۱۶۲۹ - هرشب پسرم را در خواب می دیدم

1464-87

مرجان از کالیفرنیا:

سال آخر دبیرستان بودم، که یکروز مادرم خبر داد، یک خواستگار خوب و تحصیلکرده، امشب به خانه ما می آید. من هاج وواج ماندم، چون اصلا آمادگی ازدواج نداشتم. از سویی من با شهریار از کودکی بزرگ شده وبهم دلبستگی عمیقی داشتیم و با هم قول و قرارهایی داشتیم.
علیرغم میل من، آن شب میان خواستگار ایده آل مادرم و خانواده، توافق هایی شد و درحالیکه من به دلیل احترام و ترس از پدر ومادر زبانم قفل شده بود، سری تکان دادم و آن شب را بر بستری از اشک خوابیدم وهیچکس هم نیم نگاهی به من نکرد تا بداند در دلم چه می گذرد. تا آمدم بخودم بجنبم، همه چیز آماده شد، حامد با خواهرش مهشید، که بدجنسی از چشمانش پیدا بود، لیست مهمانان راهم تهیه کردند.
در پشت پرده من و شهریار یک هفته برای از دست رفتن آرزوهایمان اشک ریختیم و با هم وداع گفتیم تا شاید در آینده در گذری و سرزمینی و موقعیتی همدیگر را ببینیم.
ازدواج من و حامد با حضور گروهی برگزار شد، چون حامد مدعی شد مادرش در امریکا فوت کرده و نمی خواهد مراسم بزرگی داشته باشیم. درست یک هفته بعد، حامد چهره واقعی خود را نشان داد، چهره ای خشن ومردسالارو زنباره، که هم از کتک زدن من لذت می برد و هم اینکه جلوی چشم من با زنها گرم بگیرد و حتی نشان بدهد که با آنها رابطه پشت پرده ای دارد. من ابتدا شوکه شده بودم. جرات ابراز درد خود را به پدر و مادرم نداشتم، چون می دیدم حامد و مهشید با گروهی از دوستان مهشید، ترتیب سفرهای چند روزه را میدهند و در آن سفرها می دیدم که مهشید از رابطه برادرش با زنان مختلف و از خوار و کوچک شمردن و کتک زدن من لذت می برد و بمرور فهمیدم، آنها شب ها مست می کنند و مهشید به هر دلیلی اصرار دارد شاهد این روابط آلوده و آشفته باشد، آنهم با دوستان فاسد خود، که معلوم بود هر کدام سابقه طولانی در این آلودگی ها و مصرف مواد ومشروب دارند و حامد هم بخاطر شرایط مالی خوب، بریز و بپاش هایش ادامه داشت.
من بعد از 6 ماه حامله شدم و همزمان ماجرای آلودگی های حامد را به مادرم اطلاع دادم و یک شب جلوی مهشید ایستادم و گفتم تو عامل همه این زجر و شکنجه های من و دنیای تیره و تار و آلوده برادرت هستی و او هم توی چشمان من نگاه کرد و گفت من از 16 سالگی تا 26 سالگی تحت شکنجه شوهری بودم، که تا پای مرگ مرا برد و حالا می خواهم شاهد رنج دیگران باشم و از این رنج ودرد آنها لذت می برم و سبک می شوم. من اصلا باورم نمی شد، در پشت پرده زندگی حامد و مهشید چه اسراری خوابیده بود و من بی خبر بدام اش افتادم و زندگیم سیاه شد. مادرم ابتدا به تنهایی و بعد با کمک پدرم، سعی کردند مرا از این جهنم بیرون بکشند، ولی حامد مرتب می گفت عاشق من است.
من سرانجام پسرم را به دنیا آوردم، حامد آنروزها کمی آرام شده بود، سعی می کرد رفتاری مهربانانه داشته باشد، درست یک ماه بعد یکروز من از خواب پریدم، کابوس بدی دیده بودم. اینکه پسرم را یک حیوان درنده با خود می برد، عجیب اینکه وقتی به سراغ پسرم رفتم، درون تختخواب کوچکش نبود. فریاد زدم، همه جا را گشتم و خبری از حامد و مهشید هم نبود. سراسیمه به سراغ مادرم رفتم، مادرم گفت نگران نباش، همه جا را می گردیم، با دوستان حامد حرف میزنیم، وکیل می گیریم و شکایت می کنیم.
در طی 48 ساعتی که من گریان و مضطرب با مادرم همه جا را می گشتیم، حامد و مهشید که تدارک سفرشان را از قبل دیده بودند، نمیدانم چگونه راحت و بدون دردسر پسرم داریوش را هم با خود برداشته و از ایران خارج شدند، من از زبان دوست قدیمی حامد، واقعیت را شنیدم و تا پای سکته پیش رفتم بطوری که مرا نیمه بیهوش به بیمارستان بردند، ولی سه روز حال طبیعی نداشتم و با هر صدایی، با دیدن هر نوزادی از جا می پریدم و جیغ می زدم.
پدرم دست بکار شد، وکیل مان به هر دری زد و عاقبت گفت حامد حق داشته فرزندش را با خود ببرد، ولی می توان سهم تو را از این بچه و زندگی با کمک قانون تعیین کرد و هنوز جای امیدی وجود دارد.
تلاش ما به ماهها کشید، ولی هیچ رد پایی از حامد به دست نیامد. بعد از یکسال و نیم یکی از آشنایان حامد برایم گفت که مهشید پر از عقده حقارت وخشم و انتقام بود، او برادرش را که ذاتا فاسد بود، با خود به معرکه اش کشید، از اینکه حتی دوستان خود را به قالب زنان هرزه بکشاند وسبب لذت خود و برادرش بشود ابا نداشت، مهشید سیتی زن امریکا و حامد گرین کارت داشت، احتمال دارد هر دو با تغییر نام و فامیل خودو بعد هم شناسنامه جدید برای پسرت، بکلی رد پای خود را پاک کرده و امکان دسترسی به آنها، این چنین ساده نباشد من که یک تصویر از داریوش چند روزه ام داشتم، همه خانه را پر از عکسهای او کرده بودم، با آن تصاویر حرف میزدم و می گفتم که بدنبال تو می آیم، روزی تو را پیدا می کنم. روزی تو را به آغوش می کشم و سیر می بوسم.
وقتی از دستیابی به آن دو موجود فاسد و ظالم نا امید شدم، خود اقدام به تهیه ویزا کردم، که منجر به پناهندگی انسانی در ترکیه شد. دو سال بعد به امریکا آمدم، جستجوی تازه ای را آغاز نمودم، هر شب خواب پسرم را می دیدم، هرچه می کوشیدم تا در خواب قد کشیدن او را ببینم، ممکن نمیشد، هر بار او را درهمان قالب یک هفته ای می دیدم، که با من حرف میزند، با قد و بالای کوچکش دست مرا گرفته و راه میرود و گاه صدایش را می شنیدم که مرا با نام می خواند، در خواب بغل اش می کردم و می پرسیدم پسرم! تو چرا قد نمی کشی، چرا بزرگ نمی شوی، می گفت من بزرگ شده ام تو بزرگی مرا نمی بینی.
من در امریکا بدنبال تحصیل رفتم، سخت کار کردم و جستجویم را برای یافتن پسرم ادامه دادم. اطرافیان از پشتکار من، از خستگی ناپذیربودن، حیرت کرده بودند، چون من پابپای همه دخترها و پسرهایی که در رفاه وراحتی خیال تحصیل میکردند، جلو میرفتم، تا رشته روانشناسی را پایان دادم، در دو رشته مختلف تخصص گرفتم و در یک مرکز دولتی بکار پرداختم. وقت بسیار گذاشتن برای بیماران، حوصله و صبر فراوان، پیگیری پرونده بیماری شان، چنان مرا میان آنها محبوب کرده بود که بسیاری بعد از درمان هم مرا رها نمی کردند و نامه ها و تقدیر و ستایش و ایمیل و تلفن برای تشویق و شناساندن من به مقامات بالای محل کارم سبب شد، به من مسئولیت های بزرگتری بسپارند و من در این میان بیشترین وقت خود را برای زنان ستمدیده و رنجدیده، بچه های آسیب دیده، بکار می بردم و در میان آن بچه ها، داریوش خودم را جستجو می کردم، درصورت مهربان معصوم همه شان، نشانه ای از پسر خودم را می دیدم و گاه بی اختیار بغل شان می کردم و اشک می ریختم . آنها می پرسیدند چرا اشک؟ می گفتم اشک شادی است، اشک نشانه های سلامتی و درمان آنهاست.
یکروز که پای درد دل یک زن ستمدیده نشسته بودم، ناگهان در میان حرفهایش، نشانه هایی از حامد و مهشید پیدا کردم و بیشتر کنجکاوی کردم، فهمیدم این زن هم قربانی آن دو موجود ظالم و سادیسمی شده است. با کمک او رد پای حامد را پیدا کردم، با مقامات آن سازمان دولتی که در آن کار می کردم، حرف زدم و قصه خودم را گفتم و آنها پرقدرت ترین وکیل را در اختیارم گذاشتند تا شکایت خود را دنبال کنم، بعد از دو ماه سرانجام حامد را پیدا کردم، تازه یک زن 20 ساله از ایران آورده بود، به دنبال قربانیان دیگر رفتم، با کمک آن زن بیش از 11 نفر دیگر را پیدا کردم، که 5 نفرشان هنوز در امریکا بودند.
پرونده قطوری آماده شد، شاکیان یا قربانیان را با خود همراه کردم و یکروز ظهر، حامد را در پشت میزکارش با دستبند به اداره پلیس بردند و وقتی وارد آنجا شد و مرا که دید نزدیک بود روی زمین سقوط کند. با همان قیافه حق به جانب خود شروع به گریه کرد که تقصیری نداشته و من باید او را ببخشم.
روزی که با شکایت دو زن دیگر مهشید هم دستگیر شد، من فقط یک آرزو داشتم آنهم یافتن پسرم بود، که حامد می گفت با عمویش رفته اروپا، ولی من فهمیدم داریوش در سیاتل نزد عمه دیگرش زندگی می کند. باور نمی کنید وقتی من غروب یک روز بارانی، زنگ در خانه آن خانم را زدم، پسرم که حالا قد کشیده بود، در را برویم باز کرد، داریوش با شنیدن نام خودش از زبان من به آغوشم پرید. باورم نمی شد ولی این پسرم بود که همان لحظه از کابوس ها بیرون آمده و قد کشیده و نوجوان خوش صورتی شده و مرا به خود می فشرد.

1464-88