... راملا رستمو

1650-66

1650-68

با هرمز جوان 28 ساله در مرکز ترک اعتیاد قرارگذاشتیم، پشت تلفن می گفت با توجه به بعضی تبلیغات تلویزیونی، برای ترک اعتیاد خود انواع قرص ها و شربت ها را خورده و نه تنها درمان نشده بلکه دچار خونریزی معده هم شده است.
هرمز به اتفاق همسر جوان خود سوری به مرکز ترک اعتیاد آمد و اصرار داشت همسرش با او بماند، ولی ما وقتی مقررات مذکور را برایش توضیح دادیم رضایت داد با توجه به خط مشی ما پیش برود.
هرمز برایمان گفت من از سال سوم دبیرستان، که تازه با پدر ومادرم به امریکا آمده بودم مواد مصرف می کردم، حقیقت را بخواهید یکی دو بار بخاطر لهجه ام مسخره شدم، یکی دو بار زمان ناهار غذایم را با قلدری برداشتند و بردند و یکبار هم خواستم ایستادگی کنم که کتک خوردم. یکی دو بار به پدرم گفتم، گفت عرضه داشته باش، جلویشان بایست، تو هم کتک شان بزن، ننربازی در نیاور!
یک همکلاسی اهل امریکای جنوبی داشتم، که می گفت برو قاطی گنگ های مدرسه. پرسیدم یعنی چه؟ می گفت اگر بیکی از این گروه ها بچسبی، کسی کارت ندارد. گفتم چگونه؟ گفت من تو را می برم توی گروه خودمان، من هم راستش ازترس اینکه هرروز با مشکلی و دردسری و کتکی روبرو نباشم قبول کردم.
یکروز بخود آمدم و دیدم با گروهی از بچه ها مشغول کشیدن ماری جوانا هستم، بعد هم بعد از ظهر رفتیم کلاب، آنجا دعوایی رخ داد و بچه های گروه به من گفتند دماغ یکی از آنها را بشکن. من مشت جانه ای زدم وهمین سبب دستگیری ام شد. پدرم وقتی فهمید اقدامی نکرد و حتی پیغام داد تو باید آنقدر آنجا بمانی تا بپوسی، مادرم با قرض پولی مرا بیرون آورد، زندان رفتن درجمع این بچه ها به من قدرت بخشید، کم کم به مصرف مواد کشیده شدم، پدرم دیگر با من حرف نمیزد. پول تو جیبی مرا هم قطع کرد، من در پشت پرده به فروش مواد پرداختم. در همین رابطه یکبار دستگیر شدم، چون موادی با خود نداشتم آزادم کردند.
همزمان با سوری آشنا شدم که حالا همسر من است، سوری با عشق خود مرا به مرور به خود آورد، سال بعد به مدرسه دیگری رفتم، ولی اعتیادم ادامه داشت. با دیدن آگهی قرصهای معجزه آور ترک اعتیاد در یک تلویزیون ایرانی، این قرص ها و داروها را تهیه کردم مرتب مصرف می کردم، ولی نه تنها اثری نداشت بلکه عوارض آن سبب خونریزی معده شد. من به خانه که میرفتم، باید به اتاق کوچک خود می خزیدم، بدون سروصدا درس می خواندم، تلویزیون هم دراتاقم نبود، حق حضور در سر میزشام را هم نداشتم. تنها مادرم گاه پولی درجیبم می گذاشت و غذایی بدرون اتاقم می آورد.
سوری اصرار کرد تا با شما تماس بگیریم، سوری که شغل خوبی دارد حاضر شد همه هزینه های درمان مرا بپردازد.
هرمز دوره سم زدایی را در مدت کوتاهی طی کرد، با اصرار سوری دوهفته تراپی را هم تمام کرد ولی هنوز نیاز به تراپی و مراقبت بیشتر داشت، اینگونه بچه ها که در تنگنای و تاریکی اعتیاد نیاز به حمایت پدر ومادر دارند، وقتی از سوی آنها رانده میشوند تنهاترین موجود خدا می شوند، اگر سوری در زندگی هرمز پیدا نمی شد، هرمز تا نهایت اعتیاد و سرانجام نابودی میرفت.
با تشویق سوری و حمایت بیدریغ او و درمان های مختلف در مرکزما، هرمز اینک بعنوان یک راهنما و یک جوان تجربه دیده، تلخی و سختی کشیده بیاری دیگر جوانان درگیر اعتیاد و یا درحال ترک، حرف میزند، از روزهای تاریک خود و از روزهای روشن خود می گوید.

1650-67