۱۶۳۱ - دربدر به دنبال پسرم مزدک

1464-87

آذر از سیاتل:

شاید حوادثی که بر من گذشته، بر دیگران هم گذشته، ولی من درجریان این حوادث بارها سوختم و خاکستر شدم و دوباره برخاستم.
درست 15 سال پیش بود که من با مردی بنام ارژنگ آشنا شدم، که می گفت تحصیلکرده دانشگاه و فرزند یکی از امیران سابق ارتش شاه است. ارژنگ عاشق من شده بود، ولی من هیچ چیز درباره او نمی دانستم، هنوز هیچ کششی به او نداشتم. تا یکروز با مادرش در خانه ما را زد و با پدر ومادرم به حرف نشست. پدر ومادر روشنفکر من، جواب را به من سپردند و من بعد از 2 ماه بررسی و مطالعه روی ارژنگ او را بظاهر صادق و اهل زندگی مشترک دیدم و سرانجام با او ازدواج کردم.
در آغاز ارژنگ در کار خرید و فروش خانه، با یکی از بستگان خود شریک بود. شرایط مالی خوبی داشت، ولی بدلیل یک قدم بزرگ و به خطرانداختن سرمایه خود برای خرید یک مجموعه بزرگ ساختمانی، که مصادره شد، کارشان به ورشکستگی کشید، آنروزها ما صاحب یک فرزند هم شده بودیم، دختری زیبا و شیطون که همه فامیل عاشق اش بودند.
ارژنگ به تنگنای مالی افتاد، بیکار و خانه نشین شد، من ناچار شدم در یک کارگاه خیاطی بکار بپردازم. کاری سخت و جانفرسا در یک زیرزمین نمناک که از ساعت 8 صبح تا 8 شب کار می کردم، باورکنید فرصت نبود غذای کوچکی که درون کیفم بود بخورم. شب ها که به بستر می رفتم، همه وجودم درد می کرد، دلم بحال دخترم می سوخت، که روزها بدون مهر و نوازش من، درون اتاقی تاریک و دودآلود با ارژنگ سر می کرد.
عاقبت مادرم متوجه این مسئله شد و حاضر به نگهداری از دخترم شد و او را نجات داد، چون دخترم پروانه کم کم به موجودی گوشه گیر و ترسو وکم حرف تبدیل شده بود، بعد از چند ماه دیدم که درون خانه مادرم چون پرنده بالا و پائین می پرد و صدای خنده اش همه جا می پیچد. کم کم پروانه مهمان خانه مادربزرگش شد، چون من برای هزینه های زندگی و بعد درمان بیماری قلبی شوهرم، از ساعت 7 صبح تا 10 شب کار می کردم، تا بمرور حال ارژنگ خوب شد و همزمان یکی از دوستانش به او خبر داد شغل مشابهی برای کارهای ساختمانی در دبی سراغ دارد، بهتر است هرچه زودتر راهی شود، که ارژنگ بلافاصله راهی شد. من همچنان کار می کردم، تا تلفنی اطلاع داد برای من هم شغلی پیدا شده و یاید زودتر راه بیفتم.
علیرغم میل خودم، ولی بدلیل خستگی شدید و درد شبانه بدنم، راهی دبی شدم، ولی دخترم را همچنان نزد مادرم گذاشتم، چون واقعا پروانه با پدر ومادرم خوش بود.
در دبی فهمیدم شوهرم و دوستانش به کارهای ریمادل و رنگ در و پنجره و لوله کشی ساختمان ها مشغولند و برای تهیه غذای ایرانی همه روزه به یک آشپز چون من نیاز دارند، من هم بعد از 3 سال کار سخت، چنین شغلی برایم بی دردسر و آسان بود و چنان ماهرانه برایشان غذا می پختم، که کم کم ساختمان های دیگر هم پیشنهاد تهیه غذا دادند.
دراوج کار دوباره حامله شدم و با توجه به چند وردست که داشتم در دوران حاملگی و وضع حمل دچار مشکلی نشدم و پسری بدنیا آوردم که اگر زیباتر از دخترم نبود با او برابر بود. همه در خیابان و رستوران و فروشگاه به سویش می آمدند و بغل اش می کردند. ما دوباره شرایط مالی خوبی پیدا کردیم و من دو بار برای دیدن دخترم به ایران رفتم و هربار چند چمدان سوقات بردم و پروانه را دیدم که میان اسباب بازیها و لباس ها، از شادی غلت می زند و از شوق فریاد، عجیب اینکه با وجود علاقه شدید به من، حاضر نبود با من به دبی بیاید و ترجیح می داد با مادربزرگش بماند.
ارژنگ در تدارک خرید یک آپارتمان بزرگ و یک اتومبیل بود، می گفت ما باید میلیونر به ایران برگردیم، گرچه من هم برای همان شغل آشپزی دستمزد خوبی می گرفتم و پس انداز می کردم. ولی ناگهان بدلیل تقلب هایی که در پرونده خرید وسائل و لوازم و گم شدن تعداد زیادی از وسایل گرانقیمت ساختمان ها پیدا شد، عذر همه تیم دوستان ارژنگ را از آن ساختمان ها خواستند و همه نه تنها بیکار شدند، بلکه با بدهکاری بزرگ به صاحبان ساختمان ها و کمپانی های تحت قرارداد روبرو شدند که البته من با توصیه یکی از مدیران با انصاف آن کمپانی، بیک خانواده نیمه ایرانی ثروتمند معرفی شدم و بعنوان مسئول مهمانی هایشان و بقولی کیترینگ بکار مشغول شدم، حقوقی که می پرداختند، بخشی بابت بدهکاریهای ارژنگ برداشته می شد، ولی هنوز برای زندگی کافی بود. تا یکروز که ارژنگ به اتفاق پسر 4 ساله مان برای خرید رفته بود، شب تنها بازگشت، من هراسان جلو پریدم و پرسیدم مزدک کجاست؟ گفت توی شاپینگ سنتر گم اش کردم، ولی پلیس قول داد طی 24 ساعت پیدایش کند، گفت در دبی بچه گم نمی شود راه خروجی وجود ندارد. من آن شب تا صبح گریستم، فردا سر کارم هم حال خوبی نداشتم. به ارژنگ مرتب زنگ می زدم. می گفت نگران نباش من مزدک را پیدا می کنم. در این میان من بی خبر بودم، که ارژنگ حکم خروج از دبی را گرفته و باید تا سه روز دبی را ترک کنیم. فردا صبح چمدان ها را بسته و مرا ناچار کرد راه بیفتم، مرتب می گفت پلیس اینجا قول داده در همین دو سه روزه، مزدک را پیدا کرده و به ایران بفرستد، اینجا بچه دزدی وجود ندارد، حتما یک خانواده مهربان او را با خود برده اند.
من با اشک و آه دبی را ترک کردم، از درون هواپیما، ساختمانها را با حسرت نگاه می کردم و با خود می گفتم پسرم درکدام ساختمان درون کدام اتاق در این لحظه خوابیده است. فقط خدا کند سالم باشد. به ایران برگشتیم، من به اندازه کافی پول برای پدرم حواله کرده بودم، که تا چند ماهی راحت زندگی کنیم. خوشبختانه پدرم ما را پذیرفت، زیرزمین خانه را که حالت یک آپارتمان یک خوابه را داشت برای ما آماده کرده بود. بعد از سالها دوری و حسرت دخترم پروانه را بغل کردم وصورتش را بوسه باران کردم.
در این میان با برادرم حرف زدم، او با دوستان خود در دبی تماس گرفت، به پلیس مراجعه کردند، آنها گفتند هیچ بچه گمشده ای به آنجا گزارش نشده است و من فهمیدم ارژنگ دروغ گفته، به سراغش رفتم ولی چه فایده؟ او اصلا احساس مسئولیت نمی کرد، همزمان یک شب یکی از آن همکاران دبی زنگ زد، من گوشی را برداشتم و بدون مقدمه گفتم ترا به وجدانت، به جان بچه هایت، به من بگو چه برسر پسرم در دبی آمد؟ آن آقا که کمی جا خورده بود، گفت مگر ارژنگ توضیح نداده؟ او مزدک را با دریافت 15 هزار دلار بیک زوج کویتی عازم امریکا واگذار کرد و می گفت تو هم رضایت داده ای!
شنیدن این خبر مرا از پای انداخت. بیمار شدم، حتی کارم به بیمارستان کشید، ارژنگ غیبش زد، بعد از یک هفته فهمیدم به مالزی رفته است. دستپاچه، نگران و افسرده به هر دری زدم، تا دوباره و چند باره به دبی زنگ زدم و سرانجام آدرس و مشخصات آن زن و شوهر را پیدا کردم. آنها در سیاتل زندگی میکردند. از طریق یکی از دوستانم شماره تلفن آنها را پیدا کردم، به آنها زنگ زدم، زن و شوهر خیلی تعجب کردند و گفتند شوهرت حتی یک رضایت نامه و مجوز از سوی شما به ما داد. همه زندگیم را برای آنها گفتم، هر دو به شدت ناراحت شدند و تلفن را به دست مزدک دادند، طفلک پسرم پشت تلفن فریاد میزد گریه می کرد و می پرسید چه وقت به سراغش میروم؟
آن زن و شوهر مهربان که ریشه ایرانی داشتند گفتند ما کمکت می کنیم به دیدار مزدک بیایی، ولی ما قانونا با مدارک مستند، سرپرستی او را گرفتیم، حالا هم او تنها عشق وامید زندگی ما شده، تحت هیچ شرایطی، حاضر نیستیم او را از دست بدهیم، ولی اجازه میدهیم به دیدنش بیایی و مدتی با او بمانی.
من با کمک آن زوج، سرانجام به سیاتل آمدم، روزی که مزدک را به آغوش کشیدم، روز بزرگی در زندگی من بود، همه روز اشک می ریختم و مزدک چون پرنده ای بالا و پائین می پرید بعد از دو هفته، این بار بی تابی دخترم در ایران، مرا واداشت قصد بازگشت کنم، ولی مزدک پاهای مرا بغل کرده و از من جدا نمی شد. زن و شوهر با دیدن این منظره مرا به حرف نشاندند، آنها از من خواستند برای همیشه درخانه آنها بمانم، پرستار همیشگی مزدک باشم و بعدا ترتیب آمدن دخترم را هم می دهند. من با شنیدن آن حرفها هنوز باورم نمی شد، خیره به آنها نگاه می کردم و مرتب می پرسیدم آیا به راستی چنین خواهید کرد؟ زن و شوهر مزدک را به سوی من هل دادند و گفتند او در نهایت پسر توست، ولی یادت باشد پسر ما هم به حساب می آید. من اشکهای شوق صورت پسرک معصوم ام را با دستهای خود آمیختم.

1464-88