سنگ صبـور

1637-46

توی صف سینما در تهران ایستاده بودم، که قیصر به من نزدیک شد و گفت خانم! ببخشید میشه خواهش کنم این خواهر کوچکم کنار شما باشد، تا من از اتومبیل خود، کیف پولم را بیاورم؟! من ابتدا جا خوردم، ولی وقتی صورت معصوم دخترک را دیدم گفتم اشکالی ندارد. ده دقیقه بعد قیصر برگشت و کلی تشکر کرده و با اصرار پول بلیط من و خواهرم را هم داد. این اقدام سبب نزدیکی و بعد هم دوستی ما شد، چون قیصر ما را به سالگرد ازدواج پدر و مادرش دعوت کرد و گفت اگر ممکن است پدر ومادرتان را هم بیاورید چون پدر و مادرم 50 سالگی زندگی مشترک شان را جشن می گیرند.
در آن شب پدر ومادرها با هم آشنا شدند، قیصر گفت یک برادر دوقلو دارد که در چین و تایلند کار می کند و بدلیل سرماخوردگی شدید امکان سفر نیافته است.
شب خوشی بود، زیرمیزی مشروب هم رد و بدل می شد، برادر بزرگم کلی شراب نوشیده بود و سربسر قیصر می گذاشت و می گفت شما تا بحال با کسی جنگیدی؟ همین سر شوخی را باز کرد و در پایان جشن، برادرم و قیصر دو دوست صمیمی شدند.
قیصر بعد از 4 ماه، پیشنهاد نامزدی داد، من در پشت پرده رضایت دادم، چون مادرم اصرار داشت من با پسرعمویش ازدواج کنم و سرانجام یک شب قضیه را رو کردیم و زیاد عکس العملی ندیدیم، قیصر به برادرم گفته بود قصد سفر به خارج دارد و میخواهد بعد از ازدواج مرا برداشته و به نیویورک برویم، چون بیشتر فامیل مادرش در آن شهر زندگی می کنند.
ازدواج ما هم سر گرفت و یکروز من بخود آمدم و دیدم با قیصر در خیابانهای نیویورک قدم میزنم. بگذریم که چگونه گرین کارت گرفتیم، سر کار رفتیم، فقط مهم این که چنان با سرعت ما صاحب 3 فرزند شدیم، که خود مات و مبهوت ماندیم، از سویی بچه ها مرا خانه نشین کردند و من همه وقت خود را برای آنها گذاشتم و پذیرایی از قیصر و دوستان و همکاران اش، که مرتب غذاهای ایرانی طلب میکردند. زندگی مان به خوشی می گذشت، هر دو بعد از ظهرها به کالج می رفتیم، چون در اندیشه تخصص های تازه بودیم. نوه دایی شوهرم که در دبیرستان درس می خواند با میل بعد از ظهرها، از بچه ها پرستاری می کرد و حاضر نبود پولی هم بگیرد، چون بقول خودش تنها دور از خانواده شلوغ خود راحت درس هایش را می خواند، تلویزیون تماشا می کرد و با بچه ها سرگرم می شد.
من آینده مان را درخشان می دیدم، چون هر دو سخت کارمیکردیم و هر دو درپی بالا بردن تحصیلات و تخصص های خود بودیم، هر دو به بچه ها و به خود می اندیشیدیم ، اهل تظاهر و زیاده طلبی نبودیم، اهل شب زنده داری و کاباره و کلاب نبودیم.
بعد از 8 سال شیرزاد برادرشوهرم به دیدار ما آمد، من از شباهت عجیب آنها دچار حیرت شدم و برای اولین بار فهمیدم که آنها دوقلو هستند، بعضی اخلاق و منش هایشان شبیه بهم بود. شیرزاد تازه همسر چینی خود را طلاق داده بود، می گفت خیلی سنتی بود، اهل رفت و آمد نبود حتی حاضر نبود با او به سفر بیاید، حاضر نبود تا 30 سالگی بچه دار شود و اصرار داشت قبل از همه چیز دکتر جنس فرزند آینده شان را تعیین کند و فقط دختر می خواست.
من به شیرزاد گفتم با یک دختر ایرانی ازدواج کن، گفت راستش در این مورد تلاش کردم، ولی از بدشانسی من به هر دختری برخوردم، یا خیلی مادی بود و یا خیلی اهل تظاهر و خودنمایی، با یک دختر 3ماه نامزد شدم، حسادت اش تا آنجا بود که من حق نداشتم فیلم هایی را که دخترها درآنها مایو پوشیده اند تماشا کنم و یا در خیابان چشم به دختری بدوزم.
شیرزاد در همان مدت کوتاه عاشق بچه ها شده بود، مرتب آنها را بیرون میبرد، برایشان هدیه می خرید و دختر کوچکم او را با پدرش اشتباه می گرفت و از بغل اش پائین نمی آمد. روزی که شیرزاد رفت بچه ها گریه می کردند و ما هم دلگیر بودیم، ولی به هم قول دادیم به دیدار هم برویم.
یکسال و نیم بعد قیصر به دنبال گفتگویی با یکی از دوستان خود تصمیم گرفت برای مطالعه بروی بیزینس های مختلف به اندونزی برود من مخالف بودم، ولی قیصر مرخصی گرفت و راهی شد، یک هفته بعد شیرزاد زنگ زد و گفت شوهرت را نصیحت کن، دارد وارد معاملاتی میشود که ریسک دارد و گاه خطرناک است، پرسیدم چه نوع معامله ای؟ توضیح نداد، من به شوهرم زنگ زدم و گفتم مراقب باش، تو 3 فرزند چشم انتظار داری گفت نگران نباش، اگر خدا بخواهد با یک میلیون دلار برمیگردم نیویورک! من دلواپس شدم، مرتب به او زنگ می زدم، تا یکروز هرچه زنگ زدم، تلفن را برنداشت، حتی جواب ایمیل ها را هم نداد به شیرزاد زنگ زدم گفت من هم بی خبرم، ولی فردا صبح به سراغش میروم، من تا دو روز خواب راحت نداشتم. عاقبت شیرزاد زنگ زد و گفت هیچ رد پائی از قیصر نیست. یکی از کسانی که قرار بود با هم کار کنند، وقتی می پرسم از برادرم چه خبر؟ فقط سرش را تکان میدهد. خیلی نگران هستم، به سراغ پلیس رفته ام ولی هنوز هیچ نشانه ای در دست نیست، بی خبری از قیصر به یک ماه رسید. من میخواستم به آن سوی بروم، ولی شیرزاد مانع شد و گفت بهتر است همانجا بمانی، من در هر شرایطی دارم به همه کس و همه جا سر میزنم، اگر یک رد پای کوچک هم پیدا کنم تو را خبر می کنم.
4 ماه انتظار سبب شد من کارم به روانشناس بکشد، همه اطرافیان نگران من بودند تا شیرزاد زنگ زد و گفت باید واقعیت را بپذیری، قیصر یا در زندان بوده است و یا جان برسر این ریسک گذاشته است. وقتی انتظار از یکسال گذشت، شیرزاد به امریکا آمد و گفت من هرکاری باید بکنم، آماده ام بعد هم اضافه کرد من از این ببعد در یکی از شعبات کمپانی در نیوجرسی کار می کنم و به شما نزدیک هستم، بچه ها با دیدار شیرزاد، به او چسبیدند و او را در قالب پدر پذیرفتند و کم کم شیرزاد بخاطر بچه ها به خانه ما آمد و همانجا ماندگار شد. من که هر روز و شب با عکس ها و فیلم های قیصر دل خوش بودم، به خودم قبولاندم، که او را از دست داده ام. بعد از سه سال رابطه من و شیرزاد صمیمی شد، من سایه ای از قیصر در او می دیدم، گاه فراموشم می شد که او برادرشوهرم است. کم کم با تشویق دایی بزرگ شوهرم، من و شیرزاد با هم ازدواج کردیم، تا حداقل بچه ها را از سرگشتگی در آوریم و براستی هم این وصلت بچه ها را به آرامش رساند.
دو هفته پیش حادثه ای زندگی مرا طوفانی کرد. یک تلفن ساده، تلفنی از سوی قیصر، که از زندان تماس می گرفت و می گفت میدانم تو و بچه ها را اذیت کردم، می دانم اشتباه کردم، ولی من بزودی آزاد میشوم و بر می گردم. گوشی از دستم افتاد. با شیرزاد حرف زدم، او هم حالش خراب شد. باور کنید هر دو در شرایط روحی بدی هستیم، نمی دانیم چه کنیم؟ واقعا ما چه باید بکنیم؟

شراره – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو شراره از نیویورک پاسخ میدهد

پس از داشتن سه فرزند از قیصر و احساس آرامش وخوشبختی ناگهان قیصر تصمیم میگیرد دست بکاری بزند که در مدت بسیارکوتاه ثروتمند بشود، او در این تصمیم شما را شریک نکرد وآنچه را که فکر میکرد سبب پولدار شدن درکوتاه مدت می شود انجام داد و آنطور که مشخص شد به زندان افتاد. در زندان نه با برادر و نه با آشنایان دیگر تماس نگرفت. او می توانست با همسرش حرف بزند و لااقل او را در شرایط فعلی زندگی خود بگذارد و با او درمورد نگهداری و نظارت بر فرزندان صحبت کند و راه حل های ممکن را مورد بررسی قرار دهد، و یا از همسرش برای نجات خود یاری بطلبد. قیصر به دلایل نامشخص از چنین گفت و گوهائی پرهیز کرد. اینک برادر او، با شباهتی کم نظیر به او از راه رسیده است. هیچکس هنوز نمی داند که آیا سکوت قیصر چه دلایلی داشته است؟ چگونه شیرزاد در مورد برادر خود تا این حد خونسرد باقی مانده است که نخواسته است از محل زندگی او با خبر شود، پرسش های بی پاسخ در این مورد بسیار است.
با توجه به اینکه کودکان با شیرزاد رابطه خوبی را تجربه می کنند و این ازدواج هم با مشورت فامیل انجام گرفته است باید دید که قیصر پس از خروج از زندان با چه شخصیت تازه ای به سوی فرزندان خود باز می گردد؟
بنظر من پیش از آنکه شراره بخواهد از همسرش جدا شود بهتر است در این مورد به احساس درونی و واقعی خود مراجعه کند. هم رفاه خود و هم رفاه فرزندان خود را در نظر داشته باشد. در این زمان نمی توان اسیر احساسات شد باید واقعیت های موجود را با حضور روانشناس مورد بررسی قرار داد و سپس تصمیم درستی را که رفاه شراره و فرزندانش را در بر می گیرد به انجام رساند.