۱۶۴۵ - خاطره «ماماجو» شب و روز با من بود

1464-87

1645-130

مهتاب از نیویورک:

وقتی 3 ساله بودم، زمانی که هنوز اطراف خود را نمی شناختم، مرا از موجودی که شب و روز نوازشم می کرد و شبها در گوشم لالایی می خواند جدا کردند، من با همان زبان کودکیم، او را «ماماجو» صدا میزدم و وقتی پدرم مرا به درون اتومبیل خود هل داد من هنوز چشمانم بدنبال «ماماجو» بود و او را فریاد می زدم.
من ندانستم چه می می گذرد، حتی بعدها هم به درستی برایم توضیح ندادند، ولی همین قدر می دانستم که پدر و مادر بدنبال یک درگیری خانوادگی، از هم جدا شده و پدرم مرا از مادرم ربود و با خود به خارج آورد، می گویم ربود، چون این جمله ای بود که پدرم گاه با قهقهه می گفت و خوشحال از اینکه داغ مرا بر دل مادرم گذاشت.
من تا 7 سالگی هنوز گیج بودم، چون مورد محبت عمه ها و عموهایم در نیویورک بودم، بعد هم در مدرسه دوستانی یافتم، بکلی حال و هوایم عوض شد. من 9 ساله بودم، که عمه ها در گوشم خواندند، یک مادر تازه بزودی به خانه ما می آید، که درواقع همسر تازه پدرم بود.
فروغ زن قدرتمندی بود، او بمرور نه تنها پدرم، بلکه عمه ها وعموهایم را هم زیر نفوذ خود گرفت و هرچه او تصمیم می گرفت، بقیه اجرا می کردند. فروغ با من رفتاری مهربانانه داشت، چنان جدی با من حرف میزد که انگار من یک دختر 30ساله هستم، کم کم من به او عادت کردم، من هم به جمع فرمانبرداران او اضافه شدم، مرتب در گوش من می خواند، که زنها با زایش خود، دوام جهان را سبب شده اند، زنان خوب با پرورش بهترین فرزندان آینده سرزمین ها را می سازند و زنان بد شرورترین فرزندان را تحویل جامعه میدهند و آنرا ویران می سازند.
فروغ به من فهماند که باید متکی بخودم باشم، قدرت روانی بالا، احساساتم قابل کنترل و خود را همیشه سرآمد مردان بدانم! این اخلاقیات و این دستورالعمل ها را دوست داشتم، چون هربار آن لحظه غم انگیز وداع با ماماجو را بیاد می آوردم، دلم می گرفت و وقتی از زبان پدرم بارها شنیدم که مرا از دست مادرم ربوده، ته دلم نوعی نقشه تلافی ریشه می گرفت، ولی درنهایت پدرم را که با من بسیار مهربان بود، هرچه می خواستم برایم تهیه می کرد، دوست داشتم، من آنروزها بدنبال علت جدایی پدر و مادر نبودم، خصوصا که فروغ همه جاهای خالی روح و روان و قلب مرا با شیوه زندگی و ترتبیت و تعلیم اش پر می کرد و گاه آنچنان مهربان می شد که من بی اختیار در آغوش اش فرو می رفتم و اشکهایم سرازیر می شد.
حکومت فروغ درخانه ما، حکومتی استوار بود، پدرم براستی در برابر فروغ کوتاه آمده بود، گرچه همه دستورالعمل های فروغ برای اداره بیزینس و رفت و آمد با دوستان، شیوه زندگی ، بدون ایراد بود، بطوری که زن عموها و عمه هایم نیز می خواستند در قالب فروغ فرو بروند، ولی امکان نداشت شخصیت فروغ، واقعی و اصیل و ذاتی بود.
فروغ مرا تشویق می کرد بدنبال رشته وکالت بروم، می گفت زنها به اندازه کافی مدافع ندارند، درحالیکه من دوست داشتم پزشک کودکان بشوم، ولی بهرحال تسلیم فروغ وحکم قطعی او شدم. تا فروغ صاحب دو پسر دوقلو شد، من ناگهان دچار دلشوره شدم، از اینکه مبادا با ورود این مهمانان تازه، فروغ دیگر به من توجهی نکند. ولی عجیب اینکه فروغ بخشی از مسئولیت بچه ها را بمن سپرد و در ازای هر حرکت درست واقدام بجا، نشان دادن عشق و توجه عمیق به من هدیه ای می داد. دو قلوها به مرور بخشی از وجود من شدند، من تحت تعلیم فروغ و با انجام توصیه های او، کم کم خود را مادری می دیدم، که از بچه های خود نگهداری می کنم. بارها خواستم با فروغ درباره آن خاطره غم انگیز کودکیم حرف بزنم، ولی انگار نیرویی زبانم را می بست و به بعد موکول می کردم. فروغ به من یاد داد دل پدرمادرهای دل شکسته را شاد کنم، با او به خانه های سالمندان، به مراکز درمانی و توان بخشی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها میرفتیم، برایشان یک شاخه گل، یک بسته شکلات به دو سه تا محله می بردیم و می دیدیم چگونه صورت چروکیده شان می شکفت. چگونه از ته دل می خندیدند، چگونه با عشق ما را بغل می کردند. با فروغ به بیمارستان کودکان می رفتیم، کودکان رنجور رنگ پریده و لرزان را که بسیاری آخرین روزهای زندگی ندیده و نچشیده خود را می گذراندند، بغل شان می کردیم، چقدر محکم به ما می چسبیدند، چقدر از بوسه های ما، از هدیه های ما خوشحال می شدند و بعضی ما را مامان صدا می زدند و من در همان حال یاد ماماجو می افتادم، که لحظه آخر مرا فریاد میزد.
یکی دو بار مادر بزرگ های دل شکسته و تنها، با اصرار می خواستند، بیشتر کنارشان بمانم و فروغ از من می خواست حداقل نیمی از روز را با آنها بمانم، برایشان از دنیای بیرون بگویم و با آنها به روزگار کودکی، جوانی و میانسالی شان سفر کنم و بگذارم آنها با حوصله، آن خاطرات را مرور کنند و من می دیدم که بازگویی آن خاطره ها، چقدر به آنها انرژی می بخشد و چگونه به شور و هیجان می آیند، انگار به آن سالها بازگشته اند.
یکروز که با فروغ و دوقلوها به کنار دریا رفته بودیم، فروغ درباره کودکی من پرسید. اینکه آیا مادرم را به یاد دارم؟ آیا می دانم چرا پدرم مرا با خود به خارج آورد؟ من بغض کرده و برای اولین بار در زندگیم، به این روزها برگشتم، از آغوش گرم مادر، از بوسه ها و مهر بی پایان اش، از لالایی شبهایش گفتم و از اینکه روز وداع چقدر ضجه زد. چقدر اشک ریخت وپدرم مرا با خود آورد و بقول خودش مرا از مادرم ربود.
از آن روز ببعد فروغ دیگر با پدرم حرف نمی زد و سرسنگین و بی تفاوت بود. پدرم نیز سکوت کرده بود و حرفی نمی زد، گرچه فروغ با بدست آوردن نام و نشان مادرم، بمن وعده داد که بزودی مادرم را پیدا می کند، من با شنیدن این حرف پر درآوردم، هر روز و شب به یاد مادرم بودم، آن موجود مهربان و همیشه آرام و بی صدا. بعد از 3ماه فروغ خبر داد که مادرم سالها پیش ایران را ترک کرده و ظاهرا به استرالیا رفته است، بعد هم اطلاع یافتم، از استرالیا هم کوچ کرده ولی هیچکس نمی دانست مادرم کجا رفته، فقط خانمی تائید کرد که مادرم 14 سال با آقایی ازدواج کرده و زندگی آرامی داشت. با از دست دادن شوهرش، دیگر هیچ خبری از او نیست. فروغ گفت من به تو تعهد دادم، من سرانجام ماماجو را پیدا می کنم، او را به تو تحویل می دهم.
دو سال گذشت، من و فروغ همچنان به سراغ پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رفتیم، آنها با دیدن ما پر در می آوردند، قهقهه می زدند، درست یادم هست یکروز غروب، به مناسبت نزدیک شدن به کریسمس، با کلی شکلات و هدیه به سراغ دو مرکز نگهداری از این موجودات همیشه تنها رفتیم. در یکی از اتاق ها، خانمی درگوشم گفت اون خانم روبرویی، قادر به حرف زدن نیست، ولی بمن فهماند که می خواهد تورا بغل کند، گفتم مرا؟ گفت بله تو را، من بلافاصله به سراغ آن خانم رفتم، صورت شکسته اش، هنوز زیبا بود، چشمانش هنوز می درخشید، گفتم مادر شما چه چشمان قشنگی دارید؟ سرش را روی سینه من گذاشت و من او را در آغوش گرفتم، موهای سپیدش را نوازش کردم، درهمان پرسیدم اسم شما چیه؟ نگاهی به صورتم انداخت و گفت مهتابم، من ماماجو هستم! من از شوق فریاد زدم، فروغ را صدا زدم، فروغ جان، ماماجو را پیدا کردم. پیدایش کردم! در یک لحظه همه دور ما جمع شدند، آن خانم روبرویی گفت این خانم 8 ماه است اینجاست، تا امروز هیچگاه حرف نزده بود...
فروغ گفت ماماجو را به خانه می بریم، من اجازه اش را می گیرم. گفتم مطمئنی؟ گفت بله ماماجو را به خانه می بریم تا تکلیف پدرت را روشن کنم و ماماجو چنان به من چسبیده بود که مبادا دوباره از او جدا شوم.

1464-88