۱۶۲۸ - ... قافله از هم پاشیـده

1464-87

پریسا از نیوجرسی:

سعید زمانی به خواستگاری من آمد، که از دست محدودیت ها و سختگیری های پدرم در آستانه خودکشی و فرار بودم. پدرم که تا قبل از انقلاب مردی روشنفکر بود، درست دو سال بعد از آن تغییر اخلاق و روش داد، نه تنها مادرم را در خانه حبس کرد و گفت باید از چشم نامحرم دور باشد بلکه من و خواهرم را نیز در یک چارچوب جای داد و رفت وآمدهایمان فقط به خانه های پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمه بزرگ مان بود.
من که نسبت به لباسهای پوشیده و تیره احساس خفقان میکردم، به دستور پدر در آن لباسها غرق می شدم، زجر می کشیدم و حق داشتن دوست و رفت و آمد و حضور در خانه هیچکس را نداشتم ودر سال آخر دبیرستان در این خفقان بود که سعید به خواستگاری من آمد. پدرم که نمی خواست من و خواهرم ادامه تحصیل بدهیم، بلافاصله با این وصلت موافقت کرد و من به خانه مردی رفتم، که اصلا او را نمی شناختم. این بار بخت با من بود، چون شوهرم مردی با چهره ای نه جذاب بلکه نجیب و با وقار با همه خصوصیات خوب و مهربان، خانواده دوست، اهل معاشرت و سفر و بیزار از حجاب اجباری بود و می گفت اگر کسی حجاب را دوست دارد نباید مانع اش شد، ولی وقتی کسی آنرا نمی خواهد نباید مجبورش کرد.
شوهرم در یک کارخانه بزرگ در کرج مدیرداخلی بود، حقوق کافی می گرفت، زندگی مان در نهایت رفاه و راحتی می گذشت، تا یکروز سعید نگران و افسرده به خانه آمد وگفت بدون هیچ دلیل خاصی کارخانه را مصادره کردند و صاحب آنرا که تحصیلکرده لندن، بسیار آگاه و کاردان بود، بر کنار نموده و او را با دست خالی روانه خانه کردند، به دنبال او مهره های اصلی کارخانه هم کنار گذاشته شدند و من هم یکی از آنها هستم.
گفتم حالا چه خواهیم کرد؟ گفت تو نگران نباش، من حتی با کارگری، راحت ترین زندگی را برایت فراهم می کنم، من پیشنهاد دادم در یک خیاطی کاری را شروع کنم گفت نه تو حامله هستی، به مسافری که در راه است برس، بعد هم به رانندگی در شب پرداخت و بعد از 3سال و نیم با دو بچه با تشویق برادرش راهی امریکا شدیم، مسیرمان آسان طی شد، هرچه بود دریافت ویزا و رسیدن به امریکا حتی به 3 ماه هم نکشید. مسعود برادرشوهرم دو فست فود داشت که سعید را در یکی از آنها بکار گرفت، من هم به بیبی سیتری بچه های آشنا و همسایه پرداختم، من که تازه لباسهای دلخواه خود را می پوشیدم و آرایش میکردم، فهمیدم چقدر مورد ستایش اطرافیان هستم و همین به من اعتماد به نفس می داد. در این فاصله سعید یک شغل خوب پیدا کرد، بطوری که صاحب کمپانی به او پیشنهاد چند درصد سهم داد.
درآمد سعید کم کم بالا رفت. یک آپارتمان دو خوابه خریدیم، بچه ها به مرور قد کشیدند وروانه مدرسه شدند. کم کم دور و بر ما پر از دوستان جدیدی شد، که همه شان شرایط مالی درخشانی داشتند، خانه های بزرگ، چند اتومبیل، کلی بریز و بپاش و سفر به نقاط مختلف جهان و البته پزدادن و فخر فروختن.
درحالیکه من با پیدا کردن یک دوست قدیمی ام، در یک کودکستان خانگی با او شریک شدم و درآمدم بالا رفت، وسوسه ها و زمزمه ها بیخ گوشم زیاد شد، مردان بسیاری مرتب مرا به زندگی های پرشکوه و سفرهای دور دنیا دعوت می کردند. بعضی خانم ها می گفتند اگر ما چنین صورت و اندامی داشتیم، امروز ثروتمندترین شوهر دنیا را داشتیم. این وسوسه ها رابطه من و سعید را سرد کرد، من او را سرزنش می کردم چرا تو ثروتمند نیستی؟ تو چرا پولت از پارو بالا نمیرود؟ چرا ما به اروپا سفر نمی کنیم؟ چرا درکنار دریا ویلا نداریم؟ چرا ما نمی توانیم مهمانی های 200 نفره برگزار کنیم؟ سعید سعی می کرد به من بفهماند که مهمترین مسئله زندگی آرام و پر از سعادت ما، سلامت بچه هایمان است، آینده ای که بهرحال روشنایی های خود را بمرور نشان میدهند، ولی من گله داشتم، خشم داشتم، پرواز می خواستم، بریز و بپاش می خواستم.
بدنبال یک ناراحتی قلبی برای سعید و بستری شدن اش، من او را زیر فشار گذاشتم، یکروز درحالی که هنوز در بیمارستان بود پرسید از من چه می خواهی؟ گفتم طلاق، برگه آزادی! گفت برو بدنبال آن، خودت را رها کن، گفتم خانه را می خواهم، بچه ها را می خواهم، گفت همه مال تو. آن روزها وسوسه ها زیادتر شده بود یکی از مردان آشنا می گفت یک کشتی تفریحی برای یک سفر 3ماهه حاضر است، یک تور دو ماهه به اروپا آماده است، چرا معطلی؟ از سویی بسیاری از زنان اطراف می گفتند چرا از زیبایی خودت، از اندام شکیل خودت، از جوانی ات بهره نمی گیری؟ می خواهی پیر بشوی و حسرت این روزها را بخوری؟
من از سعید جدا شدم، درست سه هفته بعد با دو سه تا از همان دوستان، با یک کروز سفر یک هفته ای را آغاز کردیم، سهراب یکی از ثروتمندان جمع، با من همراه شد، مرتب در مسیر می گفت تو باید بزودی ملکه خانه من بشوی، من برایت زندگی عاشقانه، پرشکوهی می سازم، که پشیمان بشوی چرا زودتر قدم پیش نگذاشتی.
بعد از سفر سهراب ظاهرا برای یک کار اداری به اروپا رفت، دوستان همیشه مشوق هم مرا به دیگری حواله دادند، اینکه نباید وقت تلف کنم باید بصورت زوج با آنها همراه شوم، به مهمانی هاشان بروم، همسفرشان باشم، آنها یک زن مجرد و تنها را نمی پذیرند.
بازگشت سهراب به درازا کشید، دوستان مرا با مهران آشنا کردند، که یک قایق تفریحی داشت و آخر هفته ها جمع را به آنجا دعوت می کرد. مهران هم ناگهان بهانه آورد که همسر سابق اش در لندن مریض است و باید به او و بچه اش سر بزند، من دوباره تنها شدم و دوستان به اصطلاح ثروتمند و مرفه من، به بهانه های مختلف مرا کنار زدند و دورادور می شنیدم که هر آخر هفته خانه یکی از آنها پارتی است ولی من دعوت نمی شدم. در آن فاصله یکی از دوستان، پدرش را که 35 سال بزرگتر از من بود، معرفی کرد و گفت تو با پدرم دوست بشوی، همه دورت را می گیریم! در یک لحظه به خود آمدم، من که زن نجیب و همسری وفادار و مادری فداکار و مسئول بودم، اینک بیک موجود سرگردان و بزودی هرزه مبدل میشوم و خود بی خبرم.
یکروز بعد از ظهر از مدرسه دخترم زنگ زدند و خبر دادند، او را با دو سه پسر در حال مصرف مواد دستگیر کرده اند، برجای خشک شدم، و باورم نمی شد، دختر نازنین من و اعتیاد؟! او را به هر طریقی بود از زندان در آوردم. ناچار در مدرسه دیگری نامش را نوشتم، همه درها را بروی خود بستم، جالب اینکه هیچکدام از آن دوستان در آن تنگنا کمکم نکردند. من احساس تنهایی عمیقی می کردم. شب که داشتم مدارک دخترم را زیر و رو می کردم، متوجه عکسی از جمع خانواده شدم که سعید پشت آن نوشته بود، اگر خداوند شما را همیشه سلامت نگه دارد، من حاضرم نیمی از عمر خود را بدهم. به یاد سعید و محبت هایش، فداکاریهایش و خلوص و پاکی اش افتادم، به یاد ظلمی که من درحق او کردم و او را در اوج بیماری رها کردم.
فردا صبح بدنبال او رفتم. هیچکس خبری از او نداشت، یکی از دوستانش گفت شاید به ایران بازگشته است، شاید فوت کرده است، من دست نکشیدم، به سراغ یکی یکی از دوستان و آشنایانش رفتم حتی سراغش را از ایران گرفتم، تا خواهرزاده اش گفت آخرین خبری که دارم این است که با یکی از همکاران تازه خود هم اتاق شده و دلش شدیدا برای بچه ها تنگ شده بود.
پرسان پرسان با بچه ها آن آدرس را پیدا کردیم، وقتی به پشت پنجره آن آپارتمان دور افتاده کهنه و بقولی درهم شکسته رسیدیم، غروب بود، سعید را دیدیم، که بروی یک صندلی چوبی نشسته و مجله ای را ورق میزند. همه با هم صدایش زدیم، دستپاچه شد، باورش نمی شد، وقتی میخواست به سوی در بیاید پایش گیر کرد و روی زمین معلق شد، همه بالای سرش رفتیم، همه می خندیدیم. پاهای مرا بغل کرد و گفت باورم نمی شود، گفتم باور کن، آمده ایم تا یک شوهر خوب، یک پدر مهربان را دوباره به خانه برگردانیم، وقتی با چمدان کوچکش روی صندلی اتومبیل نشست، صورتش از اشک خیس بود.

1464-88