۱۶۳۶ - حسام ابریشمی، هنرمندی نابغـه را با هم مرور می کنیم

1636-2

1636-3

«حسام» هنرمندی یکتا و فروتن و نابعه است، ما بچه های جوانان حسام را از 32 سال پیش می شناسیم، آنروزها که مجله جوانان بچه دبستانی بود وحسام آنرا در طی چند ماه به یک بچه دبیرستانی مبدل کرد، از روی جلد تا همه صفحات درون مجله، با دستهای توانا وهنرمند حسام جان گرفت، رنگ گرفت، جذاب شد، گویا و پر از مفهوم و معنا شد.
حسام بروی صفحات کاهی مجله جوانان چنان اعجازی می کرد که انگار زیباترین تابلوهای رنگین را به تماشا گذاشته اید. حسام لوگوی مجله، لوگوی همه صفحات مجله، نوشته ها، تیترها را با دست توانای خود خلق کرد.
ما بچه های جوانان حسام را از آن روزها می شناسیم، که با اولین تابلوهای خود در لس آنجلس، همه نظرها را جلب کرده بود. صا حبنظران و متخصصان و منتقدان به تماشای تابلوهایش می آمدند، آینده باشکوه او را پیش بینی می کردند وحسام بزرگ وبزرگتر، معروف و محبوب و جهانی شد، ولی همچنان حسام باقی ماند، حسام مهربان، فروتن، با آن چهره محجوب و خنده دلنشین و صدایی آرام که گاه آدم ها فکر می کنند گوش شان نمی شنود، درحالیکه این حسام است که به لطافت و ملایمت رنگهای تابلوهایش حرف میزند.
به راستی حسام جهانی شد، به سراسرجهان سفر کرد، در نمایشگاه های جمعی و سپس انفرادی شرکت کرد، آثارش برای اولین بار بعنوان یک هنرمند ایرانی به موزه ها راه یافت، سمبل شهرها را ساخت، مجسمه هایی که نمودار معنا و مفهوم شهرها بود، خلق کرد، بزرگترین تابلوهای نقاشی را برای بزرگترین کمپانی های بین المللی را بروی دیوار بلند شهرها کشید. جالب اینکه حسام همچنان حسام ماند، مهربان وفروتن و خلاق، که نقاشان نوجوان و جوان را در مکتب خود تعلیم داد و همه جا در هر شرایطی، هنگام دریافت هر مدال، نشان، تقدیرنامه از سوی هر مقام، فرماندار، نماینده مجلس، سناتور، شهردار،خود را ایرانی معرفی نمود.
حسام همچنان پیشتاز و هنرمند و افتخارآفرین است. شانس بزرگی است که بعد از مدتها دوری از لس آنجلس نمایشگاهی از حسام در کالیفرنیا برپا میشود و اجازه بدهید با هم سری به 32 سال پیش به اولین نوشته های حسام در مجله جوانان با نام رنگ قرمز بزنیم و بعد پای حرفهای امروز او بنشینیم.

یادداشت یک هنرمند
• وجودم را فریاد می کردم و دهانم را باز و فریادها را از گلویم بیرون می فرستادم... و چه راحت قلم بر بوم کشیده میشد و چه راحت احساسم منتقل می گشت و فریاد جان می گرفت.
• می خواهم از وجودم مایه بگذارم، دلم می خواهد رنگ را با دست روی بوم پخش کنم، دلم میخواهد قلم موی قرمز رنگ را محکم از بالا به پایین بوم بکشم، دلم میخواهد سیب را به صورت خط گرد بکشم و درونش را قرمز کنم. دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و رنگها را روی بوم بگذارم، و ایکاش می توانستم.
• موفقیت های بسیاری را درنقاشی پشت سرگذاشتم، هرچند در اوایل کار معلم نقاشی نداشتم و ایکاش می داشتم. شاید زودتر به شروع راهم می رسیدم چون بسیاری از مسایل را بدون آنکه بخواهم تجربه کنم می توانستم درکوتاهترین مدت یاد بگیرم. هرچند تمرین کردن هم سودهای بسیاری داشت.
• سبک های مختلف را به محک آزمایش گذاشتم.امپرسیونیسم، سورئالیسم، فوویسم، فوتوریسم، کوبیسم و اکسپرسیونیسم و... فکر می کردم که آیا باید در قید و بند سبک بود یا نه؟ البته که باید بود اگر نباشم مثل این است که آدمی، بدون خط وهدف حرف برند، گاهی از این طرف وگاه از آن طرف.
بیاد وان گوگ افتادم که چگونه عاشقانه کار می کرد. حرکت های قلمش، حرکت های وجودش، فرم و رنگ هایش تمام درد درون خود و جامعه اش بود.
• آیا می توانستم وان گوگ باشم؟ آیا میتوانستم گوگن یا پیکاسو باشم؟ نه، هرگز محال است. زیرا معتقدم که وان گوگ با ایدئولوژی خودش و موقعیت اجتماعیش، وان گوگ شد و گوگن شرایط زندگیش و پیکاسو قدرت خلاقه اش و... بود که گوگن و پیکاسوشدند. من هم خودم باید باشم. شاید بهتر و شاید هم بدتر از آنها با ایدئولوژی و احساس با پشتوانه فرهنگ وتمدن، با گذشته تلخ و شیرین و... با این خودبودن است که می شود مطرح شد.
بارها فریادهای پیکاسو را به تقلید کشیدم و تکرار و تکرار کردم و در پایان فقط تصویری ظاهری بود از «فریاد» و هرگز فریاد، آن فریاد نشد.

1636-4

• هنگامی که خود را به تنهایی در مقابل بوم می دیدم و بدون توجه به کارهای نقاشان و بدون قید و بند در خطوط و رنگ و تنها به فریاد فکر کردن، وجودم را فریاد می کردم و دهانم را باز و فریادها را از گلویم بیرون می فرستادم، و چه راحت قلم بر بوم کشیده میشد و چه راحت احساسم منتقل می گشت و فریاد جان می گرفت.
• باید صراحتا بگویم که این لحظات از زیباترین لحظات زندگیم هستند. حال وقت آن است که ساعت ها به تماشا بنشینم. چه زمان های زیبایی، خلوت کردم با کارم، چگونه می توانم از اثری که بخشی از وجودم است جدا شوم. بی دلیل نیست که نیمه های شب دوباره از خواب بیدار می شوم تنها بخاطر نگاه کردن لحظه ای دیگر بر فریادی که جان گرفته بود.
• برای دیگران عجیب بود که چطور تمام لحظه های زندگیم در فکر هنرم هستم وعجیب تر این که ناهار و شام و خواب وهمه چیز را بخاطر این که بتوانم راهم را پیدا کنم فراموش می کردم. و چه مشکل بود پیدا کردن راه.
• صدایم تنها صدای من نیست، صدای میلیونها انسان دردمند و فقیر، شجاع و مغرور، عاشق و دیوانه مست و خانه خراب است.
• پس از مسافرت های بسیار به کشورهای مختلف بود که تحت تاثیر رنگ و نور و فضای آن جامعه قرار می گرفتم و خواه ناخواه هر جامعه ای تاثیری به روی انسان می گذارد و منهم یکی از آنها بودم، در ایتالیا تحت تاثیر فضای شاد و دلپذیر حرکت های دوست داشتنی و عاشق مردم، در فرانسه زیبایی محیط و رنگ های شاد. در آلمان کارخانه ها و ماشین ها، در امریکا، زمان و سرعت و کار هرکدام به نوعی در کارهایم تاثیرگذاشتند... بی خود نبود که گوگن در تاهیتی تحت تاثیررنگهای درخشان و زیبای آبی قرار گرفته بود. هرچند در ایران با تاثیر از محیط و جامعه و اتفاقات روزمره، کشتار و جنگ، رنگهای تیره در کارهایم پدید آمده بود. زمان کوتاه است باید رنگها را مهار کنم به جای فکر کردن، باید احساس خود را بر بوم منتقل کنم و یا طبیعت. باید همان لحظه هر احساسی را که دارم بر بوم منتقل کنم، نگذارم احساسم کهنه شود، نباید بگذارم که عوامل خارجی باعث تغییر در ایده یا رنگ شوند، نگذارم فاصله ای بین احساس تا انتقال بر بوم بوجود آید. باید فاصله ها را کم کنم و خود را به بوم نزدیک سازم.
• رنگ را برای نقاشی و طرح را برای طراحی انتخاب کردم و روزانه ساعتهای بسیاری طراحی می کنم باید حرکتهای بدن، اعضاء صورت، دستها، استخوانها، و ماهیچه ها همه را بطور دقیق بدانم.
• دیگر احتیاجی نیست برای شروع نقاشی طرح بزنم، طرح در ذهنم نقش بسته، باید رنگ را شروع کنم، دیگر برایم مهم نیست در فلان تابلو، چهره مرد را می خواهم تصویر کنم یا چهره زن، دیگر اهمیت ندارد سرش کوچکتر از بدنش است یا بزرگتر چه اشکالی دارد که آن چهره چشم دارد یا ندارد مهم احساس موضوع است، بدون کشیدن چشم هم می توان درد و رنج و یا عشق و امید و یا چهره گریان یا خندان را تصویر کرد.
• با اینکه هنوز اول راهم، اما مطمئن از راهی که میروم و امیدوار....

1636-6

بعد از سالها اقامت در لس انجلس، او اینک به ميامى عزيمت كرده، دليلش را پرسيدم؟
- از زندگى يكنواخت خسته بودم. ماندن و درجا زدن رخوت و كم كارى بوجود مياورد. من باور دارم كه هنرمند تحت تاثير محيط قرار ميگيرد و احتياج به تغيیر دارم و ميامى را انتخاب كردم. چرا كه يكى از مراكز هنرى امريكا و جهان خواهد شد. بطور نمونه اوايل دسامبر هر سال حدود چهل سازمان بزرگ هنرى كه هر كدام حدود ٢٠٠ تا ٤٠٠ گالرى و هر گالرى ٥ تا ١٠ هنرمند را براى ٤ روز اثارشان را بنمايش ميگذارند. در حقيقت بمعنى اين است كه در آن چهار روز كل ميامى پر از هنرمندان بزرگ با آثارى نو و اوانگارد خواهد شد. اين نمايشگاه ها با مردمانى متفاوت با چهرهاى جديد هنرى و آفتاب فراوان و آب گرم دريا تاثير بسيار روى هر فرد و يا هنرمندى ميگذارد و من هم استثنا نيستم وباين دليل آثارم در اندازه هاى بزرگتر، رها تر و قوى تر از قبل شكل گرفته است.
چندى پيش از طرف شركتى در نيويورك تابلويى به اندازه 11x17 فوت بمن سفارش دادند كه برايم بسيار جذاب و مبارزه اى سخت براى بدست اوردن مفهوم، رنگ و تركيب بندى كار. با اين اندازه بزرگ بود كه توانستم بنتيجه راضى كننده برسم.
در اين مدت كه به ميامى آمده ام چندين نمايشگاه در شهرهاى امريكا و اروپا داشتم كه تعدادى از نمايشگاه ها باستقبال خوبى روبرو شد.
و هم اكنون بعد از دو سال کوچ من به ميامى دوباره براى نمايشگاهى انفرادى به كاليفرنيا و Laguna Beach خواهم آمد.
اين نمايشگاه در Avran گالرى حاصل ماهها كار مداوم بر روى آثاريست كه براى اولين بار در٢٠ اكتبر به نمايش در خواهد امد.

***
AVRAN FINE ART
Saturday, October 20, 2018
From 6 pm to 9 pm
540 S Coast Hwy # 106
Laguna Beach, CA

1636-5