سنگ صبـور

1657-78

در آن تابستان دم کرده تهران، وقتی سوار هواپیمای ایرفرانس شدیم، تا به پاریس برویم، من بیش از همه خوشحال بودم، هم رویای زندگی درخارج را داشتم و هم دیدار 4 تن از دوستان قدیمی ام، که چند سال قبل به فرانسه رفته بودند. من به آنها خبر ندادم که راهی هستم، می خواستم همه شان را سورپرایز کنم، خصوصا مگی همکلاسی ام را که می گفت روزی که تو به خارج بیایی، من در یک رستوران جشن می گیرم و همه را دعوت می کنم.
ما به پاریس وارد شدیم، خاله ودخترخاله ام به استقبال ما آمده بودند دیدن آنها با لباسهای مدرن و آرایشی جدید، برایم جالب بود. مهتاب دخترخاله ام از همان لحظه اول مرا از جمع جدا کرد و گفت به این پدر ومادرها کار نداشته باش، اینها فقط به فکر آبرویشان هستند که مبادا ما آنرا برباد بدهیم.
دو سه روز اول فامیل نزدیک و دوستان پدر ومادرم به دیدن ما آمدند، مرتب به رستوران های مختلف و خانه های خود دعوت مان می کردند، ضمن اینکه من و مهتاب هم از هر فرصتی برای گردش و خرید استفاده می کردیم ولی من هنوز آمادگی دیدن دوستانم را نداشتم پدرم توصیه کرد من هرچه زودتر در کلاس زبان انگلیسی و فرانسه نام نویسی کنم، تا بتوانم وارد کالج بشوم، مسئله اقامت ما با کمک شوهرخاله ام آسان پیگیری شد و به اتمام رسید.
بعد از سه ماه که آپارتمان مستقل خود را اجاره کردیم، من تازه به فکر دیدار دوستان قدیمی ام از جمله مگی افتادم و در یک بعد از ظهر نه چندان گرم، به او تلفن زدم و گفتم من در پاریس هستم، خندید و گفت امکان ندارد چطوری؟ گفتم خودت را برای یک شام در یک رستوران گرانقیمت آماده کن، گفت اگر براستی تو آمده باشی من هیچ دریغی ندارم، ولی صدایت از ایران می آید، گفتم راست می گویی، ولی همین روزها، یا ماه های آینده پیدایم میشود، گفت اتفاقا ما فردا بعد از ظهر درخانه مان جشن تولد برادرم اسی را می گیریم، همه دوستان می آیند، من سعی می کنم به تو زنگ بزنم. من گفتم خوشحال میشوم و گوشی را گذاشتم.
مهتاب فردا سرساعت مرا به خانه مگی برد، وقتی در را باز کردیم همه شوکه شده بودند، کلی توی بغل هم اشک ریختیم، شب خوبی را گذراندیم و با اصرار مگی من شب را ماندم و از فردا رفت و آمدها آغاز شد، مگی کلی درباره تحصیل و کار و زندگی تجربه داشت پدرش هم به کمک پدرم آمد، با هم یک کلاب رستوران کوچک به سبک مدیترانه ای در کنار پاریس خریدند و کسب و کاری را شروع کردند.
من و مادرم هم گاه به آ نها کمک می کردیم، ضمن اینکه مادرم دلش میخواست یک گلفروشی باز کند، همیشه عاشق گل و گلکاری بود و اتفاقا یک حادثه عجیب سبب شد که به آزویش برسد، من و مگی یک بسته لاتاری از یک کمپانی خریدیم که برنده شد، هیاهویی براه افتاد مگی همه پولش را به مادرش داد تا هم به ایران و استرالیا به دیدار خاله هایش برود، من هم همه پولم را به مادرم دادم تا گلفروشی اش را باز کند. این شروع خوبی برای مادرم بود، کم کم زندگی مان شکل می گرفت وهمه ساله 20 روزی به سفر میرفتیم و خوش بودیم که ناگهان یک شب یک مشتری مست با پدرم درگیر شده و همدیگر را هل دادند، پدرم سرش به نبش میز سنگی رستوران خورد آن آقا هم با پنجره برخورد کرد و به درون خیابان افتاد، هر دو مجروح شدند و پدرم در بیمارستان از دست رفت و آن آقا هم بعد از بستری شدن در بیمارستان و زیر تحقیقات پلیس ناگهان غیبش زد و گفتند اهل مراکش بوده و از فرانسه خارج شده است.
متاسفانه زندگی ما بکلی از هم پاشید، مادرم تا ماهها سر کار نمی آمد و افسرده و منزوی شده بود من با کمک مهتاب و مگی گلفروشی را اداره می کردم همان روزها، سرو کله آقایی پیدا شد که یکی دو بار یک بغل گل خرید و جلوی پای من گذاشت من هم از او بدم نیامده بود، ولی سعی میکردم رفتار و کردار با وقاری داشته باشم. تا مادرم بعد از 6 ماه به سر کار بازگشت و در همان روز ورودش آن آقا که فهمیدم «پال» نام دارد، با مادرم روبرو شد، و زمان خروج یک شاخه گل به مادرم هدیه داد، مادرم دستپاچه شده بود، از من پرسید این آقا کی بود؟ گفتم گاه می آید گل می خرد. دردسرتان ندهم، رفت و آمدهای پال و فرستادن سبد گل برای من، درواقع طوری پیش آمد که مادرم فکر کرد برای او می فرستد.
مادرم بعد از ماهها رنگ و رو عوض کرده بود، لباسهایش را روشن و رنگی انتخاب می کرد، آرایش می کرد و آهنگهای عاشقانه گوش می داد و یکی دو بار هم گفت اگر چنین مردی به خواستگاری من بیاید، من زنش میشوم. من هاج وواج مانده بودم، نه جرات داشتم واقعیت را بگویم و نه می توانستم جلوی پال را سد کنم، تنها کاری که می کردم، بکلی از دم نگاه پال دور می شدم و به هر بهانه ای با ورود او به اتاق پشت گلفروشی میرفتم و سرم را گرم می کردم تا او پی کار خود برود، همزمان مادرم سر صحبت را با او باز کرده بود، پال هم که فکر می کرد مادر درواقع کلید دسترسی بمن است، با او خوش و بش می کرد و شاخه گل بدستش می داد.
پال بعد از ماهها، یکروز مرا تعقیب کرده و راه را برویم بست و مرا به درون یک کافی شاپ کشاند و گفت من قصد ازدواج با تو را دارم من صاحب 8 رستوران هستم، من خانه ای در پاریس، ویلایی در نیس و آپارتمانی در ونیز دارم، همه را به پای تو می ریزم، گفتم من هم ازتو خوشم می آید، ولی متاسفانه رفتار تو سبب اشتباه مادرم شده و او خیال می کند تو عاشق او شده ای! پال گفت من هیچ کششی به مادرت ندارم، من عاشق تو هستم ولی اگر چنین است من مادرت را از اشتباه در می آورم، گفتم چگونه؟ گفت صبر کن، خواهی دید.
سه روز بعد ناگهان پال با خانمی وارد گلفروشی شد، که من هم دچار تردید شدم ولی در یک لحظه درگوش من گفت ننسی خواهرم است. این رویداد ناگهان مادرم را دچار شوک کرد، به انبار پشت مغازه رفت و من صدای هق هق گریه اش را می شنیدم، به سراغش رفتم. گفت چقدر بدبختم، خیال می کردم پال عاشق من است، پر از امید و انرژی شده بودم، انتظار چنین لحظه ای را نداشتم. سعی کردم مادرم را آرام کنم، ولی او بکلی بهم ریخته بود، کارها را نیمه گذاشته و به خانه رفت و 3 روز در اتاقش را بسته و با هیچکس حرف نمیزد.
من مستاصل شده بودم، واقعا نمی دانستم چه باید بکنم، چشم باز کردم و دیدم مادر هر شب مشروب می خورد، شبها درون خانه راه میرود و اشک می ریزد، به پال همه چیز را توضیح دادم، پرسید آیا مرا دوست داری؟ گفتم عمیقا تو را دوست دارم، گفت پس با من بیا میرویم سفر، میرویم همه اروپا را می گردیم و در پایان به مادرت واقعیت را بگو، او آنقدر تو را دوست دارد که فداکاری کند.
راستش دیشب مجله جوانان را می خواندم، با خودم گفتم قصه ام را برای شما ایمیل کنم، از شما بپرسم چکنم؟ واقعا شما می دانید با یک مادر ایرانی درچنین شرایطی چه باید کرد، روانشناس فرانسوی درد مرا نمی فهمد، شما می فهمید بگوئید چکنم؟
آرزو- پاریس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو آرزو از پاریس پاسخ می دهد

حادثه مرگ پدر سبب شد که «مادر» به مدت شش ماه در تنهایی و افسردگی بسر برد. در طی مدتی که او در مغازه نبود پال به شما نشان داد که میخواهد رابطه ای بیش از یک مشتری با گلفروش داشته باشد به همین دلیل پیاپی گل هایی خرید و به شما تقدیم کرد. وقتی مادر پس از شش ماه زندگی در انزوا با پال روبرو شد احساس کرد پال مردی است که میتواند اندوه گذشته او را تبدیل به شادی کند. دشواری از آنجا آغاز شد که با مادر خود از توجهی که پال به شما داشته است سخنی بر زبان نیاوردید و حتی گاه خود را از دیدار پال کنار می کشیدید که توجهی را که پال به شما دارد به مادر بدهد. این رابطه به گونه ای پیش رفت که یکروز پال که متوجه کناره گیری شما شده بود تاکید کرد که میخواهد با شما زندگی تازه ای تشکیل دهد و اصرار شما بر این بود که بعدا موقعیت «مادر» چه میشود؟ در این زمان براستی نمی دانید که در برابر عشقی که پال از خود به شما نشان میدهد و احساس اینکه پال مورد عشق مادر بوده است آیا به پال پاسخ مثبت بدهید یا نه؟ پرسش این است که آیا پال و مادر شما با هم رابطه نزدیک داشته اند؟ تا کنون با مادر آنگونه رفتار کرده اید که به پال نظری ندارید و بهتر است که او از فرصت «توجه» به او سود ببرد. درواقع با مادر با درستی از عشق و علاقه پیشین خود سخنی به میان نیاورده بودید؟ این پنهان کاری سبب شد که مادر بدون درنظر داشت عشقی که به پال داشته اید با او رفتار متفاوتی داشته باشد.
اینک پرسش این است که چرا چنین کاری کرده اید. پاسخ این است که شاید در رقابت با مادر خواسته باشید بدانید که واقعا چه کسی برنده واقعی است؟ اگر پال با مادر رابطه عاشقانه داشته است زندگی با مردی که هم میتواند با مادر و هم با دختر او هم بستر شود قابل پرسش خواهد بود. اما اگر چنین نیست از مادر خود عذرخواهی کنید و بگوئید که پیش از این با پال رابطه عاطفی داشته اید. می پرسید وضع «مادر» چه میشود؟ پاسخ این است که مادر شما افسرده است و باید درمان شود. وقتی درمان شد احساس امروز و اشک و آهی را که می بیند پایان خواهد یافت. با روانشناس ورزیده ای در تماس باشید تا بتوانید خود را آنطور که هستید بفهمید و بدانید.