۱۶۵۲ - عاقبت مادر به دادم رسید

1464-87

سیروس از لس آنجلس: 

آن روزها که وارد امریکا شدم، پر از انرژی نوجوانی بودم، بیش از 18 سال نداشتم، کالج را سریعا طی کردم وارد دانشگاه شدم، ولی بدلیل نرسیدن حواله از ایران،  آنهم بخاطر بیماری پدرم، ناچار تحصیل را نیمه کاره گذاشتم. تقریبا روزی 16 ساعت کار میکردم، میخواستم روی پای خودم بایستم، ولی در همان حال، مادرم از طریق دوستان، آشنایان گاه حواله ای می فرستاد. می خواستم به سراغ پدرم بروم، چون به راستی پدری مهربان و فهمیده و مسئول بود. ولی مادرم مانع می شد، می گفت آمدن و نیامدن تو اینروزها فرقی نمی کند، چون پدرت کسی را نمی شناسد.
در فرصت های بدست آمده، در یکی از کالج های نزدیک خانه، دو سه دوره کوتاه مدت را گذراندم، می خواستم بهرحال درآمدم بیشتر شود و زمان کارم کمتر، که موفق شدم. ابتدا در یک کلینیک مشغول شدم، بعد یک دوره یکسال و نیمه را در دانشگاه نورتریج تمام کردم و در یک بیمارستان معروف، در اتاق بیهوشی بکار مشغول شدم، ضمن اینکه همچنان به فراگیری رشته های مختلف مشغول بودم وحسرت  میخوردم که نتوانستم تحصیلات دانشگاهی ام را تمام کنم.
دورادور درجریان رفتن پدرم بودم، غصه مادرم را می خوردم، که به پدرم بسیار تکیه داشت، بعد هم با کوچ خواهرانم به استرالیا و نیوزیلند، با شوهران و فرزندان شان، مادرم در ایران تنها شد. من برای ویزایش اقدام کردم، ولی ثمری نداشت. مادر هم ترجیح می داد از برادر کوچکترم، که همیشه سرکش و عاصی و دردسرساز بود، مراقبت کند، من گاه برای برادرم لباس و هدیه و گاه حواله نقدی می فرستادم، ولی او اصلا درعالم دیگری بود، روزی که فهمیدم برادرم دچار اعتیاد شده، تنم لرزید، چون می دانستم عاقبت خوشی نخواهد داشت، طفلک مادرم شب و روز از همه وجود، اندوخته و نفوذ خود استفاده کرد تا شاید او را نجات بدهد. ولی یک شب بغض کرده خبرداد که براثر افراط در مصرف مواد جان از کف داده است. من باز برای ویزای مادر اقدام کردم، حتی او را به ترکیه آوردم، ولی نمیدانم چرا هر بار همزمان حادثه ای سیاسی سبب می شد، او موفق نشود و نا امید به ایران بازمی گردد.
سایه شوم بیماری، اعتیاد، از هم پاشیدگی برسر خانواده ما سایه انداخته بود، چون خواهر بزرگم با 3 بچه، بعد از طلاق غم انگیزی به ایران برگشته و غصه ای تازه برای مادر شده بود، گرچه مادرم استوار بود، صبور بود و با همه مشکلات کنار می آمد. من در این فاصله آپارتمان شیکی خریدم، شغل پردرآمدی بدست آوردم، شرایط مالی خوبی داشتم، مرتب برای مادرم حواله می فرستادم، تا او بتواند به راحتی از خواهرم و بچه هایش نگهداری کند. چون شوهرسابق خواهرم ، با دختری 20 ساله غیبش زد و مسئولیت بچه هایش را هم فراموش کرد.
بعد از سالها سرانجام من هم عاشق شدم، عاشق ساناز دختری ایرانی، که در یک فست فود کار می کرد، وقتی من از او تقاضای ازدواج کردم تا یکربع اشک می ریخت و مرا دهها بار بوسیده و می گفت خدایا باور کنم؟ من هم سرو سامان گرفتم؟ من هم دیگر از فردا نمی ترسم؟
با ساناز ازدواج کردم، که هیچکس را در امریکا نداشت و می گفت در ایران هم فقط مادری دارد که تا حالا 4 بار شوهر کرده و سراغی از او نمی گیرد. من با همه قلبم مراقب ساناز بودم، بقول خودش من او را بروی چشمانم گذاشته بودم، هرچه طلب می کرد برایش تهیه می کردم، بنا به خواسته خودش در خانه مانده بود، تا همسر من و بزودی مادر بچه های من باشد، از حق نگذرم، دستپخت خوبی داشت، از فنون زنانه کم وکسری نداشت. آپارتمان ما از تمیزی برق میزد، در انتظار تولد اولین فرزندمان بود که بعد از 9 ماه به دنیا آمد، دخترکی زیبا، که چشم ها را خیره می کرد من همه آنچه یک کودک نیاز دارد، تهیه می کردم، همه آنچه یک مادر احتیاج دارد برایش آماده می ساختم، کارم از ساعت 7 صبح، که مادر و دختر در خواب ناز بودند، صبحانه شان آماده بود، شروع می شد و در طی روز دو سه بار حالشان را می پرسیدم و بعد از ظهرها به سرعت به خانه می آمدم، تا بیشتر درکنارشان باشم.
گاه با خودم می گفتم مردی از من خوشبخت تر وجود دارد؟ گرچه آرزوی بزرگم این بود که مادرم را به امریکا بیاورم و از او مراقبت کنم و او شاهد خوشبختی من باشد. ولی هربار مشکلی پیش می آمد، ولی من همچنان این مورد را دنبال می کردم.
دخترم 3 ساله بود، که تصمیم گرفتیم باز هم بچه دار بشویم و بقولی خانواده کوچک مان را تکمیل کنیم. یکروز که غذای دلخواه آنها را تهیه کرده به سوی خانه می آمدم، بدلیل ترمز ناگهانی یک اتومبیل من هم ترمز کردم غذاها بروی کف اتومبیل افتاد، من حواسم پرت شد و در یک لحظه یک عابر پیاده را روبروی خود دیدم، برای جلوگیری از برخورد با او، اتومبیل منحرف شده و در یک لحظه معلق شد و من دیگر هیچ نفهمیدم و سه روز بعد در بیمارستان بخود آمدم.
اصلا انتظار چنین حادثه ای را نداشتم، من خیلی آرزو داشتم، ولی می دیدم که دکترها درباره فلج پاهایم حرف میزنند و اینکه شانس کمی برای بازگشت به شرایط گذشته خود دارم، دلم پر از غصه بود، به  ساناز امید می دادم، که نگران نباش بزودی بروی پاهایم می ایستم، دوباره با هم به سفرمیرویم، به کنار دریا، به روی کوه ها، به همه آنجاها که خاطره داریم.
بعد از 3ماه که هر دو شغل خودم را تقریبا از دست دادم، درشرایطی که یکی از دکترها به من امیدی نمی داد، د کتر دیگری عقیده داشت با یک دوره درمان ویژه و پیگیر، من می توانم بروی پاهایم بدوم. به زندگی معمولی باز گردم، در چهره ساناز نا امیدی می دیدم. یک شب به بهانه ای سر بحث را باز کرد و گفت تکلیف من چه میشود؟ اگر روزی تو را از دست دادم، من چه سرنوشتی خواهم داشت؟ من به او گفتم نگران نباش تا من زنده ام، پشت تو ایستاده ام، تصمیم دارم هرچه دارم بنام تو و دخترمان بکنم، که خیال تو راحت باشد، فقط باید برایم صبر کنی تا دوباره روی پای بایستم، این حرف او را خوشحال کرد. بعد از دو هفته ترتیب این کار را دادم، آپارتمان را بنام آنها کردم، حساب مشترک بانکی باز کردم، تا خیال اش راحت باشد و دیدم که ساناز پرواز می کرد و زیر لب دوباره آواز میخواند و دوباره صورت مرا بوسه باران می کرد.
آخرین نظریه پزشکان با تردید بود و همین ساناز را عوض کرد، وقتی من برای یک سری درمان ها به سبک جدید از لس آنجلس به نیویورک رفتم، ساناز در خانه ماند، با من در تماس تلفنی بود، ولی ناگهان ارتباط ما قطع شد، من از دوستم مهدی خواستم به خانه ما برود، ولی او غروب خبر داد که آپارتمان تان آماده فروش است، ساناز هم به تلفن ها جواب نمی دهد. دلم شکست، باورم نمی شد، 25 روز بعد که به لس آنجلس برگشتم. از ساناز پیامی داشتم، که آپارتمان را فروخته و با دخترمان به لندن نزد خواهرش رفته! او که گفته بود هیچکس را ندارد، حالا به خانه خواهرش رفته بود، اثاثیه مختصرم را به همسایه سپرده بود. من آپارتمان کوچکی اجاره کردم و یک شب مادرم زنگ زد و گفت خبرهای خوشی نمی شنوم، ولی نگران نباش من خودم را میرسانم.
نا امید بودم، حال دیدن هیچکس را نداشتم، تنها با عکس های دخترم حرف میزدم، تا یک روز غروب در آپارتمانم باز شد و مادرم با یک چمدان کوچک وارد شد، شوکه شده بودم، مرا بغل کرد، مثل بچگی در آغوش اش اشک ریختم و مثل بچگی ها، سرم را نوازش کرد و گفت محکم باش. مادر که خانه پدری را فروخته بود و با دستمایه ای آمده بود، اصرار کرد آپارتمان یا خانه ای بخرم، من یک خانه کوچک، که از در و دیوارش گل سرازیر بود خریدم و مادر با شوق به سراغ گلها رفت و مرا به پزشک تازه ای سپرد، که با دایی ام دوستی قدیمی داشت و معجزه رخ داد. من بعد از 8 ماه روی پاهایم راه رفتم و به گفته دکترم، تا یکسال دیگر آماده دویدن خواهم بود.
یکروز خسته از سر کار برگشتم، از درون خانه صدای بچه می آمد، با تعجب در راه باز کردم ، دخترکم را دیدم که بزرگ تر شده بود و بسویم پرواز کرد، بغل اش کردم و همچنان حیران به مادرم نگاه کردم، گفت ساناز ظاهرا طلاق غیابی گرفته، ازدواج تازه کرده و دخترش را به تو برگردانده تا راحت باشد.
مادرم روی مبل نشسته بود دخترم در آغوش اش خواب بود، من زیرپایش به خواب رفتم خوابی که شاید سالها آرزویش را داشتم.

1464-88