گفتگو با پارسا و مهندس عمرانی در جوانان رادیو و مجله جوانان

1663-59

1663-65

هفته گذشته در خیابان ملروز لس آنجلس، نمایشگاهی از آثار هنری زندانیان هنرمند برگزار شد که در پشت صحنه آن پارسا پیکر جوان کوشا و انساندوست ایرانی و جمعی از انساندوستان و فعالان اجتماعی چون مهندس عمرانی ایستاده بودند.
درباره این نمایشگاه و فعالیت های انسانی «پارسا» درجوانان رادیو و مجله جوانان با این جوان فعال و هنرمند و مهندس عمرانی گفتگویی داشتیم و ابتدا از مهندس عمرانی خواستیم تا درباره پارسا برایمان بگوید.
مهندس عمرانی گفت من ابتدا باید از فعالیت های همه جانبه حرفه ای و انسانی مجله جوانان در طی سی و چند سال گذشته تشکر کنم و خوشحالم که از این تریبون با مردم حرف میزنیم. من شخصا در طی سالهای اخیر با عده ای از جوانان ایرانی آشنا شدم، که با نبوغ و استعداد خود، سبب سرافرازی جامعه ایرانی شده اند. پارسا را در یک جلسه از خط زیبای نستعلیق اش شناختم، باورم نمی شد جوان 20 و چند ساله ای که درامریکا تحصیل کرده، به فرهنگ وهنر خود، حتی خوشنویسی این چنین آشنا باشد و بعد از آشنایی با او فهمیدم که در ایران به دنیا آمده و تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذرانده، در آنجا کتاب به زبان فارسی نوشته بعد در امریکا هم به زبان انگلیسی کتاب هایی نوشته و بمرور فهمیدم که در کنار فعالیت های خود، بدون سروصدا هر شنبه به زندان لس آنجلس میرود و برای زندانیان جلساتی می گذارد که حالت هنرتراپی دارد، با آنها ساعت ها حرف میزند، هنرها و استعدادهایشان را کشف می کند، به تنهایی و بیکسی شان پایان میدهد و حتی آثاری از نقاشی آنها را بصورت کتاب درآورده و مسئولان زندان چنان تحت تاثیر اقدامات او قرار گرفته اند که تقاضا کردند جلسات دستجمعی با حضور 30 زندانی برپا کند و من بعنوان یک ایرانی چقدر به وجودش افتخار کردم.

1663-60

پارسا خود سخن را ادامه داد و گفت من 27 ساله هستم، از 14 سالگی به اتفاق خانواده به امریکا آمدم، همیشه عاشق خدمت به مردم بودم، یادم هست در 19 سالگی زمان کالج از پدرم پرسیدم راستی معنای آزادی چیست؟ پدرم گفت سئوال سختی است و من ترجیح میدهم خودت بروی و تحقیق کنی و همین سبب شد من به تحقیق بیشتری پردازم و کتابی بنام آزادی در قفس که مجموعه 20 داستان کوچک بود بنویسم. کتاب مورد استقبال قرار گرفت، خیلی ها درباره اش سخن گفتند وهنوز آزادی برای من سئوال بود چون احساس می کردم در درون خود اسیر و زندانی ام. تا فرصتی پیش آمد از سوی کلیسای بورلی هیلز داوطلبانه به زندان رفتم تا با افراد متفاوتی روبرو شدم، برخی با وجود زندانی بودن، احساس آزادی میکردند چون آزادی یک حس درونی است، یکروز با جوانی آشنا شدم که بدلیل رانندگی درحال مستی سبب مرگ انسانی شده بود، بار سنگینی بر دوش داشت وقتی از زندان بیرون آمدم حس عجیبی داشتم با خود می گفتم امکان داشت من بجای این جوان بودم احساس کردم آنها نیاز به تکیه گاه، همدم، یار و یاور دارند کم کم دیدم چه استعدادها و چه هنرمندانی درمیان ازن زندانیان وجود دارد و بمرور از طریق هنرشان چون شعر و موسیقی و نقاشی به آنها بیشتر نزدیک شدم. تشویق شان کردم، تا باورشان شد دارای چه توانایی هایی هستند، همین بمن ایده برگزاری نمایشگاهی از آثارشان داد که همین یکشنبه گذشته در خیابان ملروس برگزار شد و ما در این نمایشگاه یک پنل داشتیم که از روانشناس تا هنرمند، تا زندانیان سابق که امروز برای خود موقعیت های خوبی در جامعه دارند، در میان زندانیان سابق چند جوان بودند که یکی سخنگوی ماهری است، دیگری فریادرس مردم فقیر افریقا شده، یکی نویسنده قابلی است و چند کتاب نوشته.
من در میان زندانیانی که برخی خیال می کنند در سیاهی سلولهای خود گم شده اند، با افرادی برخوردم که از آنها آموختم، با جوانی روبرو شدم که 17 سال در صف اعدام بوده واینک برای بیگناهی خود تلاش می کند وقتی پرسیدم چگونه در این مدت زنده مانده ای؟ گفت با امید زنده ماندم. بسیاری از زندانیان که چون من در صف انتظار اعدام بودند، دست به خودکشی زدند ولی من با تکیه به امید زنده ماندم و من در یک خانواده ای بزرگ شدم که همه از کوچک و بزرگ در مواد مخدر، شرارت، خلاف و گنگ غرق بودند من فکر میکردم زندگی عادی چنین است تا زندانی شدم و تازه فهمیدم چگونه در بی خبری سالها، عمرم را هدر دادم. این جوان بسیار آگاهانه حرف میزد، بسیار هنرمند بود. در همان جا یکی از زندانیان گفت در طبقه بالا، جوانی است که در آستانه خودکشی است. به سراغش رفتم، دیدم جلوی در ایستاده می خواهد مورد توجه قرار بگیرد، نفوذ نگاه عجیبی داشت، جلو رفتم، سلام کردم، گفت چرا آمدی اینجا؟ مرا از کجا می شناسی؟ گفتم دیگران درباره هنر خود، هنر نقاشی تو برایم گفته اند، گفت من فراموش شده ام، هیچکس به ملاقات من نمی آید و تنها مادرم می آمد، که او هم دچار سرطان شده است گفتم من آمده ام که بتو کمک کنم، می خواهم مرتب به دیدارت بیایم، حرفهای من او را به گریه انداخت.

1663-61

بعد به او گفتم برای روی جلد کتابم به کمک تو نیاز دارم، یک نقاب می خواهم که بالای سرش یک تاج باشد، برای کتاب The Bird From The Kingdom Of Heaven می خواهم، عجیب اینکه خیلی سریع وهنرمندانه آنرا کشید، من حیرت کردم، از او تشکر کردم هنرش را ستودم. خواستم آثار دیگری را آماده کند تا در نمایشگاه بگذارم، از آن روز ببعد شروع به فروش آثار خود در زندان کرد، دنیایش عوض شد.
در این میان به یکی دو تا زندانی ایرانی هم برخوردم، از جمله جوانی که می گفت بیگناه است. جوان تحصیلکرده ای که متهم به کتک زدن همسرش بوده و پول نداشت وکیلی بگیرد و آزاد شود، درحالیکه درست درهمانجا یک پسر عرب بود، که فریاد میزد من فردا آزاد میشوم، چون من پول دارم.
مهندس عمرانی رشته سخن را بدست می گیرد و می گوید کتاب های انگلیسی پارسا روی آمازون است. کتاب های فارسی اش در کتاب سرا ارائه میشود، او پا درمسیری گذاشته که در مسیر خدمت به مردم و نسل جوان سرگشته است.
شاید خیلی ها ندانند از جمع همین زندانیان، میتوان موزیسین، خواننده، شاعر، نقاش به جامعه تحویل داد، در میان آنها نابغه های خاموشی وجود دارد که نیاز به شکوفایی دارند به همین جهت تصمیم گرفتیم هیاتی از روانشناسان،پزشکان، جامعه شناسان، وکلا تشکیل بدهیم، یک بنیاد غیرانتفاعی براه اندازیم که اینک درحال تشکل است و بهترین وسیله برای کمک به آنها و شکوفائی هنرهایشان است و من بعنوان یک ایرانی به راستی به وجود پارسا افتخار می کنم و می دانم که هدف های بزرگی در سر دارد و اقدام او یک حرکت اجتماعی افتخارآمیز از سوی جامعه ایرانی است.
برای تماس با پارسا و احتمالا همراه شدن با او در خدمات اجتماعی اش می توانید با شماره:

310- 800-4292

تماس بگیرید.

1663-62

دیدگاهی از پارسا:
آیا از زندان هم چیز خوبی‌ در میاید؟ صد البته!
وقتی‌ به زندگی‌ یک دانه نگاه می‌کنیم، میتوانیم وجود یک درخت را ببینم. در حقیقت، درخت در وجود دانه نقش بسته است و درختی پر بار و میوه دار، دانه‌های بیشتری را تولید می‌کند. می‌توان با دیدی عمیق به این حقیقت پی برد که در وجود هر دانه یک جنگلی‌ با درختانی فراوان است. آغاز زندگی‌ انسان نیز مانند یک دانه ایست که در وجود خود درختی نادیده در بر دارد که هر انسان به خودی خود نقشه و دلیل خواستی‌ برای هستی‌ دارد- اما در آخر آغاز همه‌چیز از یک دانه است.
با نگاهی‌ عمیق می‌توان به این موضوع پی برد که دانه همواره در وجود خود سرنوشت خود را دارد و محیطی‌ که در آن پرورده میشود، تاثیر بسزایی در ساختار دانه دارد.
زندگی‌ یک انسانی‌ خالی‌ از این حقیقت نیست. اگر چه شخصی‌ در زندان یا سختی است، اما پتانسیل درختی خوب همواره در وجود او است و با الهام بخشیدن به یک زندانی، می‌توان درختی پر بار را به چشم دید. نمایش هنری "گنجی نهفته"، هر انسانی‌ گنجی است در پی کشف شدن، گویا ی این حقیقت است که گرچه شرایط در زندان مناسب نیست، اما انسانی‌ با الهام بخشیدن و احساس اهمیت داشتن، میتواند کار‌هایی‌ شگفت انگیز انجام دهد.

1663-63

1663-64