سنگ صبـور

1629-24

آرش را پدر ومادرم از گذشته می شناختند، به همین جهت وقتی به روابط عاشقانه ما پی بردند، در مورد خواستگاری رسمی نه تنها سختگیری نکردند، بلکه حاضر به یاری هم شدند چون آرش پدرش را که دوست قدیمی پدرم بود، در نوجوانی از دست داده بود. پدرم شرط کرد که هر دو برای ادامه تحصیل به خارج برویم، وقتی تحصیلات مان تمام شد، آنها را خبر کنیم و مراسم رسمی ازدواج مان را برپا داریم. من و آرش از چند سال قبل، یعنی درست بعد از دیپلم دبیرستان در اندیشه سفر بودیم چون عموی آرش در امریکا بود و دایی من هم در کانادا و برای هر دو کشور امکان سفر وجود داشت.
وقتی ما آماده سفر شدیم، برادر کوچکتر من سیروس هم آنقدر بی تابی کرد و به پدرم فشار آورد، که قرار شد برای او هم اقدام کنیم. آرش بدلیل مادرش، مشکل سربازی نداشت، سیروس هم هنوز 16 ساله بود و پدرم با نفوذ یکی از دوستان قدیمی اش امکان خروج او را آسان فراهم ساخت به توصیه عموی آرش قرار شد به خاور دور برویم، که امکان ویزا بالاتر بود. ما خود را به مالزی رسانیدم به مجرد ورود فهمیدیم که سیروس متاسفانه اسیر اعتیاد است آرش سعی کرد او را در یک کلینیک بستری کند، بطور غیرمستقیم به مادرم خبر دادیم. مادرم بلافاصله مبلغ قابل توجهی برایمان حواله کرد که برای ترک اعتیاد سیروس اقدام کنیم، آرش گفت نگران نباش قضیه زیاد جدی نیست، سیروس را در یک کلینیک نیمه دولتی خواباندیم و آرش توصیه کرد من خودم را از معرکه دور نگهدارم تا او بتواند جدی تر سیروس را تحت کنترل داشته باشد.
من بیشتر روز را بدنبال دستورات دایی خود وعموی آرش، با یک وکیل، با سفارت امریکا و کانادا درحال گفتگو و رفت و آمد بودم، در انتظار دو دعوت نامه رسمی و یکی دو تا پذیرش از دانشگاه ها و کالج ها بودم، غروب ها برای آرش شام آماده می کردم و باهم میخوردیم، ضمن اینکه نگران سیروس هم بودم. تا یک شب آرش به محل اقامت مان برنگشت و من نگران تا صبح بیدار ماندم. فردا صبح آرش زنگ زد وگفت من یک اشتباه کردم، الان در زندان هستم، گفت چه شده؟ گفت بعدا توضیح میدهم، فقط توصیه میکنم هرچه زودتر سیروس را از مالزی خارج کن، هر دو این کار را بکنید تا من از راه هایی که بلدم خودم را به شما برسانم گفتم بگو چه شده؟ گفت هیچ مامورین از من یک بسته مواد گرفتند، فریاد زدم چرا؟ تو با مواد چه کار داشتی؟ گفت نمی توانم توضیح بدهم، فقط شما راهی پیدا کنید و بروید.
من به سراغ سیروس رفتم، ترسیده بود گفتم چه برسر آرش آمده؟ گفت نمی دانم فقط دیدم مامورین توی سالن دستگیرش کردند گفتم پس همین الان بیا برویم. باید راه فراری پیدا کنیم، هر دو به اتاقک کوچکی که در یک پانسیون قدیمی داشتیم برگشتیم و خوشبختانه فردا دعوت نامه های آمریکا با پذیرش یک دانشگاه برای من رسید و بلافاصله اقدام کردیم، من جرات نداشتم به پدر ومادرم توضیح بدهم که می ترسیدم مادر آرش دق کند.
بدون اینکه هیچ تماسی با آرش داشته باشم، در شرایطی که من به شدت از دست او عصبانی بودم و لعنت اش می کردم، سرانجام من و سیروس با گذر از مشکلات و کمک یک وکیل راهی امریکا شدیم، عموی آرش انتظار ما را می کشید، سعی کردیم برایش توضیح بدهیم، ولی باورش نمی شد و می گفت آرش اهل مواد و اعتیاد نبوده و نخواهد بود، چرا شما واقعیت را کشف نکردید؟ گفتم آرش خودش گفت براثر اشتباه به دردسر افتاده است، شاید خواسته مواد را بفروشد، هرچه بوده که دردسر بزرگی برایش ایجاد کرده البته مرتب می گفت راه های خلاص از این دردسر را بلد است و بزودی به ما می پیوندد.
در این میان ارتباط من با آرش بکلی قطع شد، حتی شنیدم سفر مادرش به مالزی هم جهت دیدارش بی نتیجه بوده است و انگار که آرش واقعا دست به کار خطرناکی زده است.
عموی آرش سعی کرد به ما کمک کند، از سویی دایی ام از کانادا آمد و ما را در یک آپارتمان کوچک جای داد، نام ما را در یک کالج نوشت ولی نمیدانم چرا ناگهان تصمیم گرفت سیروس را با خود به هر طریقی شده به کانادا ببرد، که این کار را هم انجام داد و بعد توضیح داد احساس کردم سیروس هنوز اسیر اعتیاد است و در جستجوی مواد و ارتباط با فروشندگان است. من حداقل در کانادا می توانم او را تحت کنترل داشته باشم.
من با حواله های پدر ومادرم و کمک های دایی، تحصیلاتم را در کالج تمام کردم در آستانه ورود به دانشکده بودم، که با خسرو آشنا شدم خسرو مهندس ماشین آلات بود، زندگی خوب و مرفهی داشت و درمورد ازدواج با من اصرار می کرد.
گفتگوی تلفنی خسرو با پدر ومادرم، به نتیجه رسید و قرارنامزدی رسمی گذاشتیم، تا همدیگر را بیشتر بشناسیم و البته خسرو با اصرار مرا بیک سوئیت شیک ونوساز در خانه خودش انتقال داد و گفت تا آمدن پدر ومادرها صبر می کنیم.
یکروز که ما از سانفرانسیسکو راهی سن دیاگو بودیم، دچار یک حادثه رانندگی شدیم، هر دو مجروح روانه بیمارستان شدیم و من بدلیل یک ضربه کاری، تقریبا بصورت نیمه فلج در آمدم و پزشکان می گفتند هنوز امیدهایی وجود دارد، من آنروزها آرزوی مرگ می کردم چون درست در آغاز جوانی و شروع یک زندگی تازه، خصوصا بعد از حادثه ای که در مالزی اتفاق افتاد احساس می کردم این حق من نیست. خسرو شب و روز مراقب من بود، با توجه به سفارش پزشک معالج، هر روز مرا درون استخر خانه ورزش میداد، همه ماساژهای طبی همه آنچه می توانست دربازگشت سلامتی من نقش داشته باشد برایم انجام می داد. چون پرستاری دلسوز درغیبت پرستاری که روزها برایم استخدام کرده بود، مراقب من بود. بارها نیمه شب ها من بدلیل فشار بروی پا و یا دستم فریاد میزدم و این خسرو بود که خواب را رها می کرد و به کمک من می آمد و اگر لازم بود تا صبح کنار تختم بیدار می ماند و من مرتب درگوش اش می خواندم، که مرا بیک کلینیک بسپارد و خود بدنبال سرنوشت اش برود، ولی او فریاد میزد من تا آخر کنار تو می مانم.
بعد از 3 سال ونیم، بعد از 2 عمل جراحی به مرور من توانایی های بدنم بازگشته در میان حیرت حتی پزشکان، معجزه ای رخ داد ومن بروی پاهایم راه رفتم و من خوب می دانستم که همه را مدیون خسرو هستم، که شب و روزش را برای من گذاشت.
به او گفتم همه عمر در خدمت او هستم، همه عمر عاشق اش می مانم و آماده ازدواج هستم و او می گفت صبر کنیم پدر ومادرت بیایند من تازه داشتم با زندگی در مسیر عادی و آرام اش حرکت میکردم، که یکروز صبح آرش زنگ زد، من از جا پریدم، گفتم کجائی؟ گفت در راه هستم، بزودی می آیم پیش تو! گفتم پیش من؟ بعد از آن ضربه ای که مرا تا پای جنون برد؟ گفت من حرفی نمی زنم، فقط از سیروس بپرس، گفتم چرا سیروس؟ گفت او همه واقعیت را می داند.
من همان شب به سیروس درکانادا زنگ زدم، درحالیکه صدایش گرفته بود، گفت متاسفانه من گناهکار بودم، من زیرمتکایم مواد پنهان کرده بودم، آرش فهمید و قبل از آنکه به بیرون بیاندازد، توسط نگهبان دیده شده و با آمدن پلیس دستگیر شد و به دروغ گفت مواد به او تعلق دارد و مرا قسم داد با هیچکس حرفی نزدم. من گوشی را گذاشتم، ولی برزخ زندگی من از همان لحظه شروع شد. به راستی من از شما می پرسم چه باید بکنم؟ با آرش فداکار چکنم؟ با خسرو مهربان و انسان استثنایی چکنم؟ به من بگوئید چه کنم؟
فیروزه – سانفرانسیسکو

آقای دکتر فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو فیروزه از سانفرانسیسکو پاسخ میدهد

زمانی که با آرش و سیروس به مالزی رسیدید هرگز باور نمی کردید که برادر شما معتاد باشد و برای آرش چنین حادثه ای پیش بیاید ولی اینگونه که روشن شده است برادر شما نه تنها معتاد بلکه فروشنده مواد هم بوده است ولی پرسش این است که چگونه آرش در آگاهی ازاین موضوع دست به اقدام اساسی برای رهائی سیروس از اعتیاد و یا حتی یاری جستن از متخصصین ترک اعتیاد در نوع چگونگی رفتار با سیروس نکرده است.
اینکه آرش پس از سالها ناگهان خواسته است واقعیت را با شما در میان بگذارد باورش دشوار است و اگر درست باشد که او بجای سیروس شانزده ساله خطر فروش اعتیاد را پذیرفته است بدلیل عشق و علاقه او نیست احتمالا عدم آگاهی و شناخت او ازاینکه محکومیت یک کودک به مراتب قابل بخشش تر از یک مرد بالغ است دست به چنین کاری زده است. بنابراین اصل کل داستان مورد پرسش است و نمی توان به حرفهای یک موادفروش اعتماد چندانی داشت.
از سوی دیگر خسرو همه ی محبت ها و توجه لازم را که یک مرد متعهد درباره همسری که دوست دارد بانجام رسانده است. خسرو در روزهای تلخ ونا امیدکننده در کنار شما بوده است. در چنین موقعیتی حتی پرسش شما که آیا بین ایندو مرد کدامیک را باید انتخاب کرد نشان دهنده این است که متاسفانه حتی به خسرو هم برخلاف آنچه بیان کرده اید علاقه ای ندارید. میگوئید دارید؟ بخودتان ثابت کنید. ما نمی توانیم با یکنفر ازدواج کنیم و فکرمان جایی دیگر باشد. اگر نسبت به خسرو علاقه ی کافی ندارید او را در نیمه راه زندگی رها نکنید. از هم اکنون براه خود ادامه بدهید ولی آنچه قابل تردید است این است که نمی توان به آرش با همه ی آشنایی هائی که پدر ومادر شما به او داشته اند اطمینان داشت. بد نیست با یک روانشناس ورزیده در این مورد و احساس خود بیشتر گفت و گو کنید.