمی شدم و حتی غذاهای آماده ای را که همه هفته پشت در آپارتمان من می گذاشت ولباسهای تازه، به ویژه شیرینی هایی که می خرید را هم به دیگران می بخشیدم و به آپارتمان خود راه نمی دادم.
دورادور می شنیدم، که ظاهرا مادرم و مهدی زندگی خوشبختی دارند و مادرم به همه دوستان و آشنایان می گفته تنها آرزویش آشتی با من است و اینکه دوباره مرا زیر سقف خانه خود ببیند، شاهد پایان تحصیلات من، ازدواج من و بچه دار شدن من باشد.
من سرانجام ایران را ترک گفتم و به امریکا آمدم، زندگی تازه و شغل تازه، دوستان تازه، مرا کاملا از زندگی گذشته ام جدا کرد. من حتی میلی به رفت و آمد با جامعه ایرانی و بعدها دوستی وازدواج با دختران ایرانی را هم نداشتم و در همان مسیر با یکی از همکارانم که زن جوانی اهل برزیل بود آشنا شدم، تنهایی های من سبب شد خیلی زود به اورسلا دل ببندم، به او پیشنهاد ازدواج دادم، گفت تا روزی که نتواند مادرش را به امریکا بیاورد ازدواج نمی کند، چون مادرش نقش مهمی در زندگی او داشته و می خواهد همه لحظات زندگیش را با او قسمت کند. من اورسلا را کمک کردم، تا مادرش را به سانفرانسیسکو بیاورد، در کنار خانه خودمان، یک گست هاوس تر و تمیز کامل آماده کردیم و او را جای دادیم. من می دیدم که چه رابطه قشنگی میان اورسلا و مادرش وجود دارد.
من و اورسلا بعد از یکسال ازدواج کردیم و بدلیل اینکه اورسلا مغز اقتصادی خوبی داشت، من تقریبا اختیار زندگیم را به او دادم و بخاطر درآمد خوب و امتیازات شغلی، اورسلا مرتب آپارتمان می خرید و یکی دو فست فود خریداری کرد و مادرش، و بعد دو خواهرزاده خود را در آن بیزینس ها بکار گرفت و عقیده داشت آنها مطمئن و کوشا و قابل کنترل هستند.
از اینکه می دیدم اورسلا از مادرش شب و روز پرستاری و مراقبت ویژه میکند، به او عشق میدهد، لذت می بردم و من هم در این عشق های عاطفی با او شریک می شدم. تا یکروز مادر 66 ساله اش با مردی به خانه آمد، که او را دوست پسر خود معرفی کرد. من از این حرف و برخورد جا خوردم و حیرتم وقتی بیشتر شد که یک هفته بعد اعلام کردند، قصد ازدواج دارند و اورسلا گفت چرا نه؟ اولا سن او زیاد نیست، بعد هم اینکه مادرم حق دارد از زندگی خود لذت ببرد، او سالها زحمت ما را کشیده، اینک زمان آسایش فکری اوست، او نیاز به یک همدم وهمراه، نوازشگر مهربان دارد. گفتم ما که از او دریغ نداریم؟ گفت ولی من حاضر نمی شوم مادرم را در هر سن و سالی، از آرزوهایش، از رویاهایش، از امیدها و پیوندهایش جدا کنم. من علیرغم میل خودم شاهد مراسم ازدواج شان شدم، بعد هم دیدم که مادر اورسلا چقدر پرانرژی و شاد و پرتحرک شده است و از خودم پرسیدم چرا من ظالمانه با مادرم جنگیدم؟ چرا من می خواستم این خوشبختی ها را از مادرم دریغ کنم؟
حدود 2 سال پیش، در سفر جمعی به سن دیاگو، من بدلیل مصرف مشروب، در نیمه راه دچار یک تصادف شدم وتا بخود آمدم دیدم در بیمارستان هستم، اورسلا، مادرش و شوهرش مجروح شده، و یکی از سرنشینان اتومبیل دیگر جان باخته و من درواقع در بیمارستان تحت نظر پلیس بودم، اصلا باورم نمی شد، در طی یک شب سرنوشت من عوض شود، درحالیکه من با وجود مست بودن، در بوجود آوردن حادثه نقشی نداشتم، ولی هیچکس نبود که به حرف و ادعای من توجه کند. قبل از آنکه من اقدامی بکنم، درهمان دومین جلسه دادگاه به 8 سال زندان محکوم شدم و تقاضای فرجام من و اینکه به راستی واقعیت تصادف روشن شود، در هوا معلق ماند. چون سریع تر از آنچه تصور میرفت، اورسلا و خانواده اش عوض شدند، البته قبل از آن اورسلا دو سه بار به زندان آمد و با یک وکیل جوان، از من امضاءهایی گرفتند تا برخی از بیزینس ها و آپارتمان ها را بفروشند، نه تنها هزینه وکیل، بلکه خسارت طرف مقابل را بپردازند و من آنقدر گیج و منگ بودم که نمی دانستم چه چیزی را امضا می کنم، چون بهرحال به اورسلا اطمینان داشتم، او همسر من و مادر تنها فرزند من بود.
در زندان بودم، که ورقه طلاق اورسلا و واگذاری سهم او از زندگیم را هم امضا کردم و آخرین امیدهایم از دست رفت در آن روزهای سیاه نا امیدی یکروز از زندان با کارت تلفن، بعد از سالها به مادرم زنگ زدم، گوشی را برداشت و از شوق فریاد زد، ماجرایم را گفتم و آدرس و مشخصات و شماره پرونده وهمه آنچه ضروری بود تلفنی به مادرم گفتم و خواهش کردم از آشنایان در امریکا کمک بگیرد. طفلک مادرم گفت تو مرا بخاطر ازدواجم بخشیدی یا نه؟ بغض کرده گفتم معلومه که بخشیدم، من گناهکار ظالمی بودم.
بعد از آن تلفن، نمی دانستم چه پیش می آید، ولی درست 4 ماه بعد، یکروز ورقه ای بدستم دادند، که اجازه ملاقات به مادر و پدرخوانده ام را بدهم. بعد از سالها مادرم را به آغوش کشیدم، مثل کودکی هایم گریستم و از او کمک طلبیدم و یک ماه و نیم بعد، همه حقایق آن تصادف، اینکه من 30 درصد مقصر بودم ثابت شد.
مادری که در حق اش ظلم کردم، دلش را شکستم، سرانجام مرا از زندان خلاص کرد، بغل اش کردم وهمه صورتش را از اشک خیس کردم. پرسیدم چه برایت بکنم که آن همه بدیها را جبران کنم؟ خندید و گفت مرا ببر به دیزنی لند، که از کودکی در رویاهایم می دیدم، با من بیا که دوباره احساس کنم همان پسرک شلوغ و دردسرساز منی، که فقط کمی قد کشیدی.

1464-88