سنگ صبـور

1628-119

من به بهانه دیدار برادرانم به امریکا آمدم، قرار نبود دراینجا بمانم، ولی وقتی یاد دیکتاتوریها و بقولی مردسالاری های شوهرم کامران افتادم، با خود گفتم در همین جا می مانم، کامران که این تصمیم را فهمید، کلی عصبانی شد، مرا رفیق نیمه راه و بیوفا خواند، بعد هم دوستان ازایران خبر دادند، که دست از کارش کشیده و تمام وقت را در آپارتمان خود می گذراند، در ضمن الکلی هم شده و یکبار هم با قرصهای خواب آور خودکشی کرده است.
شنیدن این خبرها نه تنها خوشحالم نکرد بلکه دلم هم بحال کامران سوخت، گفتم باید صبر کند تا من گرین کارت بگیرم و بعد برای او هم اقدام کنم. ظاهرا خوشحال شد و بعد از یکسال ونیم به ترکیه آمد، گفت در اینجا حتی کارگری می کند تا من ترتیب سفرش را بدهم.
من گرین کارت گرفتم، ولی وکیل گفت برای ویزا و گرین کارت شوهرم دو سه سالی وقت لازم است، من به کامران خبر دادم گفت اگر مرا نبری امریکا، یکروز صبح بلند میشوی و می شنوی که از بلندی یک پل فری وی خودم را به پائین پرتاب کرده ام. گفتم به من وقت بده، باید پرس وجوی بیشتری بکنم.
حقیقت را بخواهید هنوز درمورد آوردن او شک داشتم تا یکروز تلفن کرد و گفت من خودم را به مکزیک رسانده ام، درست پشت مرزهای امریکا هستم، حالا دیگر چه بهانه ای داری؟ گفتم ولی از آن سوی مرز به این سوی آمدن آسان نیست، ترا بخدا به من وقت بده من با حداقل 4 وکیل حرف زدم، همه شان برای گرفتن ویزا مدتی را تعیین می کردند، ولی اقدام سریع را تائید نمی کردند.
تلفن های شبانه روزی کامران ادامه داشت، من ناچار شدم برایش مبلغی حواله کنم تا زندگی متوسطی داشته باشد، بقولی زندگی بخور و نمیری که او را تا رسیدن به نتیجه بکشاند.
کامران 8 ماه در مکزیک ماند، گفت کارگر یک ایستگاه اتوبوس شده و حتی عکس هایی برایم فرستاد که روی سرش و گردنش جعبه هایی را حمل می کرد با خودم گفتم باید او را به هر طریقی شده به این طرف بیاورم، اگر دوباره اذیتم کرد طلاق می گیرم.
بعد از یکسال من به آن سوی مرز رفتم، او را دیدم، کلی لاغرو تکیده شده بود، مرتب گریه می کرد و می گفت می دانم همین جا می میرم و هیچکس هم نمی فهمد این عاقبت من است تو هم کاری از دستت بر نمی آید. گفتم این بار با یک وکیل پرتجربه تر حرف میزنم مبلغ قابل توجهی پول و کلی لباس به او دادم و برگشتم، یک ماه بعد زنگ در را زدند، کامران بود، پرسیدم چطور آمدی؟ گفت از من نپرس، قاچاقی آمدم، غیرقانونی آمدم، حالا دیگر برایم اقدام کن، از هر مسیری شده حتی پناهندگی.
من با برادرانم حرف زدم، به آنها حقیقت را نگفتم، وانمود کردم با ویزای توریستی آمده. برادرانم گفتند از طریق کار برایش اقدام می کنند و در ضمن هم از طریق وکیل اقدام خواهند کرد. یک آپارتمان دو خوابه اجاره کردیم، من کار مناسبی را شروع کردم، که حقوقم برای زندگی دو نفره مان کافی بود، کامران زیاد بیرون نمی رفت، مدام پای تلویزیون نشسته بود وآبجو می خورد و سیگار می کشید.
برادرانم یکی دو بار اقداماتی را شروع کردند ولی وقتی گذرنامه کامران را خواستند و ویزای توریستی اش را، شانه خالی کرد و آنها هم دچار تردید شدند و خود را کنار کشیدند، من البته می دانستم که او بدلیل غیرقانونی آمدن، امکان تقاضای کار ندارد.
بعد از مدتی اذیت های کامران شروع شد، هر شب مست می کرد، دو سه بار مرا کتک زد، به زور به من تجاوز میکرد، من شدیدا ترسیده بودم از سویی برادرانم نیز بکلی دور مرا خط کشیده بودند، یکی دو بار خواستم به سراغ پلیس بروم ولی دلم سوخت، می دانستم که به زندان می افتد و بعد هم دیپورت میشود. یکی دو بار زیر متکایش چاقو دیدم، دو سه بار متوجه شدم اسید خریده و وقتی پرسیدم برای چی؟ گفت توالت و دستشویی را تمیز می کنم. شب ها کابوس می دیدم، بارها از خواب پریدم و او را دیدم که مرا در تاریکی تماشا می کند، کم کم ترس برم داشت، به او گفتم اگر خانه ام را ترک نکند به پلیس خبر میدهم، عجیب اینکه بلافاصله فردا صبح با چمدان اش خانه را ترک گفت.
تا دو سه هفته ای هیچ خبری نبود، ولی بعد احساس می کردم در غیبت من کسی وارد خانه میشود و از جابجایی اثاثیه، غیب شدن خوراکی های درون یخچال و کمدهای آشپزخانه می فهمیدم. ولی با خودم می گفتم حتما گرسنه بوده، آمده غذا خورده و رفته است با گم شدن گردن بند وانگشتری و ساعتم فهمیدم ، که او سرقت راهم شروع کرده است.
یک شب که درخواب بودم، با شنیدن صدایی ازجا پریدم، از اتاق بیرون آمدم، سایه ای را دیدم که از پنجره خارج می شد فریاد زدم، بدنبال آن صدای سقوط شخصی را شنیدم و از همان بالا نگاه کردم، خود کامران بود که روی زمین نقش بسته و حرکتی نمی کرد. همسایه ها از سروصدا، پلیس را خبر کردند، آمبولانس پلیس آمد، بلافاصله کامران را که بیهوش بود به بیمارستان بردند،من هم رفتم، البته همسایه ها با توجه به سابقه رفت وآمدهای او، گفتند که شوهر من بوده که بدلیلی از پنجره سقوط کرده است. پلیس بعدا با من حرف زد و من ناچار به دروغ گفتم فکر می کنم شوهرم در خواب راه میرود و در آن شرایط از پنجره افتاده است در بیمارستان بدلیل شکستگی دست و پای کامران، او را تحت عمل جراحی قرار دادند و من برای اینکه از زیر بار هزینه های سنگین فرار کنم گفتم او نامزد من است خوشبختانه هیچ مدرک و سند ازدواجی هم دردست نبود و خود بخود بیمارستان ناچار به قبول هزینه ها بود بعد از 20 روز، کامران با صندلی چرخدار به آپارتمان برگشت. درحالیکه پزشکان نظر دادند، شکستگی استخوان پای راستش بنحوی است که برای همیشه باید با عصا و یا واکر راه برود، اگر حتی لازم باشد از صندلی استفاده کند.
کامران این بار آرام شده بود، التماس میکرد او را در امریکا نگهدارم، برایش در آینده گرین کارت بگیرم، ولی حقیقت را بخواهید با توجه به سابقه اخلاق و منش او در ایران و حتی در امریکا. هرچه می کوشم به خودم بقبولانم او را بعنوان همسر بپذیرم، امکان ندارد مادرش مرتب از ایران زنگ میزند و میگوید پسرم را پناه بده، او خودش را می کشد ولی من با پناه دادن و پذیرش کامران زندگی خودم را ویران می کنم. از شما می پرسم واقعا چه باید بکنم؟ چه تصمیمی بگیرم، که در آینده پشیمان نشوم.
شیدخت – لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو شیدخت از لوس آنجلس پاسخ میدهد

با فرد معتادی ازدواج کرده اید که پیش از درمان نمی توانید هیچیک از سوگندهائی را که بر زبان جاری میسازد باور کنید. او در طی مدت زناشویی بدلیل اعتیاد نتوانست کار کند و از عهده مخارج زندگی خود برآید. ورود او به ترکیه و کمک شما به او برای گرفتن گرین کارت او را بیشتر در ناتوانی و وابستگی به شما نگهداشت. گرچه در مکزیک نخستین نشانه کار کردن را با حمل بار و یا شاگردی در ایستگاه اتوبوس دیدید ولی احساس کمک و آنچه را که «دلسوزی» نامیده اید سبب شد که تکیده بودن او را بهانه ای برای یاری رسانی به کامران در نظر بگیرید. درهرحال او به امریکا آمد ولی می دیدید که در اعتیاد خود روز بروز بیشتر فرو می رود.
واقعیت این است که در کنار یک فرد معتاد معمولا فرد یا افرادی قرار دارند که آن اعتیاد را تقویت می کنند اما مسئله کامران در این زمان حفظ اعتیاد نیست، او با واقعیت قطع رابطه کرده است. چاقو در زیر بالش پنهان کردن و دزدی از خانه و نیمه شب بیدار شدن و بشما نگریستن دلیل عشق نیست او نیمه شب بیدار نشده بود که اندام شما را بسبب عشق آتشین نگاه کند، او در آن زمان در دوراهی آسیب رسانی به شما سیر میکرده است ولی هنوز وجود شما را بطور زنده با ارزش تر از آن میدانست که وجود نداشته باشید. او آخرین کاری که کرد ورود دزدانه به خانه شما بود بدلیل آنکه او را از خود راندید ولی قفل را عوض نکردید و پنجره را باز گذاشتید تا برگردد!
اینک او را به گونه یک فرد بیچاره در کنار خود می بینید و نمی دانید چه راهی را در پیش بگیرید. پاسخ این است که اگر او را مشتاق درمان اعتیاد خود یافتید با یک مرکز درمان معتادان تماس بگیرید. کامران پیش از ترک اعتیاد نه میتواند دوست خوب و نه همسر خوبی باشد. ازدواج با او جز دردسر نتیجه ای نخواهد داشت بنابراین خود را مسئول زندگی او ندانید و با روانشناس درباره احساس گناه خود حرف بزنید.