سنگ صبـور

1630-18

از بچگی عاشق رقص بودم، درایران که بودم بدلیل پیش آمدن انقلاب رقص انگار فراموش شده بود. یکی دو بار که من با موزیکی در خانه می رقصیدم، پدرم فریادش به آسمان رفت که دختر چه می کنی؟ توی این مملکت رقص ممنوع است. در عوض مادرم می گفت توی چهاردیواری خانه ما هر کاری دلمان میخواهد می کنیم، چرا داری جلوی شادی بچه را می گیری؟ پدرم گفت تو می دانی که من مخالف رقص و شادی و موزیک نیستم، ولی اینروزها همه چیز حساس شده، باید چند سالی صبر کنیم تا همه چیز عادی بشود.
درواقع بدون توجه به جو روز ایران ما وقتی فامیل را دور هم جمع می کردیم، بهرحال رقص و آواز سرجای خود بود، خصوصا که ویدیوهای قبل ونوارهای سابق را می گذاشتیم و تماشا می کردیم و به گوش می نشستیم و لذت می بردیم.
من 19 ساله بودم که بدلیل قد بلند و بقول مادرم صورت زیبا، خواستگاران از در و دیوار خانه ما بالا می آمدند، خیلی ها سمج بودند که در میان آنها جوانی بنام فرید دست بردار نبود، می گفت شغل خوبی دارد، اهل زندگی است، نمونه اش پدرش با 11 بچه است!
سرانجام خانواده من رضایت دادند و من با فرید ازدواج کردم، البته از فرید خوشم آمده بود، بعد از ازدواج هم دیدم مرد خوب و مهربان ومنطقی است، از رقصیدن من درون خانه لذت می برد و به تماشا می نشست ولی مرتب سفارش می کرد رقص من، مال اوست نه مال دیگران و بهمین جهت وقتی یکبار در عروسی برادرش من حتی در اتاق زنانه رقصیدم صدایش در آمد که رقص برای جلب توجه مردان نیست. ما صاحب دو دختر شدیم. تا سالها بعد از انقلاب در ایران ماندیم تا با کوچ بیشتر فامیل من و فرید، ما هم تصمیم گرفتیم به کانادا یا امریکا برویم چون تقریبا 50 درصد فامیل به این دو کشور رفته بودند و ظاهرا ابراز رضایت می کردند.
در سفر به خارج، که از ترکیه آغاز شد، به آلمان و بعد امریکا کشید، چنان سرمان گرم مشکلات بود که به خوشی زندگی توجهی نداشتیم ولی بهرحال هر دو خوشحال بودیم. در منطقه ریورساید جای گرفتیم و بدلیل نزدیکی با دو برادر بزرگ فرید، همانجا به کار و زندگی پرداختیم فرید یک تعمیرگاه باز کرد و من در یک کودکستان کار کوچکی گرفتم، کم کم رفت و آمدها آغاز شد، اغلب اطرافیان اهل کنسرت، رقص و موزیک وحتی مشروب بودند و درگردهمایی ها خانم ها و گاه با شوهران خود می رقصیدند ولی من هنوز اجازه نداشتم. تا یک شب که تولد دختر بزرگم بود، من حسابی رقصیدم و فرید آخر شب ناگهان به سراغ من آمد و یک کارد بزرگ را زیر گلویم گذاشت و گفت اگر یکبار دیگر برقصی سرت را می برم. من به شدت ترسیده بودم، ولی جز گریه و بیداری و ترس هیچ چیز شبم را پایان نداد.
با یکی دو تا از خانمهای اطرافم حرف زدم، آنها گفتند شوهرت روانی است، باید به پلیس خبر بدهی، وگرنه دوباره به بهانه ای شب با چاقو بالای سرت می آید و سرت را می برد! من واقعا وحشت کرده بودم ولی با خودم می گفتم اگر به پلیس مراجعه کنم، کار به زندانی شدن فرید و بعد هم جدایی از بچه ها، بعد هم طلاق می انجامد. پس بهتر است صبر کنم تا شاید به مرور بحال عادی برگردد.
یک آخر هفته که با دو برادر و خواهر فرید و همسران شان به سفر رفته بودیم، همه آنها در جمع می رقصیدند و آواز می خواندند، مرا بخاطر گریز از رقص مسخره می کردند و می گفتند تو مثل کنیز شده ای. واقعا شرم آور است، راستش می دیدم که بعضی مردها باهمسران خود نمی رقصند و یا رقص بلد نیستند ولی به آنها سخت نمی گیرند ولی فرید بکلی آدم دیگری بود، من آن روز براثر تحریک زنان اطرافم، با یکی از آنها رقصیدم و خشم را در چشمان فرید دیدم.
وقتی به خانه رفتیم، من انتظارحمله او را داشتم، تا ساعت 4 صبح خبری نبود ولی ناگهان با یک چاقوی بلند بالای سرم آمد و حتی تیغه تیز چاقو زیر گردنم را کمی برید خون بیرون زد. من فریاد زدم بچه ها از خواب پریدند، دخترم به 911 زنگ زد و قبل از آنکه ماموری بیاید فرید خانه را ترک کرد. من به دروغ به مامورین گفتم شوهرم خانه نبوده، دزدی وارد شده و قصد کشتن مرا داشت و خود بخود قضیه آنجا تمام شد، ولی یکی از مامورین زن شک کرد و فردا به سراغ من آمد و مرا تحت فشار گذاشت که واقعیت را بگویم، من همه چیز را گفتم ولی حاضر به شکایت نشدم. وقتی فرید به خانه برگشت، اول بکلی با دختران قهر کرد بعد هم کاملا به من بی اعتنایی کرد. تا یکروز همان خانم پلیس به خانه مان آمد و شوهرم را به اتاقی برد وبعد از 2 ساعت نمی دانم چه تعهدی از او گرفت که فرید رنگش پریده بود و می لرزید.
بعد از رفتن آنها، فرید گفت من اشتباه کردم، می خواهم از فردا بروم بدنبال یادگیری رقص و همه جا با تو برقصم! من حیرت کردم ولی واقعا فرید در یک کلاس رقص نام نویسی کرد و هر روز بعد از ظهر به آنجا میرفت و خیلی هم خوشحال بود مرتب هم می گفت اگر موردی پیش آمد باید فقط با من برقصی، حتی با زنان هم نرقصی!
تغییر روش و منش و پیگیری رقص، مرا دچار شک کرده بود تا یکروز سرزده به سراغ فرید در همان کلاس رقص رفتم از پشت پنجره او را و حرکاتش را تماشا کردم، دیدم که با یک دختر جوان نه تنها می رقصند بلکه او را می بوسد و بخود می فشارد. بدرون سالن رفتم و روبرویش ایستادم، دستپاچه شد، به آن خانم گفت شهناز خواهرم! من جا خوردم و گفتم چرا می گوئی خواهرم، همان لحظه از آن خانم جدا شده و دست مرا گرفته بیرون آمد و گفت این دختر دارد به من مجانی رقص یاد میدهد، فکر می کند من میخواهم با او ازدواج کنم فریاد زدم معلوم است چه میگوئی؟ دیوانه شده ای؟ چرا همه چیز تو افراط و تفریط است؟ من دیگر اجازه نمی دهم به این کلاس بیایی، همین جا مسئله را تمام کن، اصلا من هم دور رقص را خط کشیدم.
دو هفته بعد درخانه دوستی مهمان بودیم و فرید مرا وسط حیاط کشیده و با من رقصید و رقص او سبب حیرت شد یکی دو تا از خانمها اصرار کردند با فرید برقصند و همزمان شوهر یکی از آنها با من رقصید.
آن شب دوباره فرید با چاقو بالای سرم آمد و من پریدم تلفن دستی ام را بردارم، ولی فرید از خانه گریخت راستش من سه روز است درمانده ام که چکنم، رفتار و کردار فرید غیرعادی و خطرناک است من دلم برای بچه هایم می سوزد و به طلاق فکر نمی کنم ولی درمانده ام از فرید می ترسم، از شما می پرسم من چکنم؟

مهناز- ریورساید

 

 

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو مهناز از ریورساید پاسخ میدهد

نیمرخ روانی مردی را می خوانیم که از آسیب روانی بسیار شدید رنج می برد. کنترل بسیار شدید او در اوایل زندگی و کاردکشی او درباره رقص همسرش نشان دهنده این واقعیت است که افکار بدبینانه نسبت به همسر و همه ی اطرافیان خود دارد. حمله و تهدید با کارد یک موضوع ساده نیست که کسی به انتظار تغییر فردی که او را تهدید به قتل کرده است بنشیند بدون آنکه روانپزشک و روانشناس آن شخص را مورد بررسی و آزمون قرار داده باشد.
افرادی که به روان پریشی مبتلی هستند و تخیلات بدبینانه را تجربه می کنند ممکن است بدلیل توهم دست به کاری بزنند که جبران ناپذیرباشد.
تلفن کردن به پلیس گرچه عاقلانه است ولی باید فهمید که منظور از آن چیست؟... امروز فرید پس از گفت و گو با پلیس ناگهان دراین اندیشه است که باید خود به کلاس رقص برود و هم او پس از رفتن به کلاس رقص به گمراهی دختری که به او آموزش میداد پرداخته است و تازه در چنان احوالی با همسرش ناگهان در حضور دیگران به رقص پرداخته است که شگفتی سایرین را بدنبال داشته است.
از تکرار حوادثی که پیش آمده است میتوان حدس زد که آسیب رسانی به مهناز دیر یا زود توسط مردی که افکار درهم پاشیده ای دارد انجام خواهد گرفت. مهناز بهتر است بیش از آنچه به ادامه ازدواج خود می اندیشد به نجات و حفظ جان خود فکر کند. در این مورد بد نیست با کمک قانون و روانشناس راه حل عملی برای نجات همسر از بیماری و رهائی خود از آسیب احتمالی پیدا کند.