سنگ صبـور

1641-62

همیشه فکر می کردم جرات خارج شدن از ایران را ندارم، چون وابستگی من به خانواده بسیار عمیق بود. ما 5 خواهر و دو برادر در فضای آرام و پر از عشق پدر ومادر بزرگ شدیم، من کوچکترین عضو خانواده بودم، بزرگترها یکی پس از دیگری ازدواج کرده و صاحب همسر و چند فرزند و زندگی راحتی شده بودند. با از راه آمدن فرشید و ابراز عشق و اشتیاق به ازدواج، مسیر زندگی من عوض شد. چون فرشید در کانادا زندگی می کرد و شغل و زندگی راحتی داشت. مرا از دوران دبستان می شناخت و خودش می گفت همیشه علاقمند به تو بودم، ولی چون تو هنوز نوجوان و من هم جوان بی آینده ای بودم، این علاقه در دلم ماند!
فرشید چنان در مدت 20 روز همه خانواده را راضی به این وصلت کرد، که من هم کوتاه آمدم و یکروز چشم باز کردم دیدم در ونکوور زندگی تازه ای را شروع کرده ام. فرشید یک آپارتمان 3 خوابه شیک و مبله داشت که دوپنجره اش بروی یک پارک باز می شد و از من هم خواست حداقل 6ماه فقط زبان انگلیسی و فرانسه بخوانم و کار دیگری نکنم.
من تقریبا 6 ساعت در روز زبان می خواندم، چون استعداد فراگیری داشتم، خیلی زود شروع به صحبت کرده و تقریبا آماده کار شدم. فرشید ابتدا باور نمی کرد، ولی وقتی با من به رستوران، خانه دوستان کانادایی و امریکایی رفت، از سرعت فراگیری من حیرت کرد.
من ابتدا در یک شاپینگ سنتر، شغلی پیدا کردم، در بخش لوازم ووسایل آرایش مشغول شدم، چون پوست خوب و درخشانی داشتم مرا با حقوق خوب، مسئول یکی دو بخش مهم کردند. درآمد من در طی دو سال ازدرآمد فرشید هم بالاتر رفت و گاه فرشید به شوخی می گفت مبادا وضع ات خوب بشود مرا تنها بگذاری!
هر دو بچه می خواستیم، ولی هنوز به جایی نرسیده بودیم، من یادم می آمد که خواهرانم نیز دیر بچه دار شدند، ولی با اینحال به سراغ پزشکان متخصص رفتم و کلی دوا و درمان کردیم. چون نمیخواستیم به شیوه های غیرطبیعی بچه دار شویم همچنان صبر کردیم تا پزشکی سرانجام مرا به مرحله حاملگی رساند هر دو خوشحال بودیم. ولی متاسفانه در 4 ماهگی من جنین را از دست دادم و پزشکان توصیه کردند عجالتا دور حاملگی را خط بکشم من هم عجله ای نداشتم و به فرشید گفتم صبر می کنیم.
بعد از 6 ماه که یک سفر به ایران داشتیم و سری به دوستان و فامیل در اروپا زدیم، یکروز فرشید گفت چطوره یک خانم مطمئن را بقولی اجاره کنیم تا فرزند ما را حامله شود و بدنیا بیاورد! من اول جا خوردم، گفت جای نگرانی نیست من با آن خانم رابطه ای نخواهم داشت، یک سیستم جدید است، گفتم باید آن خانم را ببینم، گفت حتما یک شام بیرون میرویم و حرف میزنیم. گفتم تو از کجا آن خانم را می شناسی؟ گفت یکی از دوستانم دو سه سال قبل با همین شیوه بچه دار شدند.
ما قرار یک شام را گذاشتیم، وقتی من آن زن را دیدم خیلی جا خوردم، چون بسیار زیبا و خوش اندام بود، پرسیدم چرا حاضر به این کار میشود؟ گفت من مادر بیماری در ایران دارم، که نیاز به هزینه های درمانی اش دارم، گفتم بعد از تولد چنین بچه ای، هیچ حس و اشتیاقی به داشتن اون بچه نداری؟ گفت آن بچه درواقع مال من نیست، بچه شما از تخمک و اسپرم شماست. من فقط 9 ماه آنرا در درون خود بزرگ می کنم. در مدت صرف شام، یکی دو بار متوجه نگاه های فرشید و سوزان خانم شدم، ولی بحساب کنجکاوی گذاشتم.
بعد از قرارومدار، این کار انجام شد و آن خانم هم بیکی از اتاق های آپارتمان ما آمد و ساکن شد، تا ما از هر جهت مراقبش باشیم. دو سه بار که به اتفاق به چند مهمانی دوستانه رفته بودیم، خانمها به من هشدار دادند که باید مراقب چنین زنانی بود، همه شان درکار خود صادق نیستند، گاه دردسر بوجود می آورند و یکی از خانم ها گفت شوهر یکی از دوستان من بعد از تولد دوقلوهایش، با همان خانم غیبش زد و بعد هم از همسرش جدا شد و با آن خانم ازدواج کرد.
من این حرفها و هشدارها را می شنیدم و در دل غصه می خوردم، ولی آن خانم جلوی چشم من بود، من و فرشید هر روز صبح سرکار می رفتیم و ساعت 6 برمی گشتیم، سوزان در ضمن گاه برایمان غذا هم آماده می کرد و اغلب اوقات هم من و فرشید از رستوران ها غذا می گرفتیم و به خانه می آوردیم.
به مرور احساس کردم رابطه فرشید و سوزان خیلی صمیمی شده، گاه با هم شوخی می کنند. یکی دو بار سر میز غذا متوجه شدم فرشید ابتدا به او میرسد و تعارف می کند و بقول خودمان گل غذا را در بشقاب او میگذارد. من یکبار تحمل نکرده و شب با فرشید جر و بحث راه انداختم ولی او خیلی خونسرد گفت چرا حساسیت نشان میدهی، این خانم دارد فرزند من و تو را بدنیا می آورد ومن هرکاری درحق او بکنم در حق بچه خودمان کردم و من ظاهرا قانع شدم.
من درجریان بودم که فرشید مبلغی را که با سوزان قرار گذاشته بودیم، به مرور به او می پردازد، ولی بصورت نقد است. گفتم چرا نقد؟ گفت چون می خواهد به شخصی بدهد که در ایران به مادرش تحویل بدهد!
یکروز من به دلیلی از سرکار زودتر به خانه آمدم درست در همان لحظه فرشید هم از راه رسید، با تعجب پرسیدم تو چرا زود آمدی؟ گفت من نیاز به دو سه مدرک بیمه داشتم که درون خانه بود. من باورم نشد، ولی فرشید ظاهرا با برداشتن آن مدارک به سر کارش بازگشت. این حادثه سبب شد تا من کنجکاو بشوم و هر چندگاه یکبار به خانه سری بزنم، تا یکروز فرشید زنگ زد و گفت میخواهد با من ناهار بخورد. یک ساعت و نیم بعد در رستوران روبروی فروشگاه قرار گذاشتیم. ولی فرشید نیم ساعت هم دیر آمد و گفت یک مراجعه کننده داشته و دیر شده. من آنروز نفهمیدم فرشید چرا خواسته ناهار را با من بخورد، ولی غروب که برگشتم یکی از همسایه ها که با من دوستی دیرینه داشت گفت شوهرت حداقل در روز یکبار به خانه سر میزند! من حرفی نزدم، ولی فردا درون اتومبیل در گوشه ای کمین کردم و درست وقتی فرشید وارد خانه شد، من هم بدنبال اش رفتم. زمانی بی سروصدا آنها را پیدا کردم که سوزان سرش را روی سینه فرشید گذاشته بود. من با صدای بلند گفتم معلومه توی این خانه چه می گذرد؟
فرشید مرا به اتاق خواب کشاند وگفت راستش سوزان بعضی روزها دچار دلهره میشود و من برای آرام کردن او می آیم! من خندیدم و گفتم فکر می کنی با بچه طرف هستی؟ اگر حقیقت قضیه را با من در میان نگذاری، من هم قید این بچه را میزنم و هم قید زندگی با تو را. فرشید تا اعتراف کند، یک ساعت طول کشید و سرانجام گفت راستش را بخواهی با اقدام ما، سوزان حامله نشد و من ناچار شدم با او رابطه داشته باشم تا حامله بشود! این حرف فرشید بکلی مرا منقلب کرد و به صورتش سیلی زدم، سوزان هم وارد اتاق شد و گفت من تقصیری ندارم، این فرشید بود که با اصرار مرا وادار کرد. اگر واقعا این بچه را نمی خواهید حاضرم کورتاژ کنم.
من آن شب تا صبح نخوابیدم، فرشید خانه را ترک گفت به خانه مادرش رفت، سوزان تا صبح اشک ریخت، من فردا مرخصی گرفتم، راستش بکلی سرگشته و بلاتکلیف شده ام، از شما می پرسم واقعا من چه باید بکنم؟
شیدخت- ونکوور

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواری خانوادگی

به بانو شیدخت از ونکوور پاسخ میدهد

پیدا کردن بانویی که بتواند با اسپرم مردی بچه دار شود و آن بچه را به او و همسرش تحویل دهد بسیار کار دشواری است. در شناخت چنین بانوانی باید توجه داشت که آیا آنها درخانه خود می توانند سالم و راحت زندگی کنند یا نه؟
بهرصورت حضور چنان بانوانی در خانه های سفارش دهنده نه همیشه ولی کم و بیش چنین دشواریهائی را به وجود آورده است نکته دیگر این است که این خانمها بهتر است بوسیله خانواده سفارش دهنده به روانشناس معرفی شوند. تا میزان ثبات عاطفی آنان مورد توجه قرار بگیرد. معمولا این راه دشوار را خیلی ها با میان برزدن برای خود استوارتر می کنند و دردسربوجود می آورند.
نکته دیگر این است که اگر خانواده ای میخواهد به صورت دائم از بانوی «سفارش گیرنده» درخانه خود نگهداری کند باید مرزهای رابطه کاملا مشخص باشد. مثلا وقتی زنی با تلقیح مصنوعی حامله میشود و یا در منزل برای آقا و خانم خانواده غذا تهیه می کند احساس تازه ای در او بوجود می آورد. این احساس تعلق با حاملگی شدیدتر میشود و درواقع آن خانم به گونه ای ناخودآگاه خود را حداقل سهیم در آن خانه و خانواده می داند.
اما حادثه فعلی نکته دیگری را آشکار می کند و آن این است که فرشید و این خانم جریان عدم توفیق با حاملگی از راه تلقیح یا تکنیک های مربوط به «کاشت» را از همسر خود پنهان نگاه داشتند. این پنهانکاری است که امروزه سبب شده است «شیدخت» در دو راهی تصمیم قرار بگیرد و نداند که کدام راه را انتخاب کند؟
بنظر من فرشید که در این میان سخنی بر زبان نرانده است بهتر است که درجلسات روان درمانی میزان تعلق خاطر خود را به سوزان آشکار سازد. در این جلسات است که هم فرشید و هم شیدخت می توانند تصمیم قاطع را براساس میزان عشق و علاقه خود بگیرند و روشن سازند که آیا این پنهانکاری سبب ترس از دست دادن مادر «اجاره ای» بوده است یا فرشید اصولا اهل پنهانکاری است و برای شیدخت روشن شود که آیا داشتن فرزندی که راجع به او برنامه ریزی کرده بود می تواند احساس بخشش شوهر را تقویت کند یا نه؟