سنگ صبـور

1656-54

در ایران دوره پرستاری را گذراندم، ولی در همان اولین ماه های خدمت در بیمارستان با دو سه مزاحم خطرناک روبرو شدم و تصمیم گرفتم بکلی از ایران خارج شوم. پدر و مادرم با سفر من مخالف بودند، از سویی مرتب برایم خواستگار ردیف می کردند، من هم دیدم هرچه بیشتر بمانم، گرفتارتر میشوم یکروز با تهیه مدارکی از یک دانشگاه در ترکیه ، بار سفر بستم و راهی شدم.
در استانبول با کمک یک دختر ایرانی، در یک کلینیک شبانه کار گرفتم، چون از ساعت 6 بعد از ظهر تا 9 صبح بود یکسره کار می کردم وکارم را خوب بلد بودم، هیچکس از من ورقه کار و اقامت هم نخواست، حقوقم هم بد نبود، ضمن اینکه بدلیل مهربانی و توجه خاص از بیماران که بیشترشان ثروتمند بودند انعام خوبی هم می گرفتم. راستش نیتم ماندن در ترکیه نبود ولی بهرحال به پولش نیاز داشتم. در یکی از شب ها، خانمی بنام سحر به من پیشنهاد کارجالبی دارد گفت اگر این مراقبت ها و توجهات و مهربانی ها را از شوهرش درخانه شان بکنم، به من سه برابر حقوق بیمارستان را می دهد ولی من باید 24ساعته درخانه آنها باشم و در ضمن اسرار خانه را هم بیرون نبرم.
من پذیرفته و به خانه آنها که روی تپه و بصورت یک قصر بود رفتم، شوهرش مردی میان سال بود که مات شده و روی تخت نشسته بود و گاه با نگاه خود مرا دنبال می کرد، من همه نیرویم را برای پرستاری از او بکار گرفتم، شب و روز کنارش بودم، دو سه بار دست مرا فشرد ولی نگاهم نکرد و یکبار هم یک بسته اسکناس در دستم جای داد که به اندازه حقوق یک ماه من بود.
«سحر» در کنار اتاق شوهرش برای من یک اتاق مبله در اختیارم گذاشته بود، من وقتی به شدت خسته می شدم، به آنجا پناه می بردم و در آن مدت، مستخدم سحر کنار شوهرش بود، سحر بعدا برایم توضیح داد که شوهرش در یک تصادف خونین رانندگی به چنین وضعی افتاده است. می گفت پاهایش فلج شده، قادر به سخن گفتن نیست، ولی همه چیز را می فهمد و در ضمن پدر ومادر و خواهرش را هم در آن حادثه از دست داده و خود را مقصر می داند من خوب می دانستم که آنها خانواده بسیار ثروتمندی هستند. سحر بدلیلی که بر من روشن نبود، جلوی ارتباط شوهرش را با فامیل و دوستان گرفته بود اگر هم بعضی ها به عیادت اش می آمدند درحضور سحر بود.
من کم کم متوجه شدم که سحر با مردی رابطه دارد و حتی جسورانه آن مرد را به طبقه بالای خانه می برد و اغلب شب ها را با او می گذراند و من دیدم که شوهرش نشان میدهد که در جریان این رابطه است و حتی زمان ورود و خروج آن مرد را هم می داند و با نگاهش حرکت او را روی پله ها حس می کند.
من بعد از مدتی بطوری که سحر متوجه نشود، یک مکالمه غیرمعمولی با شوهرش اصلان را آغاز کردم، خیلی زود حرفهای هم را می فهمیدیم و اصلان به من می گفت که همه چیز را میداند، من هم به او گفتم اهمیت ندهد خود را اذیت نکند.
یک شب اصلان به روی بشقاب غذایش یک شماره تلفن نوشت، که زیاد خوانا نبود و من با تکرار آن، سرانجام فهمیدم چه شماره ای است، برای اینکه بدانم به چه کسی باید تلفن بزنم. یک کتاب را به بهانه خواندن جلویش گذاشتم و در میان صدها اسم، او عاقبت روی اسم حکیم انگشت گذاشت و من به آن شخص تلفن زدم، خیلی تعجب کرد ولی من توضیح دادم، هیچکس بجز من و اصلان از این ماجرا خبر ندارد. حکیم گفت هرگاه مطمئن شدیم، سحر برای مدت طولانی از خانه دور است او را خبر کنم یک شب که سحر برای تولد دوستش بیرون رفت، حکیم را به خانه آوردم. حکیم و اصلان همدیگر را بغل کردند و اشک ریختند و بعد به هر زبانی بود با هم حرف زدند و حکیم قول داد دوباره به دیدارش بیاید.
حکیم دو روز بعد به من زنگ زد و گفت می خواهم یک پزشک متخصص را به سراغ اصلان بیاورم، ولی می خواهم هیچکس نفهمد، گفتم من ترتیب این کار را میدهم و خبرش می کنم.
دیدار یک پزشک متخصص واصلان هم انجام شد، البته درآخرین لحظات یکی از مستخدمین ماجرا را فهمید، حکیم به او مبلغ کلانی داد تا سکوت کند و آن مستخدم بعدا به سراغ من آمد و باج خواهی کرد، که حکیم به من آموخت که به او بگویم پلیس درجریان است، اگر میخواهی به دردسر بیفتی، مزاحم من بشو! که این حرف من کارگر افتاد و آن مستخدم دست از سر من برداشت.
حکیم برایم توضیح داد که در پی این است که پلیس را درجریان بگذارد، چون سحر نه تنها جلوی چشم شوهرش به خیانت مشغول است، بلکه به بهانه های مختلف از او امضا می گیرد و قصد دارد همه زندگی او را از چنگش در آورد.
یک شب که حال اصلان خراب شد، ناچار شدیم او را به بیمارستان ببریم، ولی سحر یک بسته دلار در کیف من جای داد و گفت نگذار هیچکس با شوهرم تماس بگیرد، خیلی ها برایش نقشه دارند، حتی پزشکان، پرستاران را هم به بهانه ای از او دور کن! من ظاهرا قبول کردم، ولی ته دلم می خواستم به نوعی پلیس درجریان قرار گیرد، گرچه حکیم گفته بود سحر چند وکیل پرقدرت دارد، نمی تواند از مسیر معمولی با او مقابله کرد، او حتی درجمع پلیس و کارآگاهان نیز دوستانی دارد و می تواند به راحتی برای ما دردسر بسازد.
بعد از 4 روز، اصلان را به خانه برگرداندیم و سحر که خیال می کرد من وظیفه خودم را در حد بالایی انجام داده ام، 3 هزاردلار نقد به من داد و گفت تو ارزش این را داری که حتی من برایت یک آپارتمان بخرم، چون زن وفادار و زبروزرنگی هستی من بغل اش کردم و سپاس گفتم.
یک شب که به اندوخته های پنهان خود سر زدم، با بذل و بخشش سحر و پولی که اصلان داده بود، من 12هزار دلار داشتم. شاید در آن لحظه اگر فقط به پول فکر می کردم باید برده شبانه روزی سحر می شدم، ولی دلم برای اصلان می سوخت، که در سکوت خود اشک می ریخت.
در یک بعد از ظهر آفتابی که سحر به کنار دریا رفته بود، حکیم و یک کارآگاه به دیدار اصلان آمدند. حدود دو ساعت حرف زدند، با رفتن آنها اصلان یک کلید مخصوص به من داد که فهمیدم کلید صندوق امانات بانک است، به من فهماند که هرچه در آن صندوق است برای خود بردارم. من با نا باوری یکروز بعد از ظهر به سراغ آن صندوق رفتم، ابتدا کارمند بانک اجازه نمی داد، ولی من با نشان دادن کارت شناسایی اصلان و کدهای مخصوص، و بعد هم با پرداخت 100 دلار نقد، به راحتی به درون آن اتاقک رفتم و مبلغ باورنکردنی دلار و پاوند و چند انگشتری را در ساک دستی خود جای دادم و بیرون آمدم، چون می ترسیدم آنها را به خانه اصلان ببرم، با حکیم حرف زدم و البته کاملا توضیح ندادم، ولی گفتم مبلغی پول نقد دارم می خواهم درجای مطمئنی نگهدارم، گفت برایت یک اتاق در خانه دوستم آماده می کنم، هرچه داری به آنجا ببر و در را قفل کن.من این کار را کردم و خیالم راحت شد. سه روز بعد هم مامورین به درون خانه اصلان ریختند و سحر را با دستبند بردند، اصلان را هم با کمک فامیل و دوستان نزدیکش به بیمارستان انتقال دادند و اصلان به من فهماند که بدنبال سرنوشت خود بروم.
من سرانجام همه اندوخته های پولی خود را شمردم، در نهایت ناباوری، حدود 300هزار دلار بود. بلافاصله برای ویزا از طریق یک وکیل اقدام کردم و ماجرای اصلان و تهدید احتمالی از سوی عوامل سحر را هم بهانه کردم و عاقبت بعد از 8 ماه با گشودن حسابی در یک بانک معروف و با راهنمایی حکیم و دوستانش و بدست کردن انگشترها، بعنوان پناهنده انسانی راهی لس آنجلس شدم. بلافاصله دراینجا با کمک همان وکیل بدنبال پایان مراحل پناهندگی رفتم و همزمان یک آپارتمان کوچک خریدم و در این فاصله از طریق دوستی عکس انگشترها را به یک متخصص نشان دادم او گفت قیمت این انگشترها اگر در دسترس باشد صدها هزار دلار است. من خیلی خوشحال شدم، همزمان در یک بیمارستان هم کاری گرفتم و حدود دو هفته قبل حکیم زنگ زد و گفت آیا هیچ خبری از انگشترهای اصلان داری؟ گفتم نه چرا؟ گفت چون برادرانش بدنبال آنها می گردند می گویند خیلی گرانقیمت است و بعد هم گفت اصلان هم میگوید که آنها را فروخته است. راستش من دربهترین شرایط کاری و مالی هستم، از شما می پرسم آیا من باید راز انگشترها را به خانواده اصلان بگویم؟ آیا براستی اصلان آنها را به من بخشیده ؟ ایا حق من نیست که آنها را داشته باشم؟ راستش نمی خواهم بعدها دچار عذاب وجدان بشوم، بهمین جهت نیاز به یک نظر منطقی از جانب شما دارم، شاید این عجیب ترین نوع سنگ صبور باشد. ولی بهرحال من نمی خواهم بعدها دچار پشیمانی بشوم.

سودابه – لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو سودابه از لوس آنجلس پاسخ میدهد

آنچه سبب شد به مجله ی بین المللی جوانان مراجعه کنید نگرانیهای مربوط به وجدان است. نخستین ارتباط شما با سحر بدلیل آن بود که ازشوهرش مواظبت کنید و نگذارید که او بجز همسرش با دیگری درارتباط باشد. در برابر این خدمت پول خوبی از سحردریافت کردید. بعدا متوجه شدید که سحر به شوهرش خیانت می کند انگیزه خیانت او به شوهرش گرچه ممکن است مربوط به عدم تحرک و مات بودن شوهرش در طولانی مدت باشد ولی در شما ایجاد راه جوئی های تازه برای داشتن زندگی بهتر و برتراز آنچه دارید کرد. آنچه درباره اصلان گفته اید بسیار دوراز ذهن بنظر میرسد حالت کسی که آنگونه بی حرکت و مات است میتواند دلایل جسمانی و روانی بسیاری داشته باشد ولی در رابطه با شما چگونه توانسته است شماره تلفن بنویسد؟ شما با چه جراتی به حکیم زنگ زده اید شاید او دوست اصلان نبود؟ آیا اصلان با شما حرف زده بود؟ او اگر توانایی در حدی که میگوئید ازخود نشان داده است بی تردید می توانست پیش از اینها برای نجات خود اقدام کند.
بنظرمیرسد شرایط موجود سبب شد که کلید «امانت» بانک اصلان را بدست بیاورید مسئله این است که این کلید هرگز به سادگی قابل استفاده نیست. مگر اینکه اینکار با تردستی های ویژه که از آن بی خبرم اتفاق افتاده باشد. بنابراین شما صاحب اندوخته اصلان دربانک شده اید و اینک از شما خواسته میشود که انگشتر را برادران اصلان می خواهند و شما باخود می اندیشید که آیا چه پاسخی به خانواده اصلان بدهید زیرا اصلان گفته است که او انگشترها را فروخته است. می پرسید آیا اصلان آنها را به شما بخشیده است یا نه؟ پاسخ این پرسش را بیش از هرکس شما میدانید. مردی با شرایطی که از آن سخن گفته اید نمی توانست برای خود و آینده اش تصمیم بگیرد. اگر وجدان راحت می خواهید بهتر است که ابتدا روشن شود که اصلان اینک در چه شرایط است؟ اگر توانایی سخن گفتن داشته باشد مشکل شما حل میشود؟ اگر توانایی حرف زدن ندارد و شما این ثروت را بدون اجازه او صاحب شده اید با کمک یک وکیل آنرا در اختیار صاحب اصلی اش نه برادرانش بگذارید.