سنگ صبـور

1655-42

از طریق قرعه کشی گرین کارت، به امریکا آمدم، پدر و مادرم موافق سفرم نبودند، چون دو سه خواستگار برایم آمده بود، ولی من هوای امریکا به سرم زده بود. فکر می کردم به این سرزمین که بیایم پولدار می شوم، شوهر خوب پیدا می کنم، آینده ام طلایی میشود. با دو هزار دلار وارد لس آنجلس شدم، فقط یک امید داشتم، آنهم دوست قدیمی ام افسانه بود که شوهر و دو بچه داشت من گفتم اگر به من پناه بدهی، از بچه هایت پرستاری می کنم، برایت آشپزی می کنم، تلفنی قبول کرد، ولی از همان روز اول شوهرش با دیدن من جا خورد و گفت ایران چنین دختران خوشگلی داشت و ما خبر نداشتیم! همین سبب شد افسانه به من گفت زودتر برای خودت یک هم اتاقی پیدا کن، من شاید روزها بچه هایم را به تو بسپارم. من فهمیدم که توجه شوهرش کار دستم داد، تا دو هفته دوام آوردم، بعد از طریق مجله جوانان، یک هم اتاقی پیدا کردم، یک دختر دانشجو بود که از پیشنهاد پختن غذا و خانه داری من استقبال کرد و گفت سهم اجاره ات را نده. من از خدا خواسته، در اتاق کوچک او، انواع و اقسام غذاها را می پختم و او حتی گاه دوستان و همکلاسی هایش را دعوت می کرد، تا من در پی کار رفتم، و یک خانواده برای پدر پیرشان یک پرستار روزانه می خواستند، حقوق شان هم بد نبود، ولی وقتی رفتم دیدم آن آقا خیلی دردسر دارد بهرحال چاره ای نداشتم. از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر پرستارش بودم، 800 دلار می گرفتم، بعد هم به اتاق کوچک مان بر می گشتم و برای فریده و دوستانش غذا می پختم، آنها ساعت 8ونیم می آمدند، یکی از دوستانش خیلی مهربان بود، دو سه بار به من گفت حاضری به خانه پدر ومادرم بروی و همین کار را انجام بدهی و حقوق خوبی هم بگیری؟ گفتم چقدر می دهند؟ گفت بابت آشپزی 400 دلار بابت خانه داری و ترو تمیز کردن خانه 600 دلار، گفتم ولی حاضر نیستم کلفتی بکنم، گفت منظورت چیه؟ گفتم اگر مهمان داشته باشند، من پذیرایی نمی کنم، گفت بابت پذیرایی هم 400 دلار، من چنان ذوق زده شدم که گفتم از چه زمانی شروع کنم؟ گفت من فردا زنگ میزنم که زنگ زد و من هم از سه روز بعد شروع کردم، راستش اول احساس خوبی نداشتم، ولی برخورد بعضی مهمانان خیلی مهربانانه و احترام آمیز بود، تا دو سه مهمان ناجور هم به تورم خورد. من هم در فرصت های مناسب، از آن آدمها، با تلفن دستی ام عکس هایی می گرفتم، که در اصل نشان می داد، با دیگران لاس میزنند، تلفن رد و بدل می کنند، حتی در پشت دیوار و درخت بوسه می گیرند.
عکس هایی که می گرفتم به صدها رسید، یکی از آن آدمهای هرزه و عقده ای که دو سه بار به من علنا توهین کرده بود، یک شب مرا حل حتی هل داد و گفت تو دهاتی از کجا پیدات شده؟ من هم عصبانی شدم و درست لحظه ای که از توالت بیرون می آمد، عکس او را با خانمی که شوهرداشت ولی درحال بوسیدن هم بودند نشان اش دادم، چنان جا خورد که نزدیک بود معلق شود گفت این عکس را از کجا آوردی؟ گفتم از یک مهمان دیگر امانت گرفتم. گفت اگر به من پست کنی، بعد هم پاکش کنی 200 دلار میدهم، اگر آن شخصی که عکس را گرفته معرفی کنی 200 دلار دیگر هم میدهم! گفتم قبول دارم. 200 دلار گرفتم و هم برایش فرستادم وهم پاک کردم، البته قبلا آنها را در یک فایل بقولی انبار کرده بودم گفت بقیه پول را نمی خواهی؟ گفتم شماره ات را بده خبر میدهم، گفت پس من الان پول ات را می پردازم که فراموش نکنی.
راستش آن 400 دلار خیلی مزه داشت، از کار خودم لذت بردم، تازه فهمیدم آن عکس ها چقدر ارزش دارد و خوشحال شدم که پاک شان نکردم. در یک مهمانی دیگر، یک خانم که خیلی افاده ای بود و مرتب به من دستور می داد، چند عکس رسوائی آمیز در تلفن من داشت، او با دو نفر در مهمانیها لاس میزد، بوسه می داد، حتی در راهروها و اتاق ها غیبش میزد، درست یادم هست آن شب دو سه بار سرم داد زد و من هم در پی فرصتی بودم، تا به بهانه ای به روی بالکن خانه رفت، من خودم را به او رساندم، گفت چیه؟ گفتم هیچ خواستم دو سه تا عکس نشان تان بدهم، گفت چه عکسی؟ گفتم یک نگاهی به این عکس ها بیاندازید، آن خانم با دیدن عکس ها نزدیک بود سکته کند، گفت از کجا این ها را گرفتی؟ گفتم از یک نفر خریدم، بلافاصله در مشرف به بالکن را بست و گفت راستش را بگو، گفتم من خودم گرفتم، همان موقع ها که سرم فریاد میزدی، گفت من الان با صاحب خانه حرف میزنم، به پلیس هم شکایت می کنم، کمی ترسیدم ولی بخودم مسلط شده و گفتم می خواهی من خودم خبرش کنم، چون تو با شوهرخواهرش رابطه داری، این عکس ها نشان میدهد.
به گریه افتاد، همان لحظه دو تا خانم وارد بالکن شدند، پرسیدند طوری شده، آن خانم گفت طوری نشده، این خانم از زندگی دوستش می گفت گریه ام گرفت، آنها سیگاری کشیدند و رفتند، من هم برای پذیرایی به میان مهمانان رفتم، ولی آن خانم به سراغم آمد و گفت باهات کار دارم، گفتم جلوی چشم بقیه با من حرف نزن، بگذار خودم در یک فرصت مناسب می آیم، نیم ساعت بعد به سراغش رفتم از کیف اش یک بسته پول در آورد و در جیب لباس من گذاشت و گفت 1500 دلار است، فقط خواهش میکنم همه آن عکس ها را پاک کن، اثری نگذار و اگر کسی بفهمد من خودم را می کشم، گفتم من هرچه دارم پاک می کنم، ولی 1000 دلار دیگر هم باید بدهی، گفت فردا به من زنگ بزن، جلوی کافی شاپ جلوی خیابان به دستت میرسانم.
من در طی 9 ماه، حداقل 20هزار دلار پول گیرم آمد، بیزینس خوبی بود، همچنان از لحظه های حساس عکس و فیلم میگرفتم، مرتب کیفیت و توانایی تلفن را بالا می بردم. بیش از 8 نفر قربانیان این عکس ها بودند، همچنان با من در تماس بودند. بدنبال عکس های دیگرشان بودم و من نیز هر بار کلی عکس نشان شان می دادم و با دریافت پولی پاک می کردم. یا به تلفن خودشان انتقال می دادم، تا یک شب فهمیدم یکی از آن مردها دارد با همان عکس ها زنی را تهدید می کند که اگر رابطه اش را با او قطع کند، عکس ها را برای شوهرش می فرستد، من خیلی ناراحت شدم هم بخاطر اینکه آن آقا یک مغازه جلوی مغازه من باز کرده بود و هم اینکه داشت یک زن شوهردار را تهدید می کرد. من از آن آقا عکس های دیگری از جمله عکسی از دست درازی او به دختر 10 ساله ای داشتم، همان شب به او گفتم فردا صبح منتظر تلفن من باشد بعد هم به آن خانم گفتم نگران نباش، من همه چیز را شنیدم من از این آقا کلی مدرک دارم، دیگر به سراغ تو نخواهد آمد. آن خانم مرا بغل کرد و گفت راستش خیلی ترسیده بودم، اگر کمکم کنی هر کاری از دستم بر آید می کنم، بعد ذوق زده انگشترش را بدست من کرد و گفت این اولین هدیه من. من فردا به آن آقا زنگ زدم و گفتم چه عکس هایی دارم، چنان دستپاچه شد که فریاد زد می خواهی مرا به زندان بیاندازی؟ من زن و 3 فرزند دارم گفتم اولا دست از سر آن خانم بردار، بعد هم این عکس ها را بخر، گفت پولی ندارم، گفتم پس من عکس ها را به پدر و مادر دخترک میدهم و تلفن را قطع کردم. یکروز که برای خرید رفته بودم، ناگهان اتومبیلی به سرعت به من نزدیک شده و اگر خودم را پرت نکرده بودم زیرچرخ هایش له می شدم، درواقع فهمیدم که آن مردان هرزه زخمی بدنبال انتقام هستند. با خودم گفتم بعد از یک سال و نیم با 35 هزار دلار نقد خیلی کارها می توانم بکنم، بهتر است در همین نقطه تمام اش کنم. در این میان آن خانواده حاضر نبودند بقولی کناره گیری مرا بپذیرند، مادر خانواده می گفت تو بهترین اتفاقی بودی که در زندگی ما رخ دادی، من حاضرم تو را تحت هر شرایطی حفظ کنم. حقیقت را بخواهید من ترس به جانم افتاده بود، با خود گفتم بهتر است از این معرکه بیرون بروم، بلافاصله اتاقی اجاره کردم و از آن جمع جدا شدم، ولی مسئله آن دخترک 10 ساله مرا آزار میدهد بارها تصمیم گرفتم با پدر و مادرش حرف بزنم، ولی می ترسم جنجالی برپا شود، از شما می پرسم من در این مرحله چه باید بکنم من قبول دارم که مدتی از این و اون باج گرفتم، ولی حق شان بود، اما ماجرای دخترک فرق می کند.

پوری- لس آنجلس

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو پوری از لس آنجلس پاسخ میدهد

زمانی که به امریکا وارد شدید شاید باور نمی کردید که زندگی شما را به سوی چه حوادثی پیش می برد ولی نباید فراموش کرد که استعداد شما در زمینه گردآوری اطلاعات بسیار جالب است. پیش از آغاز سخن بهتر است هم اکنون بعنوان یک شهروند مسئول به اداره خدمات کودکان و خانواده زنگ بزنید و آنچه را که در مورد آن آقا و دختر دهساله می دانید با آنها مطرح کنید. سکوت در این مورد یک بی اعتنایی به جامعه است. اگر شما شغل دولتی داشتید و در تماس با کودکان بودید مسئولیت داشتید که این خبر را فورا به گوش افراد مسئول برسانید.
نکته دیگر حوادثی است که برای شما اتفاق افتاده است. در اینجا نخست احساس گرفتن انتقام سبب شد که دست به کارهای «اطلاعاتی» بزنید ولی وقتی در این راه دیدید که می توان پاداش دریافت کرد «تقویت پاسخ» سبب شد که بکار خود ادامه دهید. در کاری که آغاز کرده بودید همه ی توجه خود را بروی روابط خارج از محیط خانواده ها گذاشتید تا بتوانید از اطلاعات خود سود مادی ببرید و در یک مورد هم نزدیک بود که جان خود را در این راه از دست بدهید.
آنچه امروز میگوئید پشیمانی است از عملی که انجام میداده اید. واقعیت این است که شما دارای استعداد کم نظیری در گردآوری اطلاعات هستید. بجای آنکه دست به اقداماتی ازین قبیل بزنید چرا با سازمانهای اطلاعاتی محل زندگی خود تماس نمی گیرید؟ شما بطور قانونی می توانید به شغلی بپردازید که دوست دارید. هم زندگی شما تامین میشود و هم نگرانی انجام کار غیرقانونی ندارید. مطلب دیگر این است که اگر با یک روانشناس ورزیده گفت وگو کنید روشن میشود که آیا آنچه را انجام میدهید ریشه در مردم ستیزی دارد و یا اصولا زن با استعدادی هستید که باید از استعداد شما درجهت مثبت استفاده شود. در هرحال ملاقات با روانشناس میتواند روشهای راهبردی را در زندگی آینده شما روشن تر کند.