سنگ صبـور

1625-39

آشنایی من با ارژنگ درخانه عموی بزرگم بود، ارژنگ دوست صمیمی پسرعموهایم بود، از همان لحظه ورود، شروع به تعریف و تمجید از من کرد، اینکه من چقدر با وقار و نجیب و در ضمن دختر آگاه و صاحب کمالی هستم!
هفته بعد زن عمویم گفت ارژنگ به تو دلبستگی پیدا کرده، مرتب می پرسد پروین خانم نامزدِ، وابستگی، برنامه ای ندارد؟ بعد هم اضافه کرد که ارژنگ در آستانه سفر به امریکاست، اگر اهل مهاجرت هستی، می تواند شوهرخوبی باشد.
من با مادرم حرف زدم، گفت من با زن عمو حرف میزنم، سه روز گذشت، خبر داد ارژنگ و خانواده برای خواستگاری می آیند با اینکه من نیت ادامه تحصیل در دانشگاه را داشتم، یکروز به خود آمدم که داشتم چمدانهای سفر را به عنوان همسر ارژنگ می بستم و خیلی سریع تر از آنچه تصور میرفت، در فنیکس آریزونا ساکن یک خانه ویلایی شدم.
ارژنگ در فنیکس یک رستوران ایتالیایی و یک مغازه فروش لوازم تلفن دستی و کامپیوتر داشت درآمدش خیلی خوب بود، هر روز آخر هفته را مرتب با هم به سفر میرفتیم، خیلی دلش می خواست دو دختر و یک پسر داشته باشد، که صاحب یک دختر و دو پسر شدیم، من سرم کاملا گرم بچه ها شد، در ضمن درمیان هفته که یک بیبی سیتر می آوردیم، سری به رستوران میزدم و بعنوان مدیرداخلی کمک می کردم.
بعد از سالها ما یک همسایه ایرانی پیدا کردیم که برای من مژده خوبی بود. چون هم خودم دلم برای زبان فارسی و غذای ایرانی، گپ زدن درباره ایران و خاطراتش تنگ شده بود، هم دلم میخواست بچه هایم فارسی بیاموزند، که اتفاقا خانم خانه در ایران معلمی کرده بود و در ازای مبلغی شروع به تدریس بچه ها کرد و روزی که بچه ها تلفنی با مادرم فارسی حرف زدند و حتی برای ارژنگ نوروز را با کارت قشنگی به زبان فارسی تبریک گفتند، من از شوق گریستم و ارژنگ هم به من هدیه ای داد. خوشبختانه آن همسایه های خوب که قرار بود به لس آنجلس بروند ماندگار شدند و من ترتیبی دادم حداقل ده خانواده دیگر ایرانی و افغانی در شهر بچه های خود را برای یادگیری زبان فارسی به خانه آنها می آوردند، من هم بعنوان دستیارش بدلیل عشق به بچه ها او را همراهی می کردم.
بعد از دو سال همسایه های جدیدی در اطراف ما پیدا شدند، از جمله یک زن و شوهر اهل رومانی، که زن بسیار زیبا و خوش اندام و مرد بسیار شوخ و مهربان بود. هر دو اهل بازی ورق و تخته نرد بودند، همان هایی که ارژنگ دوست داشت و در اصل من خیالم راحت شد که ارژنگ هم دوست و هم پیالگی پیدا کرده بود. من دیگر به رستوران نمی رفتم، بیشتر در خانه بودم، آشپزی و خانه داری و بچه داری می کردم، گاه برای دوستان ارژنگ هم غذا می پختم، آنها خیلی تعریف و تمجید می کردند حتی یک شب «راما» همان آقای اهل رومانی پیشنهاد کرد نه تنها من برای او و همسرش غذای روزانه بپزم و پول قابل توجهی بگیرم، بلکه برای مهمانان او هم غذا تهیه کنم، که نتیجه اش درآمد خوب و امکان خرید یک اتومبیل دلخواه را برایم فراهم کرد.
ارژنگ به مجرد بازگشت از کار روزانه، یک دوش، بلافاصله به خانه «راما» میرفت و تا پاسی از شب آنچا بود، من هم با فهیمه همسایه خود و یک خانم افغان، جلسات روزانه داشتیم و من کاملا احساس راحتی و خوشی می کردم و تقریبا از ارژنگ به دور افتاده بودم بطوری که یکروز از پنجره آشپزخانه نگاهی به بیرون کردم و دیدم صدای قهقهه و خنده ارژنگ و همسایه ها همه جا پیچیده، بچه هایم خسته به خواب رفته اند و من هنوز مشغول شستن ظروف و آماده کردن غذای فردا همسایه ها و تدارک یک پارتی جدیدشان هستم، که درواقع من از آن پارتی ها لذتی نمی بردم چون از اول شب تا آخر شب سرم گرم غذا و ترو تمیز کردن بود. همان شب تصمیم گرفتم دست از آن کار بکشم، دل از درآمدش هم کندم و به ارژنگ گفتم به همسایه مان بگوید من دیگر غذا نمی پزم که البته ناراحت شدند، ولی دیگر برایم مهم نبود چون می خواستم به خودم برسم، یکی دو بار با ارژنگ به جمع آن همسایه رفتم، ولی رفتارشان با من چنان غریبه بود که انگار من وصله ناجوری بودم، ولی در عوض ارژنگ و همسر راما از سرو کول هم بالا می رفتند و گاه مشروب چنان از خود بیخودشان می کرد که هر سه بهم تکیه می دادند و زن راما، توی آغوش ارژنگ بخواب میرفت! من همان شب به ارژنگ گفتم رفتار شما با هم طبیعی و نرمال نیست، ارژنگ گفت چرا؟ چون خیلی صمیمی هستیم؟ گفتم نه، خیلی بهم چسبیده بودید، انگار شما شوهرآن خانم هستید! خندید و گفت حسادت نکن، گفتم حسادت نمی کنم ولی دیگر راضی به این رفت وآمد نیستم. ارژنگ حرفی نزد، ولی من فردا به سراغ آنها رفتم و گفتم اگر اجازه بدهید ما مدتی رفت و آمدها را محدود می کنیم، قصد سفر داریم، شما ناراحت نشوید.
زن و شوهر حرفی نزدند ولی درست هفته بعد همسر راما در خانه ما را زد و بدون تعارف به درون آمد روبروی من نشست و گفت من از ارژنگ حامله هستم، من که برجای خشک شده بودم، صدا در گلویم خفه شده بود گفتم حامله؟ منظورت چیه؟ گفت من و ارژنگ و شوهرم رابطه مثلثی داشتیم، ولی من از شوهر تو حامله شدم، چون شوهرم امکان بچه دار شدن ندارد. من چنان به گریه افتادم و تقریبا روی زمین غلتیدم که آن زن ترسید و خانه را ترک گفت و من به دوستان ایرانی و افغانی خود زنگ زدم، آنها را به کمک خواستم.
آنها دورم را گرفتند هرکدام حرفی زدند یکی گفت همین امروز برای طلاق اقدام کن، دیگری گفت برو شکایت کن و ادعای از هم پاشیدن زندگی خود را بکن، آن یکی گفت به آن خانم بگو برو کورتاژ کن.
شب ارژنگ آمد، با دیدن همه خانمها با چشمان سرخ شده از اشک در خانه، تعجب کرد، من همه چیز را توضیح دادم، روی زمین زانو زد و بعد هم گفت من خطا کردم، من درعالم مستی اشتباه کردم، تو بگو چه کنم؟ بعد اجازه خواست با آن زن و شوهر حرف بزند. فردا خبر داد آنها حاضرند بچه را بدنیا بیاورند و بزرگ کنند من همه هزینه هایش را بپردازم یا بچه را بدنیا بیاورند و به ما بسپارند و فقط مبلغی نقد بگیرند و بروند.
راستش من درمانده ام چکنم؟ چه جوابی به شوهرم بدهم از سویی او را خیانتکار می دانم و دلم طلاق میخواهد، از سویی بچه ها عاشق پدرشان هستند، از سویی من تحمل بزرگ کردن این بچه گناه را ندارم و می ترسم در آینده آنها دوباره ادعاهایی بکنند. از سویی اگر آنها بخواهند بچه را بزرگ کنند، کلی هزینه گردن ما می اندازند. واقعا من چکنم؟
پروین – فنیکس آریزونا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو پروین از فنیکس آریزونا پاسخ میدهد.

حوادثی که مربوط به روابط انسانها باشد آنهم به گونه ای که توضیح داده اید در یکروز و یا یک شب اتفاق نمی افتد. شوهر شما مردی اجتماعی است و به همین دلیل دلش میخواست که با گروه زیادی در معاشرت باشد. شما به گونه ای به انجام این معاشرت ها کمک کردید. تدریس زبان فارسی برای بچه ها گرچه کار بسیار دلچسب و مهمی بود ولی اینکه وسیله ای برای گسترش معاشرت بشود و حتی افرادی را از فرهنگ های مختلف در شرایطی قرار دهد که شما از آن ناراضی باشید قابل پرسش و بررسی است. در میان معاشرین شما زن و شوهری از رومانی بودند که مشخص بود دارای فرزندی نیستند. از کجا معلوم که آنها طبق طرح و برنامه شوهر شما را که می توانست صاحب فرزند بشود مورد سوءاستفاده قرار نداده باشند.
آنچه ارژنگ انجام داده است قابل توجیه نیست. او بدلیل آمادگی محیط و رضایت بانوی اهل رومانی و تشویق شوهری که همسرش را در آغوش دیگری می دید و فقط به تفریح مشغول بود دست به رفتاری زد که موجب بوجود آمدن فرزندی شد که درهرحال مسئول اوست.
آنچه انجام شده است فقط یک مسئله خانوادگی و حل شدنی بوسیله روانشناس نیست در چنین مورد وکلای با تجربه که درکار حل مشکلات خانواده تخصص دارند میتوانند آنچه را که دادگاه بعنوان «بهترین موقعیت برای کودک» حکم صادر می کند در نظر بگیرند. از کجا معلوم که هدف آن خانم داشتن فرزند آنهم بدون خرج و زحمت نبوده است؟ آیا او با شوهرش پیش از حاملگی به توافق رسیده بود؟ آیا آنچه اینک گفته میشود نظریه اصلی هر دو زن و شوهر است؟
این خانم ادعا می کند که شوهرش عقیم است بنظر من بهتر است از طریق پژوهش در DNA ابتدا روشن شود که این حرفها برای کلاشی است یا واقعا ارژنگ پدر این کودک است. روانشناس پس از روشن شدن همه ی مسائلی که گفته شد میتواند در ایجاد آرامش این زن و شوهر اثرگذار باشد.