سنگ صبـور

1626-47

این گرین کارت قرعه کشی لعنتی، خیلی ها را از خانه و کاشانه شان آواره کرده، که یکی از آنها من بودم، چون در یک شرکت بزرگ ایرانی هندی، کار خوبی داشتم، بابک نوه خاله مادرم عاشق من شده بود و اصرار داشت به مجرد پایان تحصیلات پزشکی اش با من ازدواج کند، بابک آینده خوبی داشت. خانواده اش برخلاف خانواده من بسیار ثروتمند و مرفه بودند پدرش پیشاپیش یک خانه بنام ما در دست ساختمان داشت و در این میان پدر و مادرم نیز مشتاق چنین وصلتی بودند، البته باید یکسال و نیم صبر می کردیم تا بابک فارغ التحصیل شود و پدرش یک کلینیک مجهز برایش آماده کند. باید توضیح بدهم که من از بابک خوشم می آمد، ولی عاشق اش نشده بودم و همین مرا اذیت می کرد چون آرزوی بزرگم عاشق شدن بود.
روزی که برادرم خبر داد می خواهد نام و مشخصات مرا هم در قرعه کشی گرین کارت جای دهد خندیدم و گفتم من از این شانس ها ندارم، برخلاف تصورم، من قبول شدم ولی برادرم ناکام ماند. وقتی کارم به این مرحله رسید، برادرم تشویقم کرد که سفری به امریکا بکنم، گرین کارتم را بگیرم و موقعیت زندگی در آنجا را بررسی کنم و برگردم. پدر ومادرم زیاد خوشحال نبودند، بابک مخالف بود ولی من از ریسک کردن خوشم می آمد و سرانجام راهی امریکا شدم، یکسره به وست لیک غرب لس آنجلس رفتم، چون یکی از دوستان برادرم در آنجا یک فست فود رستوران داشت. خانواده خوبی بودند، زن و شوهر و 3 بچه، که مادر همسرش هم با آنها زندگی می کرد. من می خواستم تا زمان بازگشت آنجا بمانم، ولی یکروز شنیدم مادرزن دوست برادرم تلفنی به کسی می گفت این دختره آمده اینجا، من می ترسم، می گویند دخترهای ایران به قصد شکار مردهای زن دار می آیند و خیلی هم لوند است. باید یک جوری دست بسرش کنم. چون دخترم 12 سال پای شوهرش نشسته، فقط خانه داری و بچه داری کرده است.
شنیدن این حرفها مرا تکان داد، با خودم گفتم باید هرچه زودتر یا برگردم و یا راهی برای اقامت بیشتر پیدا کنم در همین رابطه با یکی دو دختر ایرانی آشنا شدم، آنها برایم کاری در یک کودکستان خصوصی پیدا کردند، که خیلی مسئولیت داشت، ولی بهرحال گردن گرفتم. من به دلیل عشقی که به بچه ها داشتم، چنان محبت می کردم که بچه ها دورم جمع می شدند، خیلی هایشان زمان خداحافظی به من می چسبیدند و همین سبب شد یکی از خانواده های ثروتمند منطقه، مرا دعوت کرد بعنوان پرستار 24 ساعته بچه هایش به خانه اش بروم، من یکروز غروب به آنجا رفتم، خانه بزرگ قشنگی بود، 3 بچه 3 تا 6 ساله داشت، بچه های شلوغ و پردردسری بودند، ولی به من خیلی گوش می دادند آنها مرا با حقوق ماهانه 1500 دلار و امکان استفاده از اتاق وخورد و خوراک و حتی بیمه سلامتی، استخدام کردند من هم دلسوزانه و جانانه بکار مشغول شدم. راستش را بخواهید می خواستم خودم را آزمایش کنم، می خواستم تجربه های تازه بگیرم، به همین جهت از آنها خواستم به من کمک کنند تا زبان انگلیسی ام را تکمیل کنم آنها ترتیبی دادند که من بعد از ظهرها 3 ساعت به یک کلاس زبان میرفتم و در ضمن یک دوره کوتاه مدت اسیستن پزشک را هم گذراندم چون می خواستم خودم را برای زندگی آینده خود با بابک آماده کنم.
من انتظار داشتم بابک شب و روز به من تلفن بزند، ولی می دیدم دو هفته ای دو بار زنگ میزند و به بهانه گرفتاری درسی و آماده شدن برای کار مستقل سرش خیلی شلوغ است. این مسئله به من برخورده بود، بطوری که با خودم گفتم تا روزی که او سرش شلوغ است من هم سرم را با کار شلوغ می کنم. بعد از 5 ماه، آن زن و شوهر دو کودک یک آشنای قدیمی شان راهم به من سپردند و درواقع من در روز پرستار 5 کودک بودم و حدود 1000 دلار هم بر حقوقم اضافه شد که همه را پس انداز می کردم چون خرجی نداشتم.
مادرم از ایران زنگ می زد و می گفت چرا ماندگار شدی؟ من هم می گفتم تا روزی که بابک خان گرفتار است، من اینجا می مانم، می گفت فکر می کنم بابک بابت سفر تو ناراحت است، می خواهد تو را بخود بیاورد، تا احساس ترس کنی و برگردی، من گفتم من هیچگاه احساس ترس نمی کنم، که آقا بابک بخواهد برای من رقیبی بتراشد، من اهمیتی نمی دهم.
یکی دو بار من به بابک زنگ زدم خیلی سرد گفت خوش می گذرد؟ نمی خواهی برگردی؟ لابد می خواهی بمانی؟ من هم سرد جواب می دادم گرفتارم عزیزم. دارم تجربه می اندوزم، ولی بهرحال برمی گردم و این ارتباطات نه چندان گرم ادامه داشت، تا یکسال گذشت، مادرم خبر داد تا چند ماه دیگر بابک فارغ التحصیل میشود، یک دوره تخصصی هم گذرانده، بهتر است برگردی، چون اینجا پر از دختران دم بخت است که آماده شکار جوانهای تحصیلکرده و مرفهی چون بابک هستند. من گفتم اگر بابک اینقدر سست باشد، بهتر اینکه او را شکار کنند.
البته ته دلم کمی شور میزد چون بابک یک شوهر ایده ال برای دختری چون من بود، که در سن و سال کاملا مناسبی برای تشکیل زندگی بودم. در سیزدهمین ماه اقامتم، آن خانواده به دلیل جابجایی کمپانی شان، ناچار راهی تگزاس شدند و من بیکار ماندم، البته خیلی اصرار کردند با آنها بروم ولی من از اخبار درباره سیل و طوفان و گردباد آن منطقه می ترسیدم. خوشبختانه چون وضع مالی ام نسبتا خوب بود، یک استودیو اجاره کردم و بدنبال کار تازه ای رفتم، همزمان آتش سوزی های سانتا باربارا و اطراف شروع شده بود، من خیلی نگران بودم، نمیدانم چرا یکروز بدون اختیار با اتومبیل کوچک و قراضه ام راهی آن منطقه شدم. درست به آن خیابان و گذری رفتم که به آتش نزدیک بود، عده ای را با اتومبیل به زیر چادرها و کمپ ها می آوردند، من با شنیدن فریاد و کمک زنی، به آن سوی رفتم، خانمی را دیدم پشت یک پنجره کمک می خواهد، دود همه آن اطراف را پوشانده است.
من جلو رفتم اصلا به خطری که مرا تهدید می کرد توجه نکردم، در خانه را با لگد باز کردم آن خانم از من خواست کمکش کنم نوه اش را از زیرزمین بیرون بیاورم، من همچنان بی ترس بدرون زیرزمین رفتم، نوه 4 ساله اش را بغل کردم و به اتفاق آن خانم به سوی در رفتیم، که با فرو ریختن سقف، شانه من و دستهای آن خانم زخمی شد، ولی ما اهمیتی ندادیم و به هر طریقی بود بیرون آمدیم در آخرین لحظه نوه آن خانم فریاد زد سگم توی زیرزمین است من بدون توجه به آتش و فریادهای آن زن، دوباره بدرون رفتم و سگ کوچولویی راکه زیر یک نیمکت پنهان شده بود به آغوش گرفته و بیرون پریدم. آن خانم مرا صد بار بغل کرد و بوسید و با آمدن آمبولانس همگی به بیمارستان رفتیم و در یک چشم بهم زدن، دور تخت مان پر از زن و مردهای آشنای آن خانواده شد. همه به نوعی تشکر می کردند. ایتن پسر بزرگ آن خانم بیشتراز همه دور و بر من بود می گفت تو مادرم و پسرم و سگم را نجات دادی!
آنها مرا به خانه ساحلی شان نزدیک همان شهر بردند و بمن اجازه ندادند هیچ جا بروم. از فردا سوزان همان خانم مهربان گریبان مرا گرفت که تو باید با پسر من ازدواج کنی. تو فرشته نجات ما بودی، تو یک انسان زمینی نیستی، تو فرشته ای، بعد ایتن به سراغم آمد و گفت من همسرم را زمان تولد پسرم از دست دادم ولی همیشه در رویایم چنین زنی را می دیدم. بعد از چند روز فهمیدم آنها یکی از ثروتمندان معروف کالیفرنیا هستند، خانواده ای اصیل و خوش نام، که شاید هزاران دختر آرزوی پیوند با چنین فامیلی را دارند.
درست همان روزها بابک زنگ زد و گفت من دلم تنگ شده، خواهش میکنم برگرد، من همه مقدمات ازدواج مان را فراهم ساختم. پشیمانم که مدتی با تو لجبازی کردم! از سویی خانواده ایتن، هر روز حلقه محاصره را تنگترکرده و خواستار ازدواج من و ایتن هستند. من درمانده ام که چه باید بکنم؟ من هیچگاه عاشق بابک نبودم، ولی او عاشق من بود، من عاشق ایتن هم شده ام ولی خیلی به سویش جذب شدم و از شما می پرسم واقعا من چه باید بکنم؟
ایوا- کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به خانم ایوا از کالیفرنیا پاسخ میدهد.

بابک که با شما نسبت فامیلی دارد عاشق شما بود. البته عشق تعاریف متفاوتی از نظر رفتار دارد که شما آنرا در مورد خود نمی دیدید ولی درباره بابک احساس می کردید که او مشتاق ازدواج با شماست ولی شرکت در قرعه کشی و ورود به امریکا شما را از موقعیت و شخصیت یک دختر که صبر می کند تا مردی از راه برسد و با او ازدواج کند خارج ساخت. شما تغییر کردید. بابک گرچه دانش آموخته و متخصص است ولی می بینید که عشق او به تنهایی نمی تواند دختری را که در اینجا توانسته است برپای بایستد و در مراحل مختلف از خود خویشتن داری نشان بدهد، اندوخته ای مالی برای خود بوجودآورد
بدلیل آنکه نوه خاله اش در ایران مشتاق ازدواج با اوست آنچه را که خود ساخته است خراب کند تا به امید سازندگی با دیگری به ایران برگردد.
نکته دیگر همخونی است یعنی به اثبات رسیده است که اینگونه ازدواجها شانس های بیماری و نا خشنودیهای جسمانی که ارثی هستند را بالا می برد. درحالیکه میگوئید ایتن به شماعلاقمند شده است و شما هم عاشق او شده اید. مسئله این است که یک حادثه توانسته است چنین نگرشی را بوجود بیاورد در فردای زندگی دوباره شما با آتش سوزی و نجات کودک و کمک به خانم سالخورده ای روبرو نخواهید بود. با زندگی واقعی روبرو خواهید شد.
اگر میخواهید با ایتن ازدواج کنید بهتر است او را کاملا بشناسید. با او بیشتر معاشرت کنید. از انتظارات خود با او حرف بزنید. شرایط زندگی و وضع خانوادگی و خانواده خود را برای او تشریح کنید و عکس العمل های او را بسنجید. چون در ابتدای عاشقی همه جنبه های مثبت را می بینند شما سعی کنید به بینید چه چیز منفی در این رابطه وجود دارد. بعدا تصمیم بگیرید و در ضمن یادآور میشوم که یکی از کارهای روانشناسان مشاوره پیش از ازدواج است بد نیست با روانشناس در این مورد مشورت کنید.