۱۶۶۳ - این کسری من بود، که جلویم ظاهر شد

1464-87

هما از تگزاس:

من و کسری همسایه بودیم، ما از همان کودکی و نوجوانی بهم علاقمند بودیم، کسری مدافع من در محله بود و من بقول خودش نیازمندیهای شکلاتی او را تامین می کردم، چون خاله هایم از سوئد و بلژیک مرتب بسته های شکلات پست می کردند و کسری عاشق شکلات بود و من سهم خودم را هم به او می دادم. در این میان مادر کسری از این رابطه خبر داشت، ولی مادر من حال وهوای دیگری داشت، خانه ما دو سه برابر همه خانه های همسایه بود. دو طبقه، شیک، با وسایل گرانقیمت، استخر و حیاط بزرگ، که خیلی از همسایه ها از سر کنجکاوی، به بهانه ای به درون می آمدند و مات زوایای خانه می شدند.
به تصور مادرم، ما نسبت به همسایه ها، از جنس دیگری بودیم، او حتی به رفت وآمد و دوستی من و برادرانم با بچه های همسایه راضی نبود.
بهرحال ما قد کشیدیم و در مسیر مدرسه و سینما، بارها کسری به دفاع از من، با پسرها درگیر شده و یکی دو بار هم زخمی شد و وقتی با مادرم درمیان گذاشتم می خندید و می گفت عیبی ندارد، این پسره بادی گارد توست، اگر لازم می دانی یک پولی هم توی جیبش بگذارم و من سخت مخالفت میکردم و می گفتم کسری با دل و جان دفاع می کند، پسری مغروراست، او نیازی به پول ندارد، چون بعد از ظهرها به چند هم شاگردی اش درس خصوصی میدهد. بعد ازدبیرستان، بدلیل تغییراتی که در سیستم آموزشی بوجود آمده بود، هیچکدام امکان راهیابی به دانشگاه را نیافتیم، همزمان پدرم تصمیم گرفت به امریکا برویم، همان سبب شد من وکسری تازه بخود بیائیم، که دوری ما را از پای می اندازد، تازه فهمیدیم چقدر به هم علاقه داریم و طاقت دوری نداریم.
یکروز غروب کسری به اتفاق مادرش به خانه ما آمدند و تقاضای خواستگاری کرد، ولی مادرم خیلی سرد و بی تفاوت آنها را دست بسرکرد و شب هم کلی با من درگیر شد. فردای آنروز من و کسری تصمیم گرفتیم با ازدواج پنهانی، آنها را در برابر یک عمل انجام شده قرار بدهیم. همه آنچه برای چنین وصلتی لازم بود، تهیه کردیم و برای 24 ساعت به شمال نزد خاله کسری رفته و سریعا آنرا به انجام رساندیم.
وقتی برگشتم، خانواده بسیار عصبانی و نگران بودند، ماجرا را گفتم، پدرم فریاد زد من چنین دختری را به خانه راه نمی دهم، مادرم گفت این کارتوهین به خانواده بود من در برابرش می ایستم و اگر لازم باشد، از کسری و خانواده اش شکایت می کنم. نمی دانم در پشت پرده چه گذشت، که سه روز بعد در اوج آن طوفان، پدرم دستور بستن چمدان ها را داد و در صبح جمعه ما را به فرودگاه برد و گفت راهی یونان هستیم و بعد هم به امریکا میرویم.
من به شدت غمگین وگریان بودم، به مادرم می گفتم این انصاف نیست، من و کسری زن و شوهر هستیم، مادرم می گفت من چنین وصلتی را قبول ندارم، خیلی راحت هم غیابا آنرا فسخ می کنم. من هم فرصت خداحافظی از کسری را نیافتم، کسری خیال می کرد ما به سفری دو سه هفته ای میرویم، ولی متاسفانه پدرم همه کارها را سریع انجام داد و در شرایطی که من درون هواپیما اشکهایم بند نمی آمد. همچنان برسرم فریاد میزد، که باورم نمیشود در خانواده من چنین دختر افسارگسیخته ای بزرگ شده باشد.
من از یونان به کسری زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم، خیلی ناراحت شد و گفت من هم خیلی زود از ایران خارج میشوم، من بدنبال تو می آیم. من هم قسم خوردم تحت هیچ شرایطی حاضر به طلاق نشوم و هرگز تن به هیچ وصلتی ندهم.
اقامت 4 ماهه ما در آتن، با اندوه و نگرانی من همراه بود، من آن همه زیبایی محل زندگی، رفت و آمدها، شور وحال مردم و آزادی های بی پایان را نمی دیدم، من حتی نمی فهمیدم شب و روز چه می خورم و چه می نوشم و چه می پوشم. مرتب بدنبال موقعیتی بودم تا پولی بدستم برسد و به کسری زنگ بزنم و حالش را بپرسم، درست زمانی که ما راهی امریکا بودیم، کسری راهی ترکیه بود و متاسفانه همین سبب شد، ارتباط ما بکلی قطع شود، بعد هم ما وارد تگزاس شدیم، زندگی تازه ای را شروع کردیم. من سعی داشتم در درسها و کالج غرق شوم، تا دوباره کسری را پیدا کنم و تنها نگرانی از دست دادن رد پای کسری بود به ایران زنگ زدم، تلفن خانواده اش هم عوض شده بود، به بچه های محله مان زنگ زدم، می گفتند خانواده کسری از آن محل رفته اند.
من نسبت به پدر ومادرم بغض کهنه ای داشتم، دیگر هیچگاه برویشان لبخند نزدم، گرچه آنها برایشان مهم نبود، چون مادرم با یافتن دوستان جدید، سفرهای زنانه، جلسات قمارخانگی، سفر به لاس وگاس، لس آنجلس و نیویورک چنان سرگرم شده بود، که براستی نمی دانست در ذهن و قلب من چه می گذرد، آنها چه بروز من آورده اند.
من بعد از دو سال در یک کمپانی امریکایی کاری گرفتم، همان روزها پدرم بدنبال حمله قلبی به بیمارستان انتقال یافت و تحت عمل قرار گرفت، برادر بزرگم بعد از یک تصادف، تا 8 ماه خانه نشین شده بود، برادر کوچکم با نامزد افریقایی خود زندگی مستقلی را آغاز کرد و به یک نوجوان عاصی تبدیل شده بود و دیگر پدر و مادر نمی شناخت و مادرم همچنان در دنیای خود غرق بود، انگار نه انگار که خانواده درحال پاشیدن است.
این شرایط ادامه داشت، تا مادرم در سفری به لاس وگاس، بنا به گفته دوستانش بدلیل تظاهر به میلیونر بودن، شبانه مورد حمله چند جوان قرار می گیرد و ناچار میشود از طریق کردیت کارت ها و کارت بانکی اش، همه آنچه داشته به آنها بدهد و در ضمن درگیری زخمی شد و یک چشم اش را هم از دست داد.
این حادثه مادرم را بخودآورد، تازه فهمید در اطرافش چه می گذرد و در ضمن با بی خیالی های خود چه به روز خانواده آورده است، او حتی نمی دانست پدرم نیاز به عمل دیگری و مراقبت های ویژه دارد.
متاسفانه هشیاری مادرم خیلی دیر بود، چون نه تنها پدرم بهتر نشد، برادر سرکشم به خانه بازنگشت و روحیه شکسته من ترمیم نشد، بلکه از نظرمالی نیز خانواده دچار یک ضربه بزرگ شد. چون همه اندوخته پدرم درحساب های بانکی مشترک بود که مادرم همه را برباد داده بود. من ناچار شدم بیشتر کار کنم تا حدی جوابگوی هزینه ها باشم. برادر بزرگترم بعد از بهبودی، بدون خبر ازدواج کرد و به سن دیاگو رفت و من ماندم یک پدر بیمار و یک مادر الکلی شکست خورده و عصبی که از رختخواب بیرون نمی آمد، وقتی هم می آمد با سروصدا و ناسزا و پرتاب اشیاء خانه توأم بود.
من یک شب خودم را در آینه نگاه کردم، زیر چشمانم خط هایی ظاهر شده بود، لابلای موهایم سپیدی سرک می کشید، درست 14 سال بود که من با دنیا، با خودم و با آینده ام قهر کرده بودم، من از عشق بزرگ زندگیم کسری هم خبری نداشتم. درواقع من هنوز همسر او بودم و براستی پدر و بخصوص مادر چنان با من کرده بودند، که افسردگی و سرگشتگی و اندوه مرا به یک موجود غریبه مبدل کرده بود و من سالها چون روبات کار کرده و به خانه آمده و غذایی خورده و خوابیده بودم.
یکروز صبح با صدایی از جا پریدم، به سراغ پدرم رفتم، از تخت پائین افتاده بود، 911 را خبر کردم و او را به بیمارستان بردیم، گفتند دچار سکته تازه ای شده، بعد هم خبر دادند نیاز به پیوند قلب دارد و اگر تا آن زمان تاب بیاورد، شانس آورده است. مادرم را خبر کردم، بعد از سالها اشکهای او را دیدم، به در و دیوار مشت می کوبید و می گفت من گناهکار بودم، من در بی خبری ها غرق شدم، من از پدرت و از تو، از برادرانت بی خبر ماندم، من حتی خودم را نابود کردم.
عجیب اینکه از فردا مادرم کوشید زندگیش را عوض کند، از دو سه تن از دوستان خود کمک گرفت، همزمان برای عمل پیوند قلب پدرم به هر دری زد. من هم از سوی دیگر برای نجات پدرم می دویدم، سرانجام با راهنمایی یک پزشک با تجربه ایرانی، یک تیم دانشگاهی مسئولیت عمل پدرم را بعهده گرفت. من درحیرت بودم که چگونه آن تیم به یاری پدرم آمده است.
در روز عمل جراحی، ما از ساعت 4 صبح آنجا بودیم و عملی که 8 ساعت بطول انجامید، وقتی در اتاق جراحی باز شد و تیم پزشکی بیرون آمدند من با یک چهره آشنا روبرو شدم، کسری من آنجا بود، کسری من به عنوان یک جراح به نجات پدرم آمده بود، به دستهایش نگاه کردم، انگشتری ساده ازدواج مان هنوز در دستش بود جلو آمد و مرا در مقابل چشمان حیرت زنده مادر و برادرانم، دوستان و آشنایان و کارکنان بیمارستان بغل کرد و گفت به قیمت پیدا کردن تو. من حاضر به همه کار بودم، من با دیدن نام پدرت در پرونده، حتی از یک سفر مهم دست کشیدم، به اینجا آمدم تا او را نجات بدهم، او را که زندگی من و تو را سالها بدست اندوه و دربدری سپرده بود.
بعد از سالها بغض ام ترکید، چنان در آغوش کسری فرو رفتم، که انگار سالها پناهی نداشتم.

1464-88