سنگ صبـور

1650-40

من درایران بودم، که خبر بیماری مادرم و بعد هم سکته مغزی پدرم را در امریکا شنیدم، برادرانم از سالها قبل به امریکا آمده بودند و شغل وکسب و کار و خانه و زندگی و همسر و فرزندانی داشتند و با اصرار ابتدا پدرم و بعد هم مادرم را نزد خود بردند، البته آنها را تشویق کردند خانه قدیمی شان را بفروشند و در امریکا خانه ای دلخواه بخرند، که آنها هم پذیرفته و همه سرمایه زندگی خود را به لس آنجلس انتقال دادند، من دورادور درجریان زندگی شان بودم، بعد از مدتی برادرانم به پدر و مادر توصیه کردند برای بهره از امکانات دولتی، بیمه مجانی و مقرری ماهانه و حتی یک آپارتمان کوچک با ماهی چند صد دلار، خانه را بنام آنها بکنند تا امکان دستیابی به همه آن امتیازات باشند. که آنها هم پذیرفتند و نصیحت و توصیه مرا هم قبول نکردند.
وقتی من شنیدم هر دو بیمار و بستری هستند، دلم گرفت، مرتب با برادرانم در تماس بودم. گاه پدر و مادر را پیدا می کردم، هر دو بشدت مریض بودند و قادر به سخن گفتن نبودند، همین ها مرا واداشت تا بار سفر ببندم و بدون کمک برادرانم که البته کمک هم نمی کردند، قصد سفر به امریکا را بکنم. عاقبت در یک کنسولگری امریکا، حرف دلم را زدم، تصاویر پدر و مادرم را که یکی از دوستانم فرستاده بود، به آنها نشان دادم بهمراه کپی نامه برادرانم که پدر را تشویق به فروش خانه اش کرده بودند، همه و همه آنها را تحت تاثیر قرار داد و سرانجام بدون هیچ مشکلی به من ویزا دادند و حتی گفتند اگر برادران تان کلک زده و کلاهبرداری و جعلی صورت گرفته ، به یک وکیل که توصیه آنها بود مراجعه کنم. من به لس آنجلس آمدم، برادرانم وقتی مرا در بیمارستان دیدند شوکه شدند و گفتند چگونه آمدی؟ گفتم مهم نیست چگونه؟ همین که خود را به بالین پدر و مادر رساندم مهم است، من می خواستم بپرسم که شما وقتی همه هستی و سرمایه آنها را بالا کشیدید، چرا حداقل برای درمان آنها، پرستاری از آنها، مراقبت های ویژه از آنها قدمی برای برنداشتید؟ هر دو گفتند ما همه کار کردیم، اینها رفتنی هستند، چرا بی جهت خرج کنیم؟
من خیلی دلم شکست، ولی کاری از دستم بر نمی آمد، با یک پزشک متخصص حرف زدم، ولی متاسفانه دیر شده بود. پدر و مادرم در طی 10 روز رفتند و داغی بزرگ بر دل من گذاشتند. برادرانم برای ساکت کردن من، چندین ورقه جلویم گذاشتند که نشان میداد آنها صد هزار دلار هزینه درمان آنها را داده اند، درحالیکه وقتی من به سراغ آن وکیل توصیه شده رفتم، این مدارک را قلابی تلقی کرد.
همان وکیل با توصیه آن کنسول، راه هایی را به من نشان داد که بتوانم گرین کارت بگیرم، همزمان مرا برای پرستاری از یک زن مسن بسیار ثروتمند بکاردعوت کردند، خوشبختانه من حامیان پرقدرتی داشتم، آنها مرا به شکایت علیه برادرانم تشویق می کردند و البته بدنبال مدارک لازم بودند من کارم را در خانه آن خانم شروع کردم، آن خانم که سالها در کنسولگری های امریکا درخاورمیانه کار کرده بود، با فرهنگ و سنن و غذاها و تا حدی زبان ترکی، کردی و عربی و فارسی آشنا بود.
من از دل و جان مایه می گذاشتم، چون مادر خودم از او پرستاری می کردم، برایش غذاهای دلخواه را می پختم و برایش فیلم هایی از آن کشورها تهیه میکردم و با او به تماشا می نشستم، بعد از مدتی به فیلم هایی که حتی سالها در آن کشورها از دیدارهایش گرفته بود دست یافتم و با او تماشا کردم، این اقدام من او را پر از انرژی کرده بود. اطرافیان دچار تعجب شده بودند، چون «مری» بعد از سالها با من روزی نیم ساعت راه میرفت و خانه اش پر از صدای موسیقی شده بود. سگ هایش را چنان من تحت نظر داشتم که مثل سایه بدنبال من می آمدند و این مری را خوشحال می کرد. او می گفت فکر نمی کردم روزی سگهای من به کسی اینقدر توجه نشان بدهند.
در شرایطی که آن وکیل در پشت پرده، ماجرای برادران مرا دنبال می کرد، من درخانه مری، هر روز جا می افتادم، علاقه اش هر روز به من بیشتر می شد بطوری که یک لحظه از من جدا نمی شد، کم کم من مری را بعد از سالها به سینما و تاتربردم، به خرید بردم، به رستوران بردم و او رختخواب اش را ترک گفت. گرچه هنوز قدرت کافی برای راه رفتن جدی نداشت، هنوز گاه درد و خستگی و ناتوانی او را ساعتها به بستر می انداخت، ولی مری دیگر آن مری دل مرده و افسرده سابق نبود و مرا واداشت تا همه عکس ها و نوشته ها و فیلم های زندگی گذشته اش را مرتب کنم و بعد یک نفر را دعوت کرد تا نوشتن کتاب خاطرات اش را شروع کند و مرا که در ایران زبان انگلیسی را تا حد نیاز آموخته بودم بعنوان آسیستان برگزید و یکروز متوجه شدم درحساب بانکی من مبالغی را واریز کرده که بکلی دور از تصور و انتظارمن بود.
من چنان مدارک و عکس ها را تنظیم کرده بودم که آن شخص که یک نویسنده قدیمی بود، تحسین ام کرد و گفت تا امروز چنین آرشیو، آماده ای را ندیده بودم. در نیمه های راه مری بیمار شد، دو روز به کوما رفت ولی من دستهایش را رها نکردم و شب و روز با او بودم تا دوباره چشم باز کرد و چند روز بعد وکیل خود را فرا خواند تا برای من سهمی از ارثیه خود بگذارد، نمیدانم چه حرفهایی میان آنها رد و بدل شد، ولی وقتی وکیل اش خانه را ترک می کرد می گفت او سهم تو را از بچه هایش هم بیشتر گذاشته بچه هایی که او را سالها قبل ترک گفتند وخودش نیز میلی به دیدارشان نداشت ولی در نهایت برای آنها سهمی گذاشته تا بعد از مرگش به آنها تعلق بگیرد.
من بدون توجه به اینکه واقعا چه سهمی از ثروت مری می برم، او را شب و روز مراقبت می کردم دو سه بار پرسید تو چرا اینقدر دلسوز و مهربان هستی؟ من توضیح دادم که متاسفانه پدر ومادرم بدلیل عدم توجه و مراقبت خیلی زود از دست رفتند و من اینجا نبودم تا از آنها پرستاری کنم و اینک می خواهم همه آن کوتاهی ها را در مورد شما جبران کنم. شما را چون مادر خودم می بینم و اگر روزی شما را از دست بدهم زندگیم خالی و بدون امید خواهد بود. مری می خندید و می گفت مادرم 98 و مادر بزرگم 95 ساله رفتند و من هنوز 10 الی 15 سالی وقت دارم نگران نباش.همه اطرافیان، دوستان قدیمی، پزشکان معالج مری می گفتند او انگار 10 سال جوان شده، تا امروز چنین انرژی و حرکت و جنب و جوشی را در او ندیده بودیم مری انگار دوباره متولد شده است.
حدود 3 هفته قبل همان وکیل توصیه شده خبر داد که به مدارک و اسنادی دست یافته که میتواند برادران مرا به زندان بیاندازد و همه آن دستمایه پدر ومادرم را پس بگیرد، فقط من باید شکایت را شروع کنم.
باورکنید حالم خراب شد، ولی هرچه بخودم فشار می آوردم، که پی گیر این شکایت باشم دلم راضی نمی شود، می دانم که آنها حق شان زندان است، می دانم باید جواب قانون را بدهند، ولی وقتی همسر و بچه هایشان را می بینم پشیمان می شوم، من از شما می پرسم واقعا چکنم؟
فروزنده – لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو فروزنده در لوس آنجلس پاسخ میدهد

در ارتباطات خانوادگی متاسفانه با افرادی روبرو شدید که پیش از توجه به مادر دراندیشه بدست آوردن مال و زندگی او بودند حاصل چنین رفتاری برای تمام آنهائی که دارای وجدان بیدارهستند کار دشواری است یعنی ممکن است درطی مدت کوتاهی که از آن ثروت بهره می برند دلخوش باشند ولی واقعیت این است که اندوه بزرگ در پیامد رفتار نادرست قابل پیش بینی است. گرچه برای شما دیدن رفتار برادرانتان دلپسند نبود ولی با تلاش توانستید که راه زندگی خود را از آنان جدا کنید. هرچه در مورد مادر انجام دادید سبب شد که نیروی تازه ای برای زندگی آینده و بهره برداری از آن در شما بوجود آورد و در همین راه از «مری» بانوی امریکایی پذیرایی کردید او رفتار پر از محبت و دلسوزی شما را دید. نباید از نظر دور داشت که آموزش زبان به گونه ای که میتوانید به یک بانوی امریکایی آنقدر کمک کنید که کتاب زندگیش برشته تحریر درآید کار ساده ای نیست. درواقع با نوشتن آن کتاب یک بانوی ناخرسند از رابطه های خانوادگی را تا آنجا به شما علاقمند کرد که بخش مهمی از ثروت خود را به شما به بخشد.
نکته دیگر این است که ادعای دو برادر در اینکه مخارج بسیاری را متحمل شده و توانسته بودند که حق شما را پایمال کنند اینک با کمک یک وکیل زبردست به نتیجه رسیده است. این نشان میدهد که بقول معروف ماه پشت ابر باقی نمی ماند با دانستن این که این وکیل میتواند آنهائی را که در حق شما نادرستی بخرج داده اند به دادگاه ببرد و احقاق حق کند شما را بر سر دو راهی قرارداده است که آیا اینک که از ثروت برخوردار هستید آیا پی گیری خیانت اطرافیان را انجام دهید یا موضوع را فراموش کنید و از تعقیب آنها خودداری کنید. بنظر من راه درست در بخشش آنان است زیرا ازین راه بخود کمک می کنید و رنج بی مهری آنان شما را آزار نخواهد داد.