سنگ صبـور

1631-30

شبی که من با ژاله آشنا شدم، شب تولد بهرام یکی از دوستانم بود، گروهی زن و شوهر حضور داشتند و بعد از حدود 12 شب، احساس کردم، صاحب خانه میخواهد دور و بر خود را خلوت کند. من که اصولا آدم هشیاری بودم، زودتر از همه مجلس را ترک گفتم و زمان خداحافظی ژاله گفت کاش تو را زودتر شناخته بودم چون باید در یک جمع ویژه حضور داشتی! من نفهمیدم منظورش چیست، ولی سه روز بعد که تلفن زد، پرسیدم معنای آن جمله آخر را نفهمیدم، گفت بهتر که توضیح ندادم، شاید روزی در این باره حرف بزنیم.
دوستی من و ژاله زودتر از آنچه تصور میرفت جدی شد و من حتی به جمع فامیل او هم راه یافتم. بعد از یکسال ما با هم ازدواج کردیم و کم کم احساس کردم ژاله بکلی از دوستان قدیمی خود از جمله ناصر و همسرش دوری می کند.
اتفاقا این رویدادها، همزمان با انتقال من به شعبه دیگری از کمپانی شد و ژاله هم شغل بهتری در همان منطقه پیدا کرد و ما بکلی از آن جمع دور افتادیم، ولی بطور سربسته فهمیدم، آنروزها ژاله با آقایی نامزد بوده و بدلیلی بهم خورده است. من بدلیل آن کنجکاوی مردانه می خواستم درباره گذشته ژاله بدانم، ولی ژاله هم با مهارت خاصی آنرا پنهان می کرد. ما برای سالگرد ازدواج مان راهی هاوایی شدیم، متاسفانه در این سفر من بدلیل نا معلومی اسیر یک ویروس ناشناخته در بدنم شدم، که مرا تقریبا فلج کرد. بروی صندلی چرخدار حرکت می کردم، ولی بدلیل توانایی ذهنی و کاری، همچنان به شغلم مشغول بودم. ژاله کمال مراقبت و پرستاری را از من می کرد، من که مرد فعال و پرتلاشی بودم با پیش آمدن این ماجرا دوسه بار قصد خودکشی کردم چون دلم نمی خواست در قالب یک آدم ناتوان سر بار زندگی ژاله باشم. ولی او با فداکاری خاص خود و با مراقبت های ویژه شب و روز مرا می پائید و می گفت بدلم آمده که روزی کاملا بهبود می یابی.
یکروز که از سر کار برگشته بودم، ژاله خبر داد که یک پزشک کاملا متخصص در استرالیا پیدا کرده و می خواهد مرا به آن سرزمین ببرد من نمی خواستم ژاله در زحمت و دردسرهای تازه ای بیفتد و تقریبا همه پس انداز خود را هم بکار گیرد، ولی او گوش اش بدهکار نبود و قبل از آنکه من بهانه ای جور کنم بلیط گرفته و هتل رزرو کرده و مرا با خود راهی کرد بعد از دو روز که از پرواز خسته کننده مان گذشت به سراغ آن پزشک رفتیم، شیوه درمان او بکلی با دیگران تفاوت داشت و بهمین جهت شاید خیلی ها حاضر به ادامه آن نبودند، اما ژاله مرا واداشت تا همه مراحل درمان تجربی آن پزشک را دنبال کنم. بخصوص اینکه بعد از 10 روز من حس تازه ای در پاها و دستهایم پیدا کردم این مسئله چنان ژاله را به هیجان آورد که یک پارتی برگزار کرد و تقریبا بیشتر کارکنان آن کلینیک را دعوت کرد.
ژاله بدلیل شغل خودش ناچار شد مرا در آن کلینیک بگذارد و برای دو هفته به امریکا برگردد، ولی هر روز با من در تماس بود، من می دانستم که او نه تنها همه پس اندازش بلکه از پدرش در ایران قرض کرده تا معالجه مرا به پایان برساند.
من شرمنده آن همه محبت و عشق بودم، در این میان از محل کارم، یکسال مرخصی گرفتم تا معالجه را دنبال کنم و ژاله با همه نیرو کنارم ایستاده بود و تشویقم می کرد و می گفت پیش برو، به سرانجام خوبی خواهیم رسید.
در غیبت ژاله من بیشتر به سوی سلامت رفتم بطوری که با بازگشت او، من تقریبا با یک «واکر» راه میرفتم و خودم هم باورم نمی شد و ژاله درتمام مراحل اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد.
ما سرانجام زمانی به امریکا برگشتیم، که متاسفانه خود آن پزشک ارزشمند اسیر سرطان شد و آخرین ماههای زندگی خود را می گذراند و هیچ کاری برای خودش نمی توانست بکند، ولی خوشحال بود، چندین بیمار چون مرا به زندگی بازگردانده است. این حادثه من و ژاله را خیلی غمگین کرد چون آن پزشک مهربان، حتی بخش مهمی از هزینه های درمان مرا هم نگرفت و بقول ژاله راهی بهشت شد تا فرشته ها را درمان کند. با بازگشت به سانفرانسیسکو، من با یک عصای معمولی و با احتیاط به سر کارم بازگشتم وهمه با شگفتی با من روبرو شدند و من به همه آنها گفتم که این عشق ژاله بود، که مرا به زندگی بازگرداند وگرنه یا من خودکشی می کردم و یا برای همیشه فلج می ماندم.
برخی از دوستانم که خبر را شنیده بودند به دیدارم آمدند، درحالیکه ژاله زیاد میلی به رفت و آمد و حتی دیدار با آنها از جمله بهرام ودوستانش نداشت. من احساس می کردم یک نقطه سیاه در گذشته ژاله وجود دارد که او از آن می گریزد و با همه وجود تلاش می کند آنرا از من پنهان کند من بدلیل کنجکاوی همیشگی بدنبال کشف آن راز، آن نقطه سیاه و تاریک بودم ولی چون نمی خواستم ژاله را ناراحت کنم، بنا به خواسته او، از آن دوستان پرهیز می کردم، تا یکروز در یک فروشگاه با بهرام روبرو شدم. به طعنه گفت نمیدانم من و همسرم به تو و ژاله چه کرده ایم که ما را از زندگی خود خط زده اید؟ من گفتم چنین نیست، من گرفتار بیماری خود و سفر به استرالیا بودم، امیدوارم به زندگی عادی برگردیم و رفت و آمدها آغاز شود. همسرش گفت فکر نمی کنم چون ژاله نمی خواهد با دوستان قدیمی اش رفت و آمد کند!
من آن شب ماجرا را برای ژاله گفتم، خیلی راحت گفت آدمهای سالمی نیستند. من ترجیح میدهم به دور از آنها زندگی کنم، من هم گفتم تو آنها را بیشتر می شناسی، من هم اصراری ندارم.
درست دو هفته قبل، از محل کارم که بیرون آمدم، سینه به سینه شهین خواهر بهرام شدم، بغلم کرد و گفت خوشحالم حالت خوب شد، گفت اگر ژاله نبود، من زنده نمی ماندم، گفت ژاله باید از این بیشتر در حق تو بکند، کم کرده است! گفتم چرا؟ او بدهکاری بخصوصی به من ندارد، در حد یک همسر و یک رفیق زندگی، همیشه پشت من ایستاده است.
گفت در نهایت او هنوز به تو بدهکار است. من دست شهین را گرفتم و گفتم چرا شماها اینقدر دو پهلو حرف میزنید؟ اگر رازی دارید، حرفی و سخنی دارید رک به آدم بگوئید، چرا می ترسید!
شهین گفت نمی خواستم همه آنچه در گذشته می دانم بگویم ولی بی اعتنایی های ژاله دیگر حوصله مرا سر برده است... راستش را بخواهی ژاله و دو تا از دوستان نزدیکش به اتفاق همسران و نامزدشان، گروه مختلط سکسی تشکیل داده بودند، به سفرمیرفتند و هرکسی با هرکسی بود، دامنه آنرا به جمع دوستان قدیمی خود هم کشاندند، سبب اختلاف و درگیری و طلاق هم شدند، ولی ناگهان با شناختن تو دست کشید و دور همه ما را هم یک خط بزرگ کشید.
من با شنیدن این حرفها و اطلاع از جزئیات برجای خشک شدم، شهین ناراحت شد و گفت من اشتباه کردم، من نباید این ماجرا را رو می کردم! فریاد زدم حالا که مرا شکستی پشیمان شدی؟ من واقعا شکستم، به جای رفتن به خانه، برای ژاله پیام گذاشتم با یکی از دوستانم راهی لس آنجلس هستم، فردا تماس می گیرم، که درست دو هفته است با ژاله حرف نمی زنم، او تا حدی پی به ماجرا برده، من از شما می پرسم، من چه باید بکنم آیا بروی آن همه فداکاری و عشق و پایداری ژاله خط بکشم. یا بروی این گناه بزرگ اش؟ کدامیک؟
تورج - کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به آقای تورج از کالیفرنیا پاسخ میدهد

ژاله در رابطه با شما آنچه از نظر مادی و معنوی امکان پذیر بود بکار برد. مردی را که در آغاز جوانی و زندگی زناشویی دچار بیماری بسیار دشواری شده بود گام به گام با صرف هزینه بسیار به دست متخصصینی سپرد تا سلامتی خود را بازیابد. از لحظه آشنایی با شما گذشته ها را پشت سر گذاشت دوستانی را که با آنها دوره روابط «همگانی» و کامیابی های «تبادلی» داشت ترک کرد. در واقع عشق به شما سبب شد او از راهی که در پیش گرفته بود خارج شود و عشق تازه ای را که در دل احساس میکرد پشتوانه این تغییر قرار دهد. درواقع ژاله آنچه با شما کرد نشاندهنده علاقه و عشق و ایستادگی در زندگی است. اینکه دوستان مرتب شکوه می کنند که چرا ژاله از دیدار آنها سر باز می زند بدلیل آن است که او نمیخواهد همچنان خود را در آن روابط نابسامان غرق به بیند. اینکه از روز نخست چرا دست به این کار زده است خود بحث دیگری است که با کمک روانشناس میتواند روشن شود.
بیان راز گذشته ها توسط یک دوست بدلیل آن است که ژاله را در تصمیم خود پابرجا دیده اند، می دانند که با گفتن گذشته های ژاله میتوانند رابطه ای را که دارید دستخوش بی ثباتی و فروپاشی کنند و ژاله را به جمع خود باز گردانند.
اینک شما در برابر یک واقعیت از گذشته های ژاله قرار گرفته اید و از سوی دیگر می بینید شاید نتوانید از نظر رابطه چنین بانویی را در مسیر خود پیدا کنید. برای آنکه از ناراحتی های مربوط به گذشته ژاله رهائی پیدا کنید با او به روانشناس مراجعه کنید. گذشته های ژاله مربوط به گذشته است ولی شما روبروی آینده قرار دارید. فقط با گفت و گوست که می توانید از احساس واقعی خود با خبر شوید. قهرکردن مشکل شما را حل نمی کند.