۱۶۴۰ - ...احساس کردم فرزان دیگری در راه است

1464-87

بیتا از سیاتل:

من از همان کودکی یکدنده و لجباز بودم، همین کلی دردسر برایم ببار آورد و اتفاقا آشنایی و ازدواج من با سیروس هم در همین اخلاق ریشه داشت. چون سیروس درمیان دخترهای محله محبوبیت داشت و بجرات شاید من تنها دختری بودم، که از او خوشم نمی آمد، ولی وقتی در جشن تولدم، یکی از دوستانم گفت واقعا تو از سیروس خوشت نمی آید، یا اینکه سیروس به تو توجهی ندارد؟ من گفتم، این من هستم که به او اعتنائی نمی کنم، می خواهی ثابت کنم چقدر مشتاق من است؟ بعد همان شب به سیروس نزدیک شدم. رابطه ای علیرغم میل من شروع شد، ولی بعد به عادت مبدل شد و به نامزدی وازدواج انجامید.
سیروس توقع داشت من هم چون دیگر دخترها، مرتب از او تعریف کنم، گوش به فرمان او باشم، ولی من چنین نبودم، در برابرش می ایستادم و یکروز بخود آمدم، که حامله بودم و باور کنید برای کورتاژ هم اقدام کردم، چون هنوز آمادگی مادرشدن نداشتم، ولی به هرصورت پسرم به دنیا آمد. سیروس عاشق بچه بود، من هم غریزه مادری ام، سبب شده بود شب و روز مراقب پسرم باشم.
سیروس 6 تا خواهر داشت، که همه ضد من بودند، مرتب پشت سر من بد می گفتند و سیروس را تحریک می کردند که مرد باش، بر زنت حکومت کن. همین تحریکات بکلی روی سیروس اثر گذاشته بود، گاه برسر موضوعی با من درگیر می شد. می خواست در برابر خانواده قدرت نمائی کند.
پسرم دو ساله بود، که کار من و سیروس به اختلاف شدید وحتی تمایل به طلاق کشید، من گفتم هرلحظه اراده کنی، من آماده طلاق هستم، سیروس می گفت ولی من پسرم را می خواهم، باید به میل خودم بزرگ کنم. من یک شب عصبانی شدم و نامه ای نوشته و امضاء کرده و سرپرستی پسرم را به او سپردم و بعد هم کار به طلاق کشید و من برای اینکه مدتی از پسرم دور باشم، تا دوری او را در آینده تحمل کنم، به لندن نزد برادرم رفتم، در آنجا در کالج نامنویسی کردم و بکلی ارتباطم را با سیروس و پسرم فرزان قطع کردم، ولی شب ها با عکس هایش حرف میزدم و اشک می ریختم، درهرحال درنهایت یکدندگی، مادر بودم و پسرم را دوست داشتم، از اینکه همه سرپرستی و اختیار فرزان را به سیروس سپرده بودم، پشیمان و سرگشته بودم، یکی دو بار به سیروس زنگ زدم و گفتم فرزان را به لندن بفرست تا مدتی با من زندگی کند، ولی جوابم را نداد، بعد هم تلفن هایش قطع شد. هرچه به خواهرانش زنگ میزدم، خواهش می کردم، هیچ تلفن و آدرسی به من نمی دادند تا مادرم خبر داد، سیروس به احتمال زیاد با فرزان ایران را ترک کرده است. این خبر تکانم داد، من دلم خوش بود، که اگر لازم باشد به ایران میروم و پسرم را می بینم ولی حالا بکلی همه ارتباط و امید من با پسرم از دست رفته بود.
بعد از مدتی به ایران رفتم، به جستجو و تحقیق پرداختم، عجیب اینکه حتی نزدیک ترین دوستان سیروس هم تلفن و نشانی از او نداشتند و یکی از دوستان قدیمی اش به من گفت بی سبب خودت را خسته نکن، سیروس چهره نشان نمی دهد، چون عقیده دارد درصورت ارتباط تو با فرزان و علائق جدید، جابجایی و تضاد عقیده و نظر، پسرش را دچار سردرگمی می کند، پس بهتر است بکلی از مادرش بی خبر باشد، حتی شنیدم به پسرش گفته مادرت به آسمان ها رفته است.
شنیدن این حرفها، مرا یک هفته به بستر انداخت، برخودم نفرین کردم که با لجبازی و یکدندگی، با دست خودم پسرم را به دست سرنوشت سپردم و مسلما بعد از سالها که او را پیدا کنم. مرا بکلی نمی شناسد، خصوصا که سیروس مرا مرده جلوه داده است.
سرگشته به لندن بازگشتم، سعی نمودم خودم را در تحصیل و کار غرق کنم. با هیچکس رفت و آمد و دوستی نداشتم، بخصوص با آنها که فرزندی داشتند، به راستی تحمل دیدن پدر ومادرها و بچه ها را نداشتم، یکی دوبار در جمع فامیل به مناسبت های ویژه، بچه های به سن وسال فرزان را بغل کردم و صورت شان را غرق بوسه کردم، بطوری که پدر ومادرهایشان حیرت کردند. برای بعضی ها توضیح دادم، بعضی با تردید، بچه هایشان را از من دور کردند. بعد از 7 سال درجمع دوستان و فامیل با اردوان آشنا شدم، مرد باشعور و اصیلی بود، من هم دیگر آن اخلاق و منش لجبازی و یکدندگی را کنار گذاشته بودم. سعی داشتم زنی آرام و منطقی باشم، اردوان هم اهل زندگی زناشویی بود، او بچه می خواست و من پرهیز می کردم و هربار بهانه ای می آوردم و به آینده موکول می کردم. چون اصلا نمی خواستم هیچ بچه ای جای فرزان را در قلب من بگیرد. دراین فاصله با دوستان و فامیل قدیمی در ایران و امریکا در تماس بودم. یکی دو بار رد پایی از سیروس پیدا کردم، ولی خودش را نیافتم. تا یکی از دوستانم خبر داد که سیروس با خانمی ازدواج کرده و به احتمال زیاد در اورگان زندگی می کند. من با تلاش زیاد، نوه خاله مادرم را در پورتلند پیدا کردم و از او خواستم اطلاعی در این زمینه به من بدهد، که متاسفانه بی نتیجه بود، چون او عقیده داشت احتمالا سیروس بدنبال سیتی زن شدن، تغییر نام داده و به سختی می شود او را شناسایی کرد، خصوصا که همسرش نیز یک خانم دکتر امریکایی است.
هرچه خبر به گوشم می رسید نا امید کننده بود. ولی من هنوز ته دلم روشن بود، که روزی دوباره پسرم را می بینم، او را به آغوش می کشم و به اندازه همه این سالها از او عذرخواهی می کنم.
به اردوان همه زندگیم را گفتم، البته تا حدی درجریان بود، ولی مهربان و صبور با من برخورد کرد و گفت نگران نباش، من تا حد توان کمکت می کنم، بالاخره راهی وجود دارد. بعد با توجه به چند آشنا در آن منطقه، اطلاع یافتیم، که سیروس و همسرش در سیاتل زندگی می کنند.
من تصمیم گرفتم به سراغش بروم، اردوان عقیده داشت، بهتر است از طریق آشنایی، ابتدا با سیروس تماس بگیریم، شاید شرایط طوری باشد، که دردسر قانونی پیش آید. من آرام و قرار نداشتم، من میخواستم پسرم را پیدا کنم، من می خواستم او را به آغوش بکشم، از آن دوره لجبازی و ندانم کاری شرمنده بودم.
بعد از 3ماه، یکی از دوستان اردوان تلفنی گفت بهتر است به سراغ سیروس و خانواده اش نروید چون آنها از هرنوع رفت و آمد و رابطه با جامعه ایرانی پرهیز می کنند و سیروس یکبار هم به دوستی گفته اگر پسرم در هر زمینه ای صدمه روحی و روانی ببیند، من تا پای جان آن آدم میروم. من جا خوردم، اردوان هم مرا منع کرد، ولی بعنوان یک مادر من بیقرار بودم، شب ها مرتب خواب پسرم را می دیدم، این رویدادها هم مرا بیشتر به هیجان آورده بود، دور اتاقم پر از عکس های فرزان بود. اردوان با حوصله و صبر مرا تحمل میکرد، ولی بهرحال او هم گنجایشی داشت. یک ماه پیش من از اردوان خواستم دو سه هفته ای به امریکا بیائیم و اقدامی قانونی داشته باشم، شوهرم موافقت کرد و ما ابتدا به لس آنجلس آمدیم و مهمان دوستی بودیم، بعد هم راهی سیاتل شدیم، در اینجا هم یک همکلاسی شوهرم اقامت داشت، با وجود اینکه در هتل اتاق رزرو کرده بودیم، با اصرار ما را به خانه خود برد.
من سرانجام یکروز با آدرسی که در دست داشتم، راهی خانه سیروس شدم، قلبم در سینه بی تاب بود، بدنم می لرزید. هرچه به خانه سیروس نزدیک تر می شدم، ضربان قلبم بیشتر می شد. حدود ساعت 7 شب بود، که من به اطراف خانه سیروس رسیدم. خواستم زنگ بزنم، ولی دستم قدرت نداشت، از پشت خانه به درون اتاق ها نگاه می کردم. درون اتاق نشیمن سیروس را دیدم که درحال تماشای تلویزیون و نوشیدن چای بود، پسرم را دیدم، پسرم قد کشیده بود، چهره اش درست شکل همان 2 سالگی اش بود، معصوم و کودکانه، می خواستم پنجره را بشکنم و به درون بروم، در همان لحظه پسرم را دیدم که به سوی خانمی رفته، کنارش نشسته و سرش را روی شانه او گذاشت و آن خانم سرش را بغل کرد و بوسید و هر دو خندیدند. باورم نمی شد پسرم در آغوش مادری دیگر؟... به گریه افتادم، درهمان حال از خودم پرسیدم آرزوی بزرگ تو چیست؟ جز خوشبختی و آرامش پسرت چه می خواهی؟ مگر نمی بینی چگونه در آغوش این زن فرو رفته است؟... از پنجره دور شدم، در همان حال لگدهای موجودی تازه که دردرونم شکل می گرفت، مرا بخود آورد، فرزان دیگری در راه بود. باید آماده می شدم.

1464-88