۱۶۳۰ - مادر زیر لب می خواند: پرنده گمشده ام برگرد

1464-92

مهدی از سن دیه گو:

از همان کودکی من و خواهر دو قلویم سیما، شاهد درگیری لفظی و حتی کتک کاری پدر و مادرمان بودیم، گاه ازترس زیر تخت، درون کمد و لابلای لحاف و تشک ها پنهان می شدیم و گاه تا صبح ازترس به خود می لرزیدیم و بیدار می ماندیم.
یک شب پدرم بدلیل مستی و بی خبری، مادرم را آنچنان زیر مشت و لگد گرفت، که نه تنها جنین خود را سقط کرد، بلکه دچار شکستگی دنده ها شد و بیهوش گوشه ای افتاد. ما همسایه ها را خبر کردیم، پدرم در یک لحظه سیما را برداشته و خانه ترک گفت.
مادرم را به بیمارستان بردند و بستری کردند، طفلک تا پای مرگ رفت، ولی مقاومت کرد، وقتی چشم باز کرد، سراغ سیما را گرفت، توضیح دادیم پدر او را با خود برد، فریادی از درد کشید و گفت او دخترم را برد تا از من انتقام بگیرد، من در آن لحظه پرسیدم چه انتقامی؟ این تو بودی که همیشه زیر ستم پدر بودی، تو باید انتقام می گرفتی.
درحالیکه شکایت مادرم از طریق دایی هایم در دادسرا بود، یکروز خبر آمد، که پدرم و سیما به خارج رفته اند. این خبر هم مادرم و هم مرا به شدت افسرده و غمگین کرد، چون من همه لحظاتم با خواهر دوقلویم می گذشت، شب و روز مراقبش بودم و مادرم تنها دلخوشی اش ما بودیم.
مادر و دایی ها به هر دری زدند، ولی هیچ رد پایی از پدرم نیافتند و مطمئن شدند که او به خارج سفر کرده است. دایی ها با عموهای من در امریکا تماس گرفتند، آنها ضمن تاسف، هیچ اطلاعی از پدرم نداشتند، فقط یکی از عموهایم در آریزونا گفت احتمال دارد به سراغش برود، و حتما ما را با خبر می کند.
مادرم در بازگشت به خانه چون روح سرگردانی شده بود، هرشب تا صبح توی اتاق ها راه میرفت و زیر لب سیما را صدا میزد. من در هرگوشه خانه سیما را می دیدم که چپ و راست با میوه و شیرینی و غذا از من پذیرایی می کرد. چقدر جایش در هر زاویه خانه خالی بود. شکایت مادرم به جایی نرسید، تلاش دایی ها هم بی نتیجه بود، هیچ خبرامیدوارکننده ای هم از امریکا نیامد.
من سرگرم مدرسه و تحصیل و دوستان شد، گرچه همیشه به یاد سیما بودم و عکس های جمعی مان را به در و دیوار اتاقم چسبانده بودم، ولی بهرحال من با آن شرایط کنار آمده بودم ولی مادرم هیچگاه اشکهایش بند نمی آمد.
بعد از چند سال با اصرار دایی ها، مادرم طلاق غیابی گرفت، بخاطر جوانی و زیبایی، مرتب با خواستگاران خوبی روبرو بود. ولی هیچ مردی نظر مادرم را جلب نمی کرد، نه اینکه به پدرم علاقه داشت، بلکه نمی خواست دیگر سایه هیچ مردی را برسر داشته باشد. مادرم بخاطر ذوق درخیاطی، طراحی، با دو سه خانم دیگر همکاری داشت، لباس ها، طرح های جالب شان را بوتیک های تهران روی دست می بردند و هرچندگاه یکبار در زیرزمین خانه دایی بزرگم، فشن شوی بزرگی راه می انداختند و کلی لباس می فروختند و عجیب اینکه مادرم مرتب لباسهایی در اندازه های مختلف بنام سیما می دوخت و در اتاق او می آویخت و می گفت روزی دوباره به آغوشم برمی گردد و جالب اینکه لباس ها با توجه به سن و سال سیما بزرگتر و شکیل تر می شد.
یکروز درغیبت مادرم در اتاق سیما را باز کردم. حدود 50 دست لباس زیبا، بروی دیوارها آویخته بود و تصاویر سیما بزرگ شده چه تنها و چه با من بروی دیوارها جای داشت و در کنار بعضی از آنها مادرم نوشته بود عزیزم چشم به در دارم، برگرد پرنده گمشده ام.
من تحصیلات دبیرستانی را تمام کردم، دائی بزرگم گفت من هزینه سفر و تحصیل تو را می پردازم، تا به امریکا بروی و رد پای خواهرت را پیدا کنی، تا مادرت زنده است، او را برگردانی. البته همان روزها یکبار تلفن خانه زنگ زد، من گوشی را برداشتم، صدای سیما را شناختم، ولی بلافاصله قطع شد، به مادرم حرفی نزدم، نخواستم او را سرگشته تر کنم، ولی به دایی ام خبر دادم، گفت زودتر آماده شو، من مطمئن هستم سیما هم به دنبال شما می گردد.
من با تشویق و حمایت دایی بزرگم به امریکا آمدم، ضمن ادامه تحصیل، در یک فست فود متعلق به دوست دایی بکار مشغول شدم، بروی سوشیال میدیا، بدنبال پدرم و سیما می گشتم، ولی هیچ جا نام و نشانی از آنها نبود. من حتی کوشیدم، از طریق یکی از دوستان وهمکلاسی هایم درکالج، رد پای پدرم را در سیستم اداره مهاجرت احتمالا سیتی زن شدن او دنبال کردم، ولی همچنان هیچ نتیجه ای نداشت. با یک کارآگاه حرف زدم و همه دستمزد 6 ماهه کارم را به او دادم، ولی او هم نا امید بازگشت، ولی یک نظر داد، اینکه به احتمال زیاد پدرم در امریکا و کانادا نیست، ممکن است در کشورهای امریکای لاتین زندگی می کند. من مرتب به مادرم زنگ می زدم، بغض کرده، می پرسید سیما را پیدا کردی؟ روزی که سیما را دوباره به آغوش بگیرم، راحت می میرم. با خانواده در ایران حرف میزدم، همه می گفتند مادرم بهترین موقعیت ها را برای ازدواج مرتب ازدست میدهد، او فقط کار می کند، از ساعت 7 صبح تا 12 شب کار میکند تا نفهمد شب و روز چگونه می گذرد.
من با یکی از همکلاسی هایم اهل مکزیک حرف زدم و او گفت در مکزیک می توان بدون رد پائی زندگی کرد، اصولا در کشورهای آن منطقه خیلی ها بدون برجای گذاشتن هیچ رد پا، سالهاست ناشناس زندگی می کنند. پرسیدم معمولا مهاجران، مسافران و توریست ها وآنها که بدنبال هر شغلی هستند در کدام منطقه زندگی می کنند. همکلاسی ام چند آدرس و نشانی به من داد و من یکروز راهی مکزیک شدم، همه جا سر زدم و حتی عکس هایی از پدرم به بعضی رستوران ها و کارخانه ها، کارگاه ها، کلاب ها نشان دادم، تا یک شب در یک رستوران آقایی به سراغم آمد، گفت دنبال چه کسی می گردی؟ گفتم پدرم و خواهرم! گفت من در مکزیکوسیتی، در یک رستوران خاورمیانه و مدیترانه ای، چنین شخصی را دیده ام، من آدرس گرفتم و راه افتادم ، شب به آن رستوران رسیدم، بخاطر احتیاط ابتدا همه جای رستوران حتی به بهانه ای آشپزخانه را چک کردم ولی چهره آشنایی ندیدم.
درست هنگام خروج از در پشت آشپزخانه، براثر بی احتیاطی، در را به پای آقایی زدم، که زیر لب گفت لعنتی! من از جا پریدم برگشتم و چهره ای را دیدم که شکسته و فرتوت و پیر و زشت شده بود، از چشمانش پدر را شناختم، در همان حال مرا به سویی هل داد و فرار کرد. من بدنبال او دویدم، ولی در یک لحظه گم شده بود.
به درون رستوران بازگشتم و به سراغ منیجرش رفتم، او را به گوشه ای کشاندم بغض کرده و همه چیز را برایش گفتم، به شدت ناراحت شد و گفت نگران نباش کمکت می کنم، من از اول هم از این آقا خوشم نمی آمد، به من تا فردا وقت بده. من که حتی تحمل یک ساعت انتظار را هم نداشتم، گفتم من فردا می آیم همین جا، گفت ساعت 11 صبح.
من ساعت 9 صبح جلوی رستوران آن آقا که فهمیدم اسمش اندی است، منتظر ایستادم، سر ساعت 11 آمد، گفت من آدرس پدرت را پیدا کردم خواهرت مریض است، ناراحتی ریوی دارد. گفتم ترا بخدا مرا به آنجا ببر، گفت اول با من بیا با پلیس حرف بزنیم و با هم رفتیم.
2 ساعت بعد پدرم را دیدم که با دستبند می برند، بدرون آن اتاقک نیمه تاریک رفتم. سیما خواهرم روی تخت خوابیده بود، وقتی بغل اش کردم استخوانهایش را حس می کردم، در آغوش هم اشک می ریختیم و هق هق سیما بند نمی آمد.
به دایی ام زنگ زدم. همه ماجرا را تعریف کردم، گفت خبر خوشی دارم، مادرت امروز از ایران میرسد، این خوش ترین خبر زندگی نه تنها مادرت بلکه همه ماست، سیما را ببر یک بیمارستان، من فردا می آیم، کمکتان می کنم. در بیمارستان فهمیدم سیما قبلا گرین کارت گرفته، ولی پدرم او را به زور به مکزیک برده که از دسترس ما دور باشد. دکترها گفتند جای نگرانی نیست، یک حساسیت ریوی است و قابل درمان.
3 روز بعد آن سوی مرز مادرم را از دور دیدم، که بالا و پائین می پرد و سیما چون پرنده ای به سویش پرواز کرد و در آغوش اش گم شد.

1464-93