سنگ صبـور

1653-16

من و کیو عاشق هم بودیم، فامیل و دوستان وهمسایه ها می دانستند، پدرم مخالف بود، می گفت «کیو» بیکار و بدون آینده است پدرش می گفت عشق و ازدواج که بچه بازی نیست، من اجازه نمی دهم. هر دو خانواده دست به دست هم دادند. پدرم مرا روانه دبی کرد تا ویزای امریکا بگیرم، خانواده کیو او را با خواهرش روانه انگلیس کردند که بعد از سر و سامان دادن به خواهر به ایران برگردد. ما را از هم جدا کردند. من و کیو همدیگر را گم کردیم. من در دبی خانه دوست پدرم بودم، شب و روز فیلم ها و سریال های هندی می دیدم، ناخودآگاه به آن سوی کشیده شدم بسبک آنها آرایش کردم و آوازهایشان را میخواندم، با خودم گفتم میروم هند، در فیلم ها بازی می کنم، خصوصا که چهره ام خیلی شبیه به هندیها بود دوستان پدرم، همسایه ها، رهگذران نیز مرا با هندیها اشتباه می گرفتند.
در یک رستوران با یک خانواده هندی آشنا شدم، آنها ابتدا با من به هندی سخن گفتند، بعد گفتند تو بدرد فیلم های هندی می خوری، اگر بروی هند، پولدارمیشوی، معروف میشوی، ستاره میشوی.
پرسیدم هند ویزا می خواهد؟ گفتند نه، ما حاضریم کمک ات کنیم، گفتم چگونه؟ گفتند پول بلیط هواپیما داری؟ گفتم به حد کافی پول دارم، گفتند ترتیب سفرت را می دهیم، بعد بی سروصدا، یکروز صبح بدون اطلاع خانواده به سوی هند پرواز کردم. خودم هم باورم نمی شد وقتی به هند رسیدم به پدرم زنگ زدم و به دروغ گفتم من به چین رفته ام، گفت دیوانه شدی؟ تو دیگردختر من نیستی، اسم مرا هم نیاور، برو تا یکروز مرده ات را در خیابانهای چین پیدا کنند. همین ارتباط مرا با خانواده بکلی قطع کرد. تنها گاه با خواهرم مهرانا تلفنی حرف میزدم. در خانه آن خانواده اتاقی ظاهرا اجاره کردم و چون دستمایه خوبی با خود داشتم، آنها مرا به جمع خود پذیرفته بودند. حدود دو سه هفته کلی شهر را گشتم یکروز با کمک همان خانواده به یک شبکه تلویزیونی رفتم، بعد از چند جلسه، آنها مرا برای نقش کوچکی برگزیدند، نمی دانم چرا خوب بازی کردم؟ شاید تمرینات دبی کمکم کرد، یک فیلمبردار از من خوشش آمد و گفت اگر با من ازدواج کنی، همه راه ها را برایت هموار می کنم، من از خدا خواسته، تن به آن وصلت دادم، شکور مرد خوبی بود، تازه همسرش مرده بود، یک دختر 7 ساله داشت که من برایش مادر شدم.
شکور مرا هر روز بیشتر به جلو هل می داد، نقش های کوچک کم کم مهمتر می شد، دوره رقص وآواز دیدم، ضمن یادگیری زبان هندی، به زبان انگلیسی که سابقه اش را داشتم تسلط یافتم.
خواهر شکور، آرایشگر خوبی بود، او مرا تشویق کرد رشته میکاپ آرتیست را بگذرانم و همین مرا تا قلب آشنایی با رقص و آواز ستارگان معروف برد، چون وقتی می فهمیدند یک میکاپ آرتیست ایرانی هستم، بیشتر تحویل می گرفتند.
من با کمک شکور در خیلی از فیلم ها و سریال ها، می خواندم و می رقصیدم و بازی میکردم. بعنوان یک بازیگر نقش سوم و چهارم کارم گرفته بود ضمن اینکه بعنوان میکاپ آرتیست، درآمدم خیلی خوب بود، بی سروصدا، از طریق یک آشنا برای خواهرم حواله می فرستادم کم کم برای مادرم هم هدایا و پول نقد روانه میکردم، درصدد بودم با پدرم حرف بزنم وآنها را به هند دعوت کنم، ولی یکروز خواهرم زنگ زد و گفت پدر تو را در دو سه فیلم در حال رقص شناخته و به شدت عصبانی است، چون خیلی از دوستان و فامیل هم مرتب به ما زنگ میزنند و تبریک می گویند و پدر حتی کارش به بیمارستان هم کشید! من با این خبرها دور پدرم را خط کشیدم. ولی مادر و خواهرم را هرگز فراموش نکردم.
در این مدت گاه کیو به خاطرم می آمد و به خیال اینکه او خیلی زود مرا فراموش کرده، می کوشیدم از ذهنم پاک کنم. ولی بهرحال دلم می خواست بدانم کجاست؟ چه می کند؟ آیا ازدواج کرده و بچه دار شده؟.
من خودم بعد از 3سال صاحب دختری شدم، که متاسفانه ناراحتی قلبی مادرزادی داشت، ریشه آن هم در خانواده شکور بود، که پدر و پدر بزرگش براثر شوک قلبی جان از کف داده بودند با همه تلاشی که برای بهبود دخترمان کردیم، متاسفانه به جایی نرسید و او را از دست دادیم. من تا ماهها غصه دار بودم، حتی حال و حوصله کار کردن نداشتم و اگر محبت ها و توجهات شکور نبود، از پای می افتادم.
بعد از این سعی کردم در کارم غرق شوم، خوشبختانه هم در بازی و هم در شغل میکاپ موفق پیش میرفتم، تا در یک حادثه فیلمبرداری شکور دچار سوختگی شدیدی شد و من شب وروزم را برای پرستاری از او گذاشتم، باور کنید من درست 3 ماه حتی کار نکردم، ولی خوشحال بودم که شکور رو به بهبودی میرود، بقیه صورتش بدجوری سوخته بود، روزی که بعد از 4 عمل جراحی بیمارستان را ترک گفت، خود را از بالای پل به پائین انداخت و فاجعه دیگری در زندگی من برجای گذاشت. من احساس کردم بعد از این حوادث دیگر طاقت ماندن در هند را ندارم، خوشبختانه با دوستان تازه ای رفت و آمد داشتم که مرا تشویق به سفر به امریکا کردند و گفتند می توانم امکانات شغلی تازه ای بیابم. من هم بکلی هرچه داشتم فروختم و به نیویورک آمدم، با کمک دوستان هندی با نفوذم، در یکی دو سریال معروف امریکایی، نقش هایی ایفا کردم، ولی دیدم در این سرزمین راهیابی به نقش های کلیدی بسیار سخت است، بدنبال همان شغل میکاپ رفتم، در یک مرکز تلویزیونی مدتی کار کردم، چون رنگ در دست های من معجزه می کرد، خیلی زود جا افتادم، کم کم برای خود زندگی تازه ای ساختم و با تلاشی بسیار، خواهرم را به امریکا آوردم و او را کمک کردم تا بدنبال تحصیل برود، یکسال بعد مادرم هم آمد، ولی پدرم تحت هیچ شرایطی حاضر به دیدار من نبود.
یکروز که بیک رستوران معروف رفته بودیم، ناگهان مادرم گفت آن سوی رستوران را نگاه کن. من برگشتم و کیو را دیدم، در یک لحظه قلبم لرزید. همه آن خاطرات نوجوانی در ذهنم زنده شد او هم مرا دید، جلوآمد و گفت خیلی عوض شدی، گفتم تو هم خیلی عوض شدی، گفت من بخاطر عشق تو، در تمام این سالها تن به ازدواج ندادم، ولی اخیرا شنیدم در تلویزیون های امریکایی بعنوان میکاپ آرتیست کار میکنی، گفتم چه عیبی دارد؟ گفت عیبی ندارد فقط دنبال بازیگری نرو، غرق دنیای ناپسند سینما و تلویزیون نشو، چون این محیط هر دختر وزنی را فاسد می کند. بعد گفت تو ازدواج کردی؟ نمی دانم چرا گفتم نه، گفت باور کنم؟ گفتم چرا من باید باور کنم؟ خندید و گفت دلم میخواهد تورا بیشتر ببینم، گفتم در نیویورک چه می کنی؟ گفت یک کمپانی فعال در استاک مارکت و امور سرمایه گذاری دارم، گفتم کجا زندگی می کنی؟ گفت در آپارتمان های زیبای منهتن. بعد من و مادر و خواهرم را به خانه اش دعوت کرد، ما آخر هفته به دیدارش رفتیم، آپارتمان مجلل و گرانقیمتی بود 3 تا منشی زیبا داشت بریز و بپاش داشت، همان شب گفت همه آن لحظات در ذهنم زنده شده، بعد از 12 سال احساس می کنم، همان دو عاشق ساده و پاکباخته هستیم.
من آن شب نخوابیدم، تازه فهمیدم کیو را دوست دارم، رفت وآمدهایمان شروع شد و بعد از 3 هفته، کیو از من تقاضای ازدواج کرد، خیلی خوشحال شدم ولی در عین حال دچار نوعی سرگشتگی شدم، چون تازه فهمیدم دروغ من در روز اول، اینک دردسرساز است حقیقت را بخواهید درمانده ام که چکنم؟ آیا همه واقعیت را رو کنم؟ آیا سبب میشود کیو را از دست بدهم؟ آیا همچنان گذشته ام را پنهان کنم و بگذارم او مرا با همان شرایط باور کند؟ اگر روزی بفهمد چه جوابی بدهم؟.
عسل – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
 به بانو عسل از نیویورک پاسخ میدهد

درجوانی به مردی علاقمند شدید که خانواده ها آن ازدواج را مناسب ندیدند و شما هم بدلیل سفر و آینده نگری پس از رفتن به دوبی با کمک چند دوست هندی به سینمای هند راه پیدا کردید. تا اینجا آنچه بدست آورده اید بدلیل استعداد و احساس استقلال و سودبری از ادامه ی کوشش به سوی هدفی بوده است که سبب شد حتی پس از ازدوج با شکور بتوانید به سینمای امریکا راه پیدا کنید وگرچه به هدف نهایی خود نرسیدید ولی شغلی که هم اینک دارید قابل توجه و درخور تحسین است.
آنچه در زندگی گذشته شما پیش آمده است مربوط به خود شماست. در اغلب موارد دو موجودی که بیکدیگر علاقه دارند دوست دارند آنچه را که بر آنها گذشته است تا حدی که رابطه امروز را به چالش نکشد با یکدیگر در میان بگذارند. در مورد شما دیدار از جوانی که سالها می شناختید و گفت و گوی دو جانبه این واقعیت را که بیکدیگر علاقه مند بوده اید بار دیگر در اندیشه شما روان ساخت و هر دو می اندیشید که همچون گذشته ها عاشق یکدیگر هستید.
در ملاقاتی که با کیو داشته اید نخواستید واقعیت را به او بگوئید و این مسئله امروز شما را می آزارد. ازدواج شما با یک مرد هندی کار خلافی نبوده و نیست. شما در تمام دوران هنرپیشگی توانستید فقط به گونه یک هنرمند زندگی کنید. کیو با آنکه مرد موفق در تجارت است ولی در رابطه با شما پس از سه هفته به شما پیشنهاد ازدواج داده است. بنظر من شاید بهتر باشد که ازین دوران برای آشنایی بیشتر با یکدیگر سود ببرید. مرد جوان پیشین که امروز بدلیل کار دارای سه سکرتر است و احتمالا دارای آمد و رفت فراوان و ملاقات های بسیار در همه ی نقاط جهان است گرچه ظاهرا یک مرد ایده ال برای ازدواج است ولی بهتر است که رابطه را  آنقدر صمیمانه پیش ببرید تا توانایی گفتن واقعیت را به او پیدا کنید. با روانشناس خود حرف بزنید تا روشن شود آیا کیو مردی است که واقعیت زندگی شما را میتواند تحمل کند؟! اگر چنین نیست خود را برای چنان رابطه ای مورد سنجش قرار دهید.