سنگ صبـور

1633-51

برای نخستین بار که پاکسیما را دیدم، بر همه وجودم تاثیر گذاشت. او را زیبا و خوش اندام دیدم. آن شب، در خانه دوستم بهروز مهمان بودیم، حدود 200 نفر درحیاط و سالن بزرگ خانه اش در هم می لولیدند، ولی من در میان آن جمعیت فقط پاکسیما را می دیدم، که مثل یک پرنده خوش خط و خال درجمع راه میرفت و اسمش را هم از زبان دیگران شنیدم در یک فرصت کوتاه از بهروز پرسیدم این خانم پاکسیما کیه؟ گفت صاحب دارد، چشمانت را درویش کن.
من از طریق یکی از دخترهای فامیل، شماره تلفن پاکسیما را پیدا کردم، با خودم گفتم بهرطر یقی شده او را شکار می کنم. دو ماه صبر کردم تا به تلفن های من جواب داد و پرسید شما کی هستید و چه می خواهید؟ گفتم من ژوبین هستم، در مهمانی خانه بهروز شما را دیدم و عاشق تان شدم گفت دیر خبر شدید، من نامزد دارم، گفتم اگر من از هر جهت روی دست نامزدتان بلند شوم چه می کنید؟ گفت فکر نمی کنم نامزد من خوش تیپ، انسان واقعی، تحصیلکرده و صاحب یک شغل پردرآمد است، مگر یک زن دیگر چه می خواهد؟ گفتم ولی من میلیونر هستم، صاحب چند کمپانی و مرتب در سفر دور دنیا هستم، تا امروز 20 تا دوست دختر داشتم ولی هیچکدام را دوست نداشتم و سالهاست بدنبال دختری چون تو می گردم، گفت خدا نصیب تان می کند. ولی در مورد من دیر بخود آمدید.
بعد از آن هرچه تلفن زدم، پاکسیما تلفن را برنداشت تا در یک عروسی، او را دوباره دیدم، با نامزدش آمده بود، نامزدش مرد خوش چهره ای بود، نشان میداد عاشق پاکسیماست و لحظه ای از او جدا نمی شود، من سرانجام در یک فرصت مناسب خودم را به پاکسیما رساندم و گفتم من همان عاشق دلخسته هستم، نگاهی به من انداخت و گفت درهمین جمع دهها دختر وزن بدنبال مردی چون شما هستند، بدنبال شانس خود بروید و دام جای دیگر بیافکنید.
من آن شب سر صحبت را با عماد نامزد پاکسیما باز کردم، آدرس و تلفن محل کارش را گرفتم و دو سه هفته بعد هم یک پیشنهاد بیزینس به او دادم، که پذیرفت و اینگونه باب دوستی ما گشوده شد و فهمیدم که عماد جوان ساده دل و زودباوری است واین را در گوشه ذهن خود جای دادم. آخر همان ماه، من عماد را به کشتی تفریحی یکی از دوستانم دعوت کردم، که البته با پاکسیما آمد، پاکسیما از دیدن من تعجب کرد من وانمود کردم که دیگر قصد جلب توجه او را ندارم و همین سبب شد، او مرا بعنوان یک دوست خانوادگی بپذیرد. من هرچه تلاش کردم به نوعی نظر پاکسیما را به سمت خودم جلب کنم نشد، تا یکروز عماد کارت عروسی اش را به من داد اصلا انتظار چنین حادثه ای را نداشتم، جا خورده بودم، ولی بهرحال باید می پذیرفتم.
در این فاصله من کوشیدم یک دوست دختر خوشگل پیدا کنم، تا شاید حس حسادت پاکسیما را برانگیزم. ولی فایده ای نداشت، او عاشق عماد بود. مدتی خودم را از آنها دور کردم، که هر دو تماس گرفتند و پرسیدند کجاهستم، عشقی که به پاکسیما داشتم مرا دوباره به جمع آنها کشاند، پاکسیما حتی خانم جوانی را به من معرفی کرد که اندام معرکه ای داشت ولی متاسفانه من چشمم بدنبال پاکسیما بود من آنقدر گشتم تا یک کروز اروپایی پیدا کردم که دو هفته ای بود، بلافاصله با عماد حرف زدم و مقدمات را فراهم نمودم و یکروز به آنها خبر دادم من برای 4 نفر رزرو کرده ام که البته لطیفه دوست پاکسیما را هم دعوت کردم.
با خود گفتم این سفر تکلیف مرا با این زن روشن می کند، همه نیروی خود را بکار می گیرم، تا او را به سوی خود بکشانم، نیتم این بود که روزی او از شوهرش جدا شود و با من وصلت کند، از دیدگاه من این آرزوی محالی نبود.
در سفر اروپایی بدلیلی عماد دچار دل درد شدیدی شد و پاکسیما شب و روز پرستارش شد و حتی یک لحظه از او جدا نمیشد و در یک توقف 12 ساعته در اسپانیا، او را نزد یک متخصص برد و تاحدی او را آرام ساخت، ولی چنان با عشق و علاقه و مسئولیت به شوهرش می پرداخت که بمن فهماند نباید دیگر وقتم را تلف کنم. بعد از این سفر، من با لطیفه نامزد شدم، ولی به مدت 6 ماه بکلی از عماد و پاکسیما دور شدم بعد هم یک معامله بزرگ با چین پیش آمد و من یکسال ونیم به پکن رفتم، لطیفه را هم رد کردم چون او زن موردعلاقه من نبود.
در تمام آن مدت مرتب پیام هایی از پاکسیما وشوهرش دریافت می کردم، ولی جواب نمی دادم تا یک شب پاکسیما پیامی فرستاد که ای عاشق قدیمی چرا دیگر سراغی از ما نمی گیری؟ پس آن عشق آتشین چه شد؟ این پیام مرا دگرگون کرد. تصمیم گرفتم زندگی آندو را بر هم بزنم، برای این کار با دو سه آشنای درون ایران تماس گرفتم و گفتم آقایی نامزدم را از چنگم در آورده و من نیاز به کمک دارم، تا او را برگردانم. آنها گفتند از طریق سوشیال میدیا بکلی رابطه آنها را بر هم میزنیم و دست بکار شدند و گاه پیام هایی رد و بدل شده را هم برایم فوروارد می کردند و می دیدم که به مرور روی عماد اثر منفی گذاشته، چون بعضی ها بعنوان دوست پسر سابق، نامزد سابق که با پاکسیما رابطه جنسی داشتند پیام می دادند، حتی با کپی تصاویر قبلی پاکسیما و با ادیت و چسباندن با عکس های دیگر چنان کردند، که یکروز عماد برای من پیام داد که می خواهد از پاکسیما جدا شود و نیاز به کمک من دارد. من بعد از مدتها با عماد قرار گذاشتم، برایم توضیح داد که باورش نمیشود پاکسیما گذشته ای این چنین آلوده و تاریک داشته باشد درحالیکه همه را تکذیب می کند، ولی از در و دیوار شاهد و سند می آید، که او هیچگاه دختر ساده و پاکی نبوده است من که احساس می کردم به هدف خود نزدیک شده ام، او را تشویق کردم طلاقش بدهد درحالیکه پاکسیما حاضر به جدایی نبود و مرتب می گفت روزی بیگناهی من ثابت میشود.
و سرانجام عماد از پاکسیما جدا شد و من خودم را در پشت پرده به او رساندم و گفتم آماده حمایت هستم، پاکسیما ابتدا مرا نپذیرفت ولی بمرور به من اطمینان یافت، گفت اگر همیشه عاشق من بمانی، علیرغم میل خودم، با تو پیمان می بندم و ترجیح میدهم بکلی از جامعه ایرانی هم دور شوم. من قول دادم او را بکلی از جامعه ایرانی دور کنم و برایش دنیای دیگری بسازم، بخصوص که هر دو می خواستیم عماد در جریان رابطه ما قرار نگیرد. من با پاکسیما به سفری یک ماهه رفتیم. ولی عجیب اینکه او اجازه هیچ رابطه ای را به من نداد وگفت اگر عاشقم هستی، باید برایم صبر کنی تا من خودم را پیدا کنم، در بازگشت از سفر، فهمیدم عماد در جریان رابطه ما قرار گرفته وشدیدا به مشروب روی آورده و به یک الکلی تمام عیار مبدل شده است.
پاکسیما در هیچ شرایطی حاضر نبود درباره عماد حرف بزند و کم کم راضی شده بود، که ما رسما ازدواج کنیم و من یکروز که برای خرید رفته بودم، عماد را دیدم که پشت پارکینگ یک سوپرمارکت روی زمین افتاده است، او را تکان دادم سرش را بالا کرد و گفت تو پاکسیما را از من دزدیدی، او همه زندگی من بود. او را سوار اتومبیل کرده و جلوی آپارتمانش پیاده کردم و همان شب با پاکسیما درباره آشتی احتمالی او با عماد حرف زدم ولی او به شدت عصبانی شد وحتی به من پرخاش کرد.
من اینک درمانده ام چون وجدانم بیدار شده، بخودآمده ام، از آن همه خودخواهی و آتش افروزی خودم خجالت کشیده ام. می خواهم پاکسیما را به عماد برگردانم، ولی اگر آنها واقعیت را بفهمند نه تنها با من بکلی قطع رابطه می کنند بلکه شاید از من شکایت کنند. من مطمئن هستم، پاکسیما اگر همه چیز را بداند به سوی عماد بر می گردد، ولی من چه روزی خواهم داشت؟ من بعد از این ماجرا با خودم و زندگیم چه خواهم کرد؟ واقعا چکنم؟
ژوبین- لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به آقای ژوبین از لس آنجلس پاسخ میدهد

همانگونه که اشاره کرده اید نیمرخ روانی شما، از منشی حکایت می کند که مردم ستیز و درعین حال از فقر عاطفی شدید رنج می برد. معمولا افراد مردم ستیز برای رسیدن به هدف انجام هر عملی را درست می دانند ولو آنکه به دیگری لطمه شدید بزنند. شما با نیرویی شگرف برای رسیدن به پاکسیما برنامه ریزی کردید و آن برنامه را نه در طی یک یا دو ماه بلکه در طولانی مدت گام به گام پیش بردید. حتی از متخصصین برای آنکه به پاکسیما لطمه بزنید سوءاستفاده کردید. اگر پرسش این باشد که شما واقعا عاشق پاک سیما بودید پاسخ منفی است. هیچ عاشقی در جهان نمی تواند به معشوق خود آسیب وارد کند، او را بیازارد و زندگیش را بر هم ریزد. انجام این اعمال از دست هر انسانی ساخته نیست. گرچه شما به هدف خود که جدایی این زن و شوهر از یکدیگر بوده است رسیده اید درواقع پس از رسیدن به هدف مثل همه ی افراد مردم ستیز که همه ی لذت آنها در ایجاد هیجان است و چون به هدف میرسند هیجان جای خود را به واقعیت می سپارد اینک ناگهان میخواهید نقش یک مرد کم نظیر و فداکار را بازی کنید.
بنظر من آنچه می خواسته اید به انجام رسیده است و یک راه در پیش دارید تا رنج های عماد و پاکسیما را کاهش دهید و آن این است که واقعیت را با عماد و پاکسیما در میان بگذارید و بپذیرید که رفتار شما تحت تاثیر شرایط ویژه روانی قابل کنترل نبوده است و اینک واقعیت را درک می کنید و می خواهید به جبران مافات بپردازید.
بنظر می رسد خود شما که اینک (آنطور که میگوئید و باورش بسیار دشوار است) احساس علاقه درستی از ازدواج خود با پاکسیما ندارید. می توانید از یک روانشناس با تجربه در این مورد کمک بگیرید تا بوسیله همان روانشناس برای عماد و پاکسیما توجیه شود که بازگشت آنان بیکدیگر آیا امکان پذیر است یا نه؟