۱۶۵۵ - چه شد که سکوت مادر شکست؟

1464-87

ناهید از لس آنجلس:

دراوج محدودیت های مذهبی و اجتماعی بعد از انقلاب، پدرم همه را سالی یکبار، به ترکیه و دبی و یونان می برد، به دیدار موزه ها، فروشگاه ها، رستوران ها، کاباره ها، سواحل زیبا ومردم رنگارنگی که بقول پدرم موهای خود را به باد می سپردند، درخیابان ها قهقهه می دادند و آهنگهای روز را می خواندند و دست دربازوی هم، سر به شانه هم، لب برلب هم می گذاشتند و از هیچ مجازاتی واهمه نداشتند.
تا پدرم سرپا بود، تا آن روحیه شاد و آزاد و مدرن را داشت، ما خوشبخت ترین خانواده بودیم، ولی انگار او متعلق به این زمانه و این تعصبات و روحیات خشک نبود. یکروز صبح با ما صبحانه خورد، چون همیشه ما را بغل کرد، جوک گفت و صدای خنده اش همه فضا را پرکرد و ساعت 11 صبح سر میز اتاق کارش، آرام و بی صدا رفت، عجیب اینکه هنوز آن خنده مهربانش را به لب داشت. انگار می دانست یکسره به بهشت موعودش میرود. همان بهشتی که گاه جدی و شوخی می گفت زودتر میروم، در باغ سرسبز بزرگ و زیبایی، برایتان یک ویلا می سازم، که یک سو به دریا و سوی دیگرش به کوهستان باشد. همانطور که همیشه سفارش می کرد، برای رفتن من اشک نریزید، بگوئید و بخندید و برقصید. در روز وداع اش نرقصیدیم، ولی همه جوک ها و خاطره هایش را به یاد آوردیم و لبخند زدیم و دعا کردیم یکسره به بهشت برود و خانه ای هم برای ما بسازد. بعد از رفتن اش بود، که نبودن اش را احساس کردیم، در سوک اش شبها، در تاریکی اتاق مان اشک ریختیم. مادرم که همیشه عاشق پدرم بود، بیمار شد و رنجور شد، تکیده و لاغرو استخوانی شد، ولی دوباره روی پای ایستاد، تا بقولی ما را به ثمر برساند.
من و دو خواهر و برادرم، قد کشیدیم، تحصیلاتمان را تمام کردیم، یکی یکی سرکار رفتیم، بعد سر از اروپا و امریکا درآوردیم و یادمان رفت که مادری هم درخانه داشتیم، مادری که در اوج جوانی، به پای ما نشست و با وجود چشمان حریص مردان فامیل، همسایه و دوست و آشنا مغرور ماند، حاضر به ازدواج نشد، که البته خواسته همه ما بود، اینکه جای پدر را هیچکس نباید بگیرد.
یکروز من باخبر شدم، مادر قصد ازدواج دوباره دارد، پیام دادم من دیگر مادری ندارم، برادرم برسرش فریاد زد، خواهرانم بکلی ارتباط شان را قطع کردند و همه از مادر بی خبر ماندیم، ولی بعدها شنیدیم که ازدواج کرده و در شهر دیگری زندگی می کند. چند بار با ما تماس گرفت، سراغ نوه هایش را گرفت، از آرزوی بزرگ دیدار ما گفت، از اینکه دلش برای به آغوش کشیدن مان پر می کشد، ولی هیچکدام تحویل اش نگرفتیم.
4 سال بعد خبرآمد، که مادر دوباره عزادار شده، شوهرش را از دست داده، من دلم سوخت و به ایران رفتم. دوباره مادرم چون سایه ای در خانه راه میرفت، تکیده و شکسته شده بود، دیگر سخن نمی گفت، حتی دیگرآن ترانه قدیمی «پری کجائی» را نمی خواند، ترانه ای که همیشه به اتفاق پدرم زمزمه می کردند و زیر لب حرفهایی میزدند و می خندیدند.
در مدت دو هفته ای که آنجا بودم، مادرم حتی یک کلمه هم حرف نزد، با یک روانشناس حرف زدم، گفت بعضی ها بدلیل ضربات سنگین روانی، غصه های پیاپی و شوک های دور ازانتظار، به چنین سکوت دردناکی فرو میروند، خیلی ها درهمان سکوت هم میمانند، خیلی ها سالها باهمان سکوت زندگی می کنند و نشانه زندگی شان، شاید لبخند کمرنگی باشد، که بر لبان شان می نشیند. آنروزها همدم مادرم، خاله پیرم بود که به سختی راه میرفت، ولی زن استواری بود، قول داد مراقب مادر باشد، به او سفارش کردم، شبها تنهایش نگذارد، به او گفتم مرتب حواله هایی می فرستم تا نیازهای مادر را تهیه کند.
بعد از من برادرم هم به دیدار مادر رفت، ولی می گفت مادر مرا نشناخت، فقط یکبار گفت تو بودی که برسرم فریاد زدی؟ تو بودی که مرا بیوفا خواندی؟ همین و بس. خواهرانم سعی کردند با مادر حرف بزنند ولی انگار مادر صدایشان را نمی شنید. خاله پیرم می گفت مزاحم اش نشوید، بگذارید درهمان عالم تنهایی خود بماند. او دو مصیبت بزرگ دیده، به او حق بدهید که لب از سخن ببندد، او با خود رازهایی دارد که حتی با من هم نگفته است.
این حرف خاله مرا کنجکاو کرد، براستی مادرم شکسته ام چه رازی در دل داشت، که حاضر نبود درباره اش حرف بزند؟ بعد از یکسال دوباره به دیدارش رفتم، کلی لباس و لوازم آرایش برایش بردم، ولی اصلا اعتنایی نکرد، فقط بغلم کرد و بخود فشرد و همزمان به تصویر پدرم روی دیوار چشم دوخت و انگار می خواست بگوید بوی پدرم را می دهم.
شب آخر که چمدان هایم را بسته بودم، با خاله جان حرف زدم، او سرانجام گفت پدرت قبل از رفتن به مادرت وصیت کرده بود، اگر روزی من نبودم، ازدواج کن ولی نه با برادرم، او را به حریم خانه راه نده، او چشم پاکی ندارد، او انسان خوبی نیست، بعد از رفتن پدر و کوچ شما، عمویتان شب و روز مزاحم مادرتان بود، می گفت همه برایت حرف و شایعه ساخته اند، با من ازدواج کن تا آبروی برادرم حفظ شود و مادرت در یک تنگنای شبانه روزی، تن به ازدواج با مردی داد که شاید ایده ال نبود. شاید جانشین بحقی برای پدرتان نبود، ولی مردی فهمیده و اصیل بود، که قدر مادرت را می دانست.
شنیدن این ماجرا، وجودم را سوزاند، پس مادر به راستی قصد ازدواج نداشت و ما ظالمانه و بیرحمانه به او تاختیم، دل او را شکستیم او را از خود راندیم و سرانجام او را به سکوت دردآوری سپردیم، که تاریک ترین سکوت بود، حتی دیدار نوه هایش را هم از او دریغ کردیم.
دربازگشت با خواهرانم حرف زدم، خواهرانی که هرکدام در شهری زندگی می کردند، خواهرانی که کم کم یادشان رفته بود که مادری دارند. من آرامش خود را از دست داده بودم، شبها خواب مادرم را می دیدم، خواب روزهای روشن و خوش زندگی با پدرم را، همان روزها که پدر چشمه جوشان عشق، محبت و شادی و هیجان خانواده بود. پدری که حتی ما را سالی یکبار از ایران دور می کرد، تا ما بدانیم دنیای رنگین دیگری هم وجود دارد، همه زندگی غم و غصه و عزاداری و گریه نیست. همان روزها بود که خواهرانم نیز به شهری نزدیک لس آنجلس آمدند، امکان دیدارمان، هفته ای یکبار میسر شد، خیلی خوشحال شدم، در ذهن خود نقشه ای کشیدم. اینکه به مناسبت سال نو، دور هم جمع شویم. قرارها را گذاشتیم، من بی سروصدا به ایران رفتم، خانه قدیمی اش را به خاله و دخترانش سپردم و مادرم را با اصرار آماده سفر کردم، تا روز آخر بارها بر مزار پدر رفت، وداع غم انگیزی داشت، ولی بهرحال او را با خود بیرون آوردم، سر راه در یک کشور دیگر، که اصلا انتظارش را نداشتم، با گفتن واقعیت برای کنسول، خیلی راحت برای مادرم ویزا گرفتم. روزی که وارد فرودگاه لس آنجلس شدیم، مادرم مثل یک پرنده غریب و تنها به من چسبیده بود، او را به خانه آوردم، من ازدواج کرده بودم، ولی هیچگاه فرزندی نداشتم، مادر همه زوایای خانه را می کاوید، انگار دنبال گمشده ای بود، با دیدن تصویر بزرگ پدر و خودش و خواهران و برادرم روی دیوار، تصویری از روزهای طلایی و زندگی مان، خیره بر دیوار ماند، صدایش زدم، ولی نمی شنید. آخر هفته رسید، آخر هفته ای که برای من پرهیجان بود، چون خواهرانم وبرادرم با همسران و فرزندان خود می آمدند، نمی دانستم عکس العمل مادر چه خواهد بود، ولی هرچه بود، او را از آن عالم تنهایی و سکوت بیرون می آورد. قرارمان در یک بعد از ظهر زودهنگام بود، ولی متاسفانه بدلایلی به شب انجامید و مادر خسته در اتاق اش به خواب رفت. ساعت 12 شب همه از راه رسیدند و من سفارش کردم سروصدا نکنند، ولی بچه ها آرام و قرار نداشتند. با توجه به حرفهایی که درباره مادربزرگ شنیده بودند، دور و بر اتاق اش پرسه میزدند و در یک لحظه با 5 تا نوه قد و نیمقد وارد اتاقش شدیم، من جلو پریدم تا جلوشان را بگیرم، ولی از دیدن مادر که در هیاهوی بچه ها گم شده بود و با صدای بلند می خندید و می گریست، احساس کردم باید آنها را بحال خود بگذارم.
لحظاتی بعد مادر از اتاقش بیرون آمد، نوه ها به او چسبیده بودند، صورت مادر خیس اشک بود بعد از سالها سرانجام سخن گفت: اگر همین فردا بمیرم، دیگر آرزویی ندارم...

1464-88