سنگ صبـور

1659-53

در ایران که بودم، همیشه در مورد دنیای سرخپوستان کنجکاو بودم، وقتی فیلمی می دیدم که سرخپوستان را می کشتند، عصبانی می شدم و فکر میکردم، انسانهای ستم دیده و مظلومی هستند، وقتی به امریکا آمدم، بیشتر در این باره مطالعه کردم و باورم شد که در اصل این سرزمین به آنها تعلق داشته و اروپائیان با زور و اسلحه، آنها را هر روز محدودتر ودر فضای کوچکتری جای دادند وسرزمین هایشان را تصاحب کردند.
من در ایران با یک مهندس میانسال ازدواج کردم با او به امریکا آمدم، شاهد مردی مهربان بود، ولی اصولا معنای عشق و عاشقی را نمی فهمید. هیچگاه بجز شب عروسی مرا نبوسید و مرا بغل نکرد و عشقبازی هایش هم خشک بود. یکبار که او را به حرف کشیدم، گفت چون زن اولم به من خیانت کرد من همه حس خود را نسبت به او از دست دادم و تا روزی که با من زندگی می کرد هیچ رابطه جنسی با هم نداشتیم و او فکر میکرد من از مردانگی افتاده ام و سرانجام طلاق گرفت و رفت. من با خود گفتم ازدواج با تو حتما مرا عوض می کند ولی متاسفانه چنین نشد، می دانم که دارم زندگی تو را هم تباه می کنم . شاهد یکروز مرا به بهانه ناهار بیرون برد و گفت بیا از هم جدا بشویم، تو برو بدنبال سرنوشت خودت.
من با اینکه با همان شیوه زندگی عادت کرده بودم، از شاهد جدا شدم و یک دوره کمک دندانپزشکی را گذراندم و در یک کلینیک بکار مشغول شدم، اتفاقا خیلی زود درکارم با تجربه شدم، بطوری که حتی پزشکان اطرافم توصیه میکردند بدنبال این رشته بروم، ولی راستش من حوصله درس و دانشگاه را نداشتم.
چون زن خوش اندامی بودم، چشم ها بدنبالم بود، ولی من به همه می گفتم شوهر و دو بچه دارم و همیشه انگشتری ازدواج خود را بدست داشتم وگرنه همان دکترهای کلینیک دست از سرم بر نمی داشتند، با وجود این ها هم مرتب مرا به شام و قهوه و کلاب دعوت می کردند و من هم طفره میرفتم و می گفتم شوهرم خیلی غیرتی است برایتان دردسر می سازد.
یکروز آقایی به کلینیک ما آمد، که ظاهرش شیک بود، ولی کاملا نشان میداد یک سرخپوست است، من کنجکاو پرسیدم شما سرخپوست هستید؟ گفت بله، مگر عیبی دارد؟ گفتم نه، اتفاقا من از بچگی درمورد زندگی سرخپوستان کنجکاو بودم خودش را سانی معرفی کرد و گفت چرا نمی آئید از نزدیک با آن آشنا شوید، گفتم چگونه؟ گفت آخر هفته دعوت تان می کنم به جمع ما بیائید. من بلافاصله پذیرفته و آدرس گرفتم و رفتم، درجاده لاس وگاس، محل زندگی شان در یک شهرک بود، خیلی هیجان زده بودم، با چند عضو خانواده شان آشنا شدم، رفتارشان خیلی دوستانه بود، از من پذیرایی کردند و کلی با من درباره ایران پرسیدند، بعد روی نقشه ایران محل تولدم شیراز را نشان شان دادم.
سانی مرا به سوارکاری برد، بعد در یک کلبه بسیار سنتی و زیبا، من شاهد رقص و موسیقی شان شدم، غروب آنها را ترک کردم درحالیکه واقعا مجذوب خودشان و زندگی شان شده بودم، در همان حال قرار هفته بعد را گذاشتیم. در تمام طول هفته درباره زندگی سرخپوستان فکر میکردم، رازو رمزی که در زندگی آنها وجود دارد، سادگی و بیریایی و شجاعت ویژه ای که در وجودشان موج میزند.
تا حدود یک ماه ونیم من مرتب به آن شهرک میرفتم و برایم توضیح دادند که مراکز مخصوص و محسور شده ای نیز در نقاط مختلف دیگر وجود دارد در بخش هایی از ایالت آریزونا و نقاط دیگر حتی کازینوهایی برپا داشته اند که بقول یکی از آنها نوعی حق السکوت بحساب می آید تا سرخپوستان احساس کنند نسبت به دیگران حق وحقوق بیشتری دارند من با سانی روابط نزدیکی پیدا کردم و او گفت عاشق من شده، و من نیز به او عادت کرده بودم، تا یک مورد اعتصاب و درگیری قانونی میان مردم منطقه پیش آمد و قرار شد من مدتی به آن منطقه نروم، ولی خواهر کوچکتر سانی به دانشگاه میرفت و من بارها او را به خانه خود دعوت کردم و شیفته اخلاق و منش من و دوستان و فامیل شده بود، مرتب سفارش غذاهای ایرانی می داد و اصرارداشت پختن غذاها را هم بیاموزد.
برایم از عشق خود با یک جوان دانشجو گفت که خانواده به مخالفت برخاسته و جلوی این رابطه را گرفته اند. چون مرد دیگری را از جمع قبیله خود پیشاپیش برای او برگزیده اند.
همزمان شیدا دوست دوران کودکی من در کانادا بیمار شد و از من کمک طلبید، من دو هفته مرخصی گرفتم و به دیدار او رفتم، سانی کمی ناراحت شد، ولی دیدم او هم گرفتار خانواده و مشکلات و درگیری هایشان است. شیدا دچار سرطان سینه شده بود، خیلی ترسیده بود رفتن من خیلی به او کمک کرد، من او را در مراحل عمل جراحی همراهی کردم و تا رسیدن خواهرش آنجا ماندم. در کانادا یک خواستگار پیدا کردم که متخصص کامپیوتر بود، خیلی هم پولدار و مرفه بود. ولی من دلم جای دیگری بود. برادر شیدا هم که از استرالیا آمده بود درگوشم حرفهایی می زد، متاسفانه این مشکل برای خیلی از زنان مجرد پیش می آید و براستی من و امثال من نمی توانیم تشخیص بدهیم که این عاشقان وخواستگاران بدنبال رابطه های موقت هستند و یا براستی زندگی زناشویی؟ چون همه شان ابتدا دم از زندگی پردوام و عشق پرشور میزنند. بهرحال من به لس آنجلس برگشتم. سانی وقتی فهمید به سراغم آمد ولی با وجود اشتیاق من برای دیدن خانواده اش، او زیاد علاقه نشان نداد و سعی می کرد مرا دور از آنها نگه دارد.
علاقه من و سانی جدی شده بود، من یکی دو بار از او پرسیدم برای آینده چه نقشه ای دارد؟ گفت دلش می خواهد با من ازدواج کند. ولی ابتدا باید به اوضاع خانواده خود سروسامان بدهد، من هم ایرادی نداشتم ولی تعجب می کردم که چرا مرا از خانواده اش دور می کند. با خواهرش حرف زدم، او هم جواب درستی بمن نداد.
یکبار که مادرش بیمار شده بود، به عیادت او رفتم زن مهربان و صبوری بود، خیلی به فرهنگ وسنت های ایران علاقمند شده بود. من دو سه بار برایش غذاهای ایرانی پختم وکلی با غذاهای من به دوستان وهمسایه ها پز داد، ولی دو هفته بعد که مراسم ویژه ای داشتند، برخلاف انتظار، از من دعوتی نکردند، ولی من بروی فیس بوک، تصاویری از سانی دیدم که با دختری زیبا وبلند قامت می رقصد وحتی اورا می بوسد.
احساس خوبی نداشتم، درست 8 ماه از رابطه ما گذشته بود، ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود، من یکروز به سانی گفتم می خواهم درباره آینده مان حرف بزنم. گفت به من دو سه هفته وقت بده، این حرف برایم عجیب بود، گفتم من باید دو سه هفته صبر کنم تا با تو درباره یک موضوع مهم حرف بزنم؟ گفت پس دو سه هفته مرا تنها بگذار، همدیگر را نبینیم تا تکلیف من روشن شود.
من بحال قهر از او جدا شدم، دیگر حتی تماس تلفنی هم نگرفتم، ولی به شدت افسرده و غمگین بودم، از سویی خواهرش نیز به مکزیک رفته بود و با من تماسی نداشت.
من تصمیم خود را گرفتم، اینکه دور سانی را خط بکشم، برای خداحافظی از مادرش رفتم، زمان ورود سانی را دیدم که با همان دختر، سوار بر یک جیپ از آنجا دور شدند، من از همانجا برگشتم و تلفن دستی ام را هم تغییر دادم و در محل کار هم گفتم اگر سانی زندگی زد بمن وصل نکنند.
بعد از یک ماه ونیم سروکله سانی پیدا شد، گفت من عاشق تو هستم ولی در ضمن من درگیر قوانین خاص خانواده هستم، حاضرم حتی بکلی از آنها جدا شوم و با تو ازدواج کنم و مسیر زندگیم را تغییر بدهم. من گفتم حالا تو به من وقت بده فکر کنم، چون بهرحال به او علاقمند شده بودم، بلافاصله به خواهرش زنگ زدم و ماجرا را گفتم، او که به من احترام می گذاشت گفت توصیه میکنم دور سانی را خط بکشی، چون ازدواج شما بکلی شیرازه زندگی ما را از هم می پاشد و من مطمئن هستم سانی بعد از مدتی، از تو جدا میشود و به خانواده می پیوندد.من از سانی 2 هفته وقت خواسته ام، ولی راستش درمانده ام که چکنم؟ با یک روانشناس امریکایی حرف زدم گفت اگر همدیگر را دوست دارید ازدواج کنید و به آن سنت های خانوادگی اهمیتی ندهید، ولی من درمانده ام که چه باید بکنم؟
شیوا- لوس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو شیوا از لوس آنجلس پاسخ میدهد

درکلینیک پزشکی با سانی آشنا شدید. آنچه شما را در ابتدا بسوی گفت و گو با سانی کشاند، کنجکاوی درباره زندگی او و شرایطی بود که در ایران درباره آن مطالعه کرده بودید. در روابط با سانی آنچه دیدید همبستگی های خانوادگی بود. گرچه همبستگی خانوادگی می توانست نشاندهنده فرهنگ دلپذیر و رابطه های گرم و صمیمانه باشد ولی در عین حال دیدید که همین رابطه های درون گروهی و گرم میتواند افراد تازه وارد را از خود براند و یا اصولا به حریم خود راه ندهد.
چند بار معاشرت با یک مرد، رفتن به قبیله و دیدن و رقص و پایکوبی با زندگی در زیر یک سقف و تبادل عواطف و فهم فرهنگی با پذیرش ارزش های فردی و اجتماعی تفاوت دارد. واقعیت این است که «گروه»های فرهنگی و قبیله ای ارزش های خود را نگاه میدارند و حاضر به از دست دادن آن نیستند. شاید سالهای بسیار لازم باشد تا محیط های تازه و آموزش تازه بتواند آنها را با «غیر» از خود آشتی دهد.
اما شما با «سانی» از مرحله دوستی معمولی گذشتید. تجربیات تازه ای از نظر ارتباط و روابط نزدیک پیدا کردید. چنین ارتباط هایی گرچه می تواند به زمان حاضر نقش زیبایی بدهد ولی بسیار دشوار خواهد بود که در آن پایداری وجود داشته باشد. منظورم فقط پایداری از نظر سانی و قبیله او نیست. این خود شما هستید که نمی توانید در یک کومه دورافتاده بدلیل اینکه هرچندگاه مراسمی برپا میشود دلخوشی داشته باشید.
زندگی شما چگونه تامین میشود؟ آینده شما چه تضمینی از نظر رفاه خواهد داشت؟ وضع فرزندان آینده را در اندیشه خود چگونه ترسیم می کنید؟ اگر بیاندیشید می بینید که دشواریهای فراوان در راه ارضاء نیازهای عاشقانه وجود دارد که بهتر است از پیش درباره آن اطمینان پیدا کرده باشید.
در این زمان بهتر است با یک روانشناس به مشورت بپردازید تا متوجه شوید که آیا سانی همان شخصی است که شما واقعا می خواهید و زندگی با او در آن مکان دورافتاده را دوست دارید؟... مسئله شما و سانی نیست، چگونگی زندگی، محل اقامت و شناخت محیط اجتماعی و فرهنگی است که بنظر می رسد بهتر است بیشتر در این باره مطالعه بفرمائید.