سنگ صبـور

1642-66

به من بعنوان یک زن احتمالا فاسد نگاه نکنید، چون من یک زن تحصیلکرده هستم، شغل حساسی دارم در تمام زندگیم حتی دورا دور مراقب پدر ومادرم بودم، بهترین زندگی را برایشان فراهم کردم، خواهرم را با هزینه خود برای تحصیل به انگلیس فرستادم، او را تا پای دکترا یاری دادم و وقتی ازدواج کرد خیالم راحت شد. اما من در پشت چهره فداکارم، زنی خوابیده که خواسته ها و امیال غیرمعمولی دارد.
من از دوره دبستان با گلاویژ صمیمی بودم، ما همیشه در خانه های هم بودیم، در مدرسه پشت هم ایستاده بودیم، در مورد امتحانات به هم کمک می کردیم، هیچکس جرات نداشت برای یکی از ما دردسری بیافریند. وقتی بزرگتر شدیم بعد از عوض کردن دو سه دوست پسر، تصمیم گرفتیم یک دوست پسر مشترک داشته باشیم تا کاملا او را تحت کنترل بگیریم.
من وگلاویژ قد و قواره و حتی صورت مان شبیه به هم بود، خواسته های مشترکی داشتیم، به دلیل همین خصوصیات، همیشه با هم در خدمت پدر ومادرهایمان بودیم. اولین دوست پسرمان یک نوجوان 19ساله بود، که بدلیل ردوبدل کردن یک شماره تلفن با دختری، چنان کتک جانانه ای از ما خورد که دوستانش او را بغل کرده و بردند، در همان سالها با خانواده به امریکا آمدیم، البته ابتدا من آمدم و بعد هم ترتیب سفر گلاویژ را دادم.
هر دو در نیویورک به کالج رفتیم، همان روزها یک نامزد مشترک داشتیم، که البته خیلی هم خوشحال بود، چون لذت رابطه با دو دختر زیبا و خوش اندام را می برد و مرتب می گفت ترا بخدا مرا رها نکنید من بعد از شما دق می کنم. باهم به او فهماندیم اگر خیانت نکند اگر دروغ نگوید ما با او می مانیم.
بعد از مدتی از دوست پسر و یا درواقع نامزدمان خسته شدیم، چون این عشق مثلث گونه، ضمن خصوصیات، دردسرها و مشکلاتی هم داشت. من و گلاویژ تحصیلات دانشگاهی را تمام کردیم و هر دو شغل خوب با حقوق بالایی پیدا کردیم، یک آپارتمان شیک در بهترین نقطه منهتن خریدیم و این بار یک نامزد که حدود 15 سالی از ما بزرگتر بود انتخاب کردیم، بنجامین اهل آلمان و بزرگ شده نیویورک بود، روزی که فهمید من و گلاویژ او را مشترک می خواهیم، از شوق رقصید!
زندگی تازه ما با بنجامین پر از هیجان بود. ما مرتب درسفر بودیم، البته بسیاری از اوقات بنجامین از پای می افتاد و بیهوش میشد و بکلی توانایی های خود را از دست می داد، ولی چون مرد وفادار و عاقل و فهمیده و در ضمن مطیعی بود، او را دوست داشتیم. شیوه زندگی ما ابتدا برای خیلی ها مبهم و مرموز بود، ولی کم کم دوستان نزدیک پی به روابط ما بردند وبعد از 4 سال در یک کروز، تقریبا 5 دوست قدیمی و جدیدمان با همان شیوه ما، با ما همسفر شدند و روزها و شبهای جالبی داشتیم، البته در یکی از پارتی ها در حومه نیویورک، چند زن ایرانی که بقول خودشان اهل خانواده و اخلاق ایرانی بودند ما را نیمه شب به یک کلاب کشاندند در آنجا با یک درگیری قلابی، کاری کردند که چند زوج جوان به خیال اینکه ما عامل دعوا بودیم، به جان مان افتادند و ما را مجروح روانه بیمارستان کردند. زمانی که ما را به درون آمبولانس می بردند یکی از آن خانمها در گوش من گفت شما زنان فاسد آبروی ما ایرانیان را بردید، میدانید مثلث عشق یعنی چه؟ شما دارید این شیوه زندگی را در میان بچه های ما رواج میدهید، ولی اگر چند تا زن دیگر مثل ما پیدا شوند، سر شما را زیر آب می کنند امیدوارم از بیمارستان در نیائید و همان جا بمیرید.
این حادثه به ما فهماند که در اطراف خود کلی دشمن و مخالف صددرصد داریم، پس بهتر است ابتدا از جامعه ایرانی دور بشویم وبعد هم مراقب باشیم که همه بویژه خانواده ها تحمل چنین اخلاق و شیوه زندگی را ندارند و بهتر که بیشتر آنرا به خلوت خود ببریم . ماجرای زندگی ما با بنجامین به گوش فامیل در ایران رسید، آنها به مخالفت پرداختند، برایمان پیغام دادند و یکبار که ما برای دیدار پدر ومادر گلاویژ به لندن رفته بودیم، پدرش علنا نفرت خود را از این نوع زندگی نشان داد و حتی حاضرنشد بنجامین را به خانه خواهرش راه بدهد. بعد هم گفت من بخاطر این مسئله و سرزنش ها و حرفهای زشت مردم یکبار سکته کردم، ولی انگار برای شما مهم نیست.
من و گلاویژ زودتر از آنچه تصور می رفت سفر را پایان دادیم وبرگشتیم و قرار شد در مورد واقعیت رابطه مثلثی خود به همه توضیح ندهیم و آنرا پنهان نگه داریم. حتی بنجامین را شوهر من معرفی کنیم. همین سبب شد تا از تنش ها کم شود، ولی وقتی ما فهمیدیم گروه های مثلثی بیشتری در اطراف ما هستند که یا بصورت دو زن و یک مرد و یا دو مرد و یک زن، ما ترجیح دادیم در میان آنها بمانیم و رفت و آمدهایمان نیز با آنها باشد. حقیقت را بخواهید من گاه از خودم می پرسیدم اگر من و گلاویژ هرکدام شوهر جدایی داشته باشیم چه میشود؟ ولی وقتی به جدایی مان فکر می کردم پشیمان می شدم، چون من و گلاویژ یک روح در دو بدن بودیم.
من وگلاویژ بهترین شغل را همچنان داشتیم، من مرتب برای پدر ومادرم، برادرم در استرالیا و خواهرم در لندن پول حواله می کردم، تقریبا زندگی آنها را تامین می کردم، مادرم می گفت من یک زندگی راحت و با شکوه چون ملکه ها دارم، همیشه دعایت می کنم، پدرم می گفت تو ما را در برابر فامیل از سویی بلند کردی ولی از جهت زندگی مشترک با گلاویژ زندگی ما را شرمنده کردی، خوشبختانه شنیدم آن قضیه تمام شده و تو ازدواج کردی وهمین کمر مرا راست کرده است.
با گذر زمان خواسته ها و ایده های من و گلاویژ به مرور تغییر می کرد، من گاه احساس می کردم نیاز به یک زندگی مشترک با یک مرد دارم که به خلوت آن هیچکس راهی نداشته باشد. با خودم می گفتم شاید یکروز مادر شوم و دورم را بچه هایم پر کنند، البته گلاویژ پیشنهاد داده بود بچه دار شویم ولی من هنوز آمادگی نداشتم.
باز هم در دهمین سالگرد زندگی مشترک سه نفره مان، من احساس کردم گلاویژ و بنجامین به بهانه سرماخوردگی من، به اتاق خواب رفتند و در را بستند و من در یک لحظه با خود گفتم بهتر نیست ایندو را به حال خود رها کنم و بروم؟
فردا با گلاویژ در این باره حرف زدم. گفت اگر تو از من جدا بشوی، خودم را می کشم، چون من بیش از 20 سال است با زندگی مشترک با تو سر کرده ام، بعد هم زندگی مثلث گونه ما ده ساله شد و من نمی توانم بجز این شیوه زندگی کنم، گفتم ولی من احساس میکنم هر دو میتوانیم برای خود مردی را برگزینیم ولی همچنان در یک خانه زیر یک سقف زندگی کنیم، ولی از زیر چتر مثلث عشق بیرون بیائیم. گلاویژ به گریه افتاد و من اینک دو ماه است با خود می جنگم که چکنم؟ اگر یک طرفه تصمیم بگیرم برسر گلاویژ چه می آید؟ با توجه به احساس تازه ای که نسبت به زندگی پیدا کرده ام اگر بخواهم ادامه بدهم به کجا ختم میشوم؟
شهرزاد- نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو شهرزاد از نیویورک پاسخ میدهد

بخش هایی از داستان زندگی شما ناتمام مانده است. اینکه با گلاویژ مثل یک روح در دو بدن بوده اید دشواری نیست. دشواری در این است که نیاز شما و او به یکدیگر بیش از آنست که ابراز شده است. حتی اگر رابطه نزدیکتر از این هم به زبان نیامده باشد و مسائل اخلاقی و بویژه خانوادگی و فرهنگی سبب پنهان نگاه داشتن اسرار باشد می توان گفت که تنها راه کامیابی شما از یکدیگر از طریق نفر سوم انجام گرفته است. درواقع رابطه جسمانی گلاویژ و یا شما با بنجامین هرچقدر هیجان انگیز که بوده باشد به اندازه آنکه شما ناظر چنان رابطه ای بوده باشید نیست و این را همه ی افرادی که در تماس های مثلث و یا مربع و غیره هستند بیان کرده اند.
ازاینکه میخواهید با مردی زندگی مشترک داشته باشید و او فقط یک نفر یعنی شما را شریک جسم وجان خود بداند یک واقعیت را نشان می دهد و آن این است که در طی دهسال رابطه مثلث اینک کامجویی را در راه دیگری جستجو می کنید. مشکل امروز شما این است که نمی توانید به گلاویژ نه بگوئید، و تنها زمانی این توانایی از شما گرفته میشود که با خود می اندیشید لذت های جنسی دوست خود را متوقف می کنید و این احتمالا برای هر دوی شما دشوار است.
معمولا روانشناسان تا زمانی که افراد از روابط خود ناراضی نباشند در زندگی و روشی که در پیش گرفته اند دخالت نمی کنند. نه تنها دخالت نمی کنند بلکه چیزی به نام درست و یا نادرست را بر آن برچسب نمی گذارند و اینک بنظر می رسد که شما از رابطه پیشین خود خیلی راضی نیستند و احساسات دوستی و حتی عشقی که نسبت به گلاویژ دارید سبب شده است که نسبت به آینده گلاویژ نگران شوید. بنظر من با روانشناسی که در زمینه روابط انسانی تجربه دارد تماس بگیرید و با گلاویژ احساسات و نگرانیهای خود را در میان بگذارید.
آنچه تاکنون برای من به اثبات رسیده است این است که با تصمیم شما گلاویژ سازگار خواهد شد. مگر نه اینکه عشق واقعی این است که آدمی به دلخواه معشوق خود عمل کند؟