سنگ صبـور

1638-63

16 سال پیش که وارد کانادا شدیم، من و شوهرم ایرج، با خود سرمایه ای داشتیم، بعد از 8 ماه، با توجه به تجربه و تخصص من، یک آرایشگاه باز کردیم، ولی چون هیچ چیزی درباره بیزینس درخارج نمی دانستیم، بدنبال چند شکایت از سوی مشتریان و کارکنان سالن، کارمان به ورشکستگی رسید و هر دو 3 ماه تمام در خانه خود را حبس کردیم، تا منصور برادرم از استرالیا آمد. از دیدن شرایط زندگی ما خیلی ناراحت شد. آنروزها من حامله هم بودم. منصور که سابقه طولانی در امور کامپیوتری داشت، خیلی زود شاغل شد، در همان آپارتمان ما ماند و هزینه های زندگی ما را تامین نمود. تا ما به مرور خود را پیدا کنیم، البته من 6 ماه بعد بدنبال وضع حمل در یک آرایشگاه مشغول شدم و برای کسب درآمد بیشتر از ساعت 7 صبح گاه تا 9 شب کار می کردم، اصلا به فکر این نبودم که سیستم بدنی ام چقدر قدرت و دوام دارد. درآمد من برای زندگی مان و حتی پس انداز کافی بود، من به ایرج گفتم تا کاری مناسب پیدا نکرده در خانه بماند و پرستار بچه مان باشد منصور همچنان یاور و پشتیبان روحی ما بود. من سرسختانه کار می کردم، دو سه بار زمان کار ماهیچه دستهایم گرفتن، بارها درد شدید شبانه مرا از خواب پراند، ولی با قرص های مسکن و امید برای ساختن آینده ای مطمئن تر مرا به جلو می برد.
من که آن همه دردسر کشیده بودم، در اندیشه مراجعه به پزشک و درمان نبودم، تلاش های شبانه روزی من سبب شد آپارتمان بزرگتری بخریم و امکان سفر پدر و مادرم را فراهم سازیم، با آمدن آنها ما انرژی و روحیه تازه ای گرفتیم، ایرج بدنبال کار بود، ولی بخاطر نداشتن تخصص و تجربه کارهای معمول اینجا همچنان ناکام مانده بود.
یکروز که براثر کار زیاد من ناگهان دستم از کار افتاد و در مراجعه به پزشک توصیه شد بکلی دور این شغل را خط بکشم، دوباره ترس به جانم افتاد، کم کم ورم دستها، کج شدن انگشتانم مرا به آنجا برد که بکلی ازکار افتادم، ایرج دستپاچه بدنبال کار رفت، من کم کم حالم بهتر شد و دستهایم تا حدی به حال طبیعی بازگشت ولی همچنان از شغل آرایشگری منع شدم.
در یک مهمانی، با خانواده ای آشنا شدیم که مهران سرپرست خانواده صاحب چند بیزینس بود. یکی دو بار ضمن نوشیدن مشروب به من گفت شما چهره تان مثل ستاره های سینماست، من هم به شوخی گفتم من آنقدر در این سالها در کار غرق بودم، خودم هم چهره ام را فراموش کرده ام آن شب مهران به من و ایرج پیشنهاد کار داد که ایرج توضیح داد او بیشتر آمادگی کار دارد و مهران قرارداد کاری را با او گذاشت من خیلی خوشحال شدم چون در طی همان چند ساعت با منیژه همسر مهران هم آشنا شدیم. هفته بعد ایرج سر کاری رفت، که می گفت راحت و خوشحال است، حقوق اش هم خوب بود. در این میان رفت وآمدهایمان شروع شد، البته ما به خانه مهران و منیژه که مثل یک قصر بود میرفتیم ولی خجالت می کشیدم آنها را به آپارتمان خود دعوت کنیم.
مهران احترام و توجه خاصی به من نشان میداد، دو سه بار ترتیب سفرهای چند روزه ای را داد که خیلی به ما خوش گذشت و اجازه نداد ما هیچ هزینه ای را بپردازیم گاه پدر و مادرم هم می آمدند. مادرم یکی دو بار گفت انگار مهران خان عاشق توشده! من می گفتم مادر اشتباه می کنی، او یک مرد مهربان و اجتماعی است، نظر خاصی ندارد.
مهران مرتب به ایرج امکان پیشرفت می داد، حتی اورا به سرپرستی یک بخش مهم کمپانی خود گمارد و حقوق اش را هم بالا برد در همان حال یک شب به من گفت تو شبیه دختری هستی که من در سالهای دور عاشق اش بودم اگر من زودتر تو را ملاقات می کردم نه اجازه می دادم زن ایرج بشوی و نه من زن می گرفتم. من با خجالت گفتم خیلی از مهر ولطف شما سپاسگزارم، بهرحال ما امروز هرکدام مسئولیت یک زندگی دیگری را داریم ولی من خوشحالم که با خانواده شما بخصوص منیژه آشنا شدم، که یک زن فرشته صفت است.
ایرج سر از پا نمی شناخت، چون در کمپانی، بیش از 80 نفر زیردستش کار میکردند، او هم بحق از خود توانایی و خلاقیت و صداقت نشان داده بود و همه تعریف اش را میکردند، منصور برادرم می گفت شوهرت بزرگترین شانس را آورده که با شخصی معتبر چون مهران دوست شده است، شما باید قدر این دوستی را بدانید چون آینده شما در گرو این دوستی است.
چندی بعد مهران در یکی از دفاترش، شغل منشی گری بمن داد، فقط به تلفن ها جواب می دادم، شغل راحتی بود و حقوقم هم خیلی خوب بود بطوری که امکان خرید یک اتومبیل جدید را پیدا کردم. منیژه همسر مهران با من خیلی صمیمی شده بود. کم کم برایم گفت که دو سه بار مچ شوهرش را گرفته ولی او را بخشیده، چون شوهرش همه هزینه های زندگی و حتی درمان مادرش را در ایران می پردازد و برای بچه هایش هم پدر خوبی است.
من و منیژه گاه با هم به سفر میرفتیم، همه هزینه ها را هم مهران می پرداخت. مدتها بعد پیشنهاد کرد ایرج برای انجام یک سری معاملات به چین برود، صحبت از اقامت 10 تا 12 ماهه او بود. من خوشحال نشدم، چون طاقت دوری اش را نداشتم، ایرج گفت چون حقوق بالایی می پردازد من علاقمندم بروم و یک پس انداز قابل توجه برای آینده مان بسازیم، بعد هم ترتیبی میدهم که تو و دخترمان هرچندگاه به دیدار من بیائید. این استدلال سبب شد من رضایت بدهم و درست دو هفته بعد ایرج راهی شد و من البته با حضور پدر و مادرم و از سویی منصور تنها نبودم. خصوصا که با سفارش من، مهران همه امور کامپیوتری خود را به برادرم سپرد و درآمد بالایی هم برای او بوجود آمد.
طبق معمول و روال زندگی مهران و منیژه، آنها تدارک سفری را به هاوایی دادند و هر دو خانواده قرار شد بدون بچه ها سفر کنیم من کمی دلم شور میزد، ولی با سپردن دخترم به مادرم، با آنها راهی شدم. سفری 12 روزه بود ایرج هم در جریان بود. می گفت توی سفر درگوش منیژه خانم بکن که با هم مدتی به چین بیائید. و من هم با منیژه حرف زدم، که با شوق پذیرفت و گفت این مسئله را به من بسپار، ترتیب سفر را میدهم.
در پنجمین روز سفر بدلیلی نامعلوم منیژه مسموم شد، او را به بیمارستان بردند و همان شب ناگهان مهران با یک بطری مشروب وارد اتاق من شد وگفت آمده ام به سلامتی هم بنوشیم، من در شرایط عجیبی گیر کرده بودم، مهران لیوان مشروب را به دستم داد و گفت به سلامتی ایرج خان بنوشیم من با رودروایستی آنرا نوشیدم، دوباره لیوان دیگر بدستم داد و گفت به سلامتی منیژه بنوشیم که حالش خوب بشود و برویم هاوایی را بگردیم من نمی دانم در مشروب چه چیزی ریخته بود که من تقریبا بیحال و بی حس شدم و زمانی بخود آمدم که مهران عریان مرا بغل کرده بود. با حال زاری از جا پریدم، مرا روی تخت برگرداند و گفت کجا میروی؟ گفتم باورم نمی شود من تا این حد سقوط کرده باشم؟ گفت چرا سقوط؟ با من کنار بیا، کاری می کنم که شوهرت و برادرت بالاترین درآمد را داشته باشند.
من عصبانی لباس پوشیدم با همان حال بیرون آمدم، در کافی شاپ دو لیوان قهوه تلخ خوردم، بعد هم برگشتم تا با مهران دعوا کنم ولی او رفته بود. بهرحالی بود ما برگشتیم، من اصلا سرگشته و گیج و منگ هستم، نمی دانم چکنم. دو بار خواستم به پلیس مراجعه کنم. با ایرج و منیژه حرف بزنم احساس کردم همه چیز بهم می ریزد، دو خانوار ویران میشود چون ایرج بفهمد از من جدا می شود، منیژه کار دست خودش میدهد. شوهرم و برادرم و خودم بیکار می شویم. واقعا چه باید بکنم. چون در برزخ کامل بسر می برم.
سرور- کانادا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو سرور از کانادا پاسخ می دهد

یک ضرب المثل امریکایی این است که میگوید به هیچکس ناهار رایگان نمی دهند. شما در یک دیدار خانوادگی با مهران که مرد ثروتمند و تاجرمعروفی بود آشنا شدید و این آشنایی درهای پیروزی را به سوی ایرج همسرتان و برادر او منصور و حتی خود شما باز کرد. می دیدید که مهران گاه بگاه پیامهائی که دلالت بر رابطه پنهان دارد به شما میدهد. می گوئید بدلیل دوستی با منیژه موضوع را مسکوت گذاشتید. زمانی که مهران به ایرج ماموریت راه دور داد شما دقیقا می دانستید که سلام گرگ بی طمع نیست. و وجود شما در این مورد نقش بزرگی دارد.
مسئله این است که ستایش یک مرد اگر با صراحت زن و سپاسگزاری جدی نه با لبخند روبرو شود ادامه پیدا نمی کند. هستند مردانی که بیش از این اصرار در به دست آوردن دارند ولی مردانی مثل مهران که از ثروت زیاد برخوردارند معمولا به راه حل هایی که دردسر کمتری دارد متوسل میشوند.
دیدید که دوستتان و شوهرش از شما دعوت کرده اند که به هاوایی بروید، شاید منیژه از ماجرا بی خبر بود ولی شما می دانستید که مهران در این سفر می خواهد از هر فرصتی سود ببرد، زمانی که منیژه ناگهان بیمار شد آنچه انجام دادید کاملا در اختیار خودتان بود. می توانستید خیلی محترمانه عذر مهران را بخواهید و او را از خود برانید و حتی تهدید کنید که این موضوع را با اطرافیان درمیان خواهید گذاشت. شما از دست او شراب نوشیدید و به شما دارو خورانده شد ولی داروئی که خوردید معمولا فقط برای یک ساعت آدم را از خود بی خود نمی کند! و پس از انجام حادثه اینک بر سر دو راهی بگویم یا نگویم هستید.
بنظر من این رشته سر دراز دارد. با روانشناس در تماس باشید. شوهر شما حق دارد که ازین جریان با خبر شود. برای شکایت باید از افراد متخصص کمک بگیرید. با در نظرداشت همه ی جوانب با کمک یک وکیل و روانشناس ورزیده این حادثه را مورد بررسی قرار دهید تا بهترین نتیجه را از اقدام خود بگیرید.