سنگ صبـور

1671-56

انگار همین دیروز بود، هنوز آن منظره جلوی چشمانم شکل می گیرد و تنم را می لرزاند. روزی بود که قرار سوارکردن مینا را داشتم، مینا دختر مورد علاقه ام همسر من می شد، در پوستم نمی گنجیدم. وقتی می خواستم سوار اتومبیل بشوم، آیلین خواهر بزرگم گفت با تاکسی برو، با اتومبیل های تلفنی برو، پشت اتومبیل ننشین، من دلم شور میزند. آیلین بارها حوادث زندگی ما را پیشاپیش می دید و بارها شاهد رخداد آنها بودیم، آن روز هم اصرار داشت من با اتومبیل خود نروم، ولی من توضیح دادم اتومبیل را پر از گل کرده ام، میخواهم عروس زندگیم را شخصا به مراسم برسانم.
بدون توجه به هشدارهای خواهرم راه افتادم، یکی دو بار با بوق اتومبیل ها متوجه شدم کمی ناشیانه می رانم، درست سر یک سه راهی، یک نفر به سرعت وسط خیابان پرید و من نتوانستم به موقع ترمز کنم، راستش حواسم پیش مینا بود، با همه شدت به آن شخص کوبیدم، صدای کوبیده شدنش را روی اسفالت خیابان احساس کردم، کمی دورتر توقف کردم، هیچکس در خیابان نبود، بالای سرش رفتم خون از سرش جاری بود او را با دستپاچگی به پیاده رو بردم و نشاندم، ولی او بروی زمین غلتید، از ترس اینکه مرده باشد از جا پریدم، سوار بر اتومبیل شده به سوی مینا راندم، وقتی به آنجا رسیدم، همه بدنم می لرزید، رنگم پریده بود، قبل از آنکه وارد سالن آرایشگاه بشوم، درون توالت رفتم و صورتم را شستم و کمی آرام شدم، بعد درحالیکه می کوشیدم خونسرد باشم به سراغ مینا رفتم، او در همان لحظه برخورد گفت حادثه ای پیش آمده؟ گفتم نه، گفت ولی رنگت پریده، کمی هم می لرزی، گفتم خوب امشب داماد میشوم. باید بلرزم، باید رنگم پریده باشد و همین که از شوق سکته نمی کنم، خدا را شکر می کنم.
مینا خندید و ابتدا راهی خانه پدر مینا شدیم تا بعد او با خواهرانش به مجلس عروسی بیاید. مینا را پیاده کردم و به سرعت به سوی آن خیابان که تصادف کرده بودم رفتم اتومبیل پلیس و آتش نشانی آنجا بود، ولی بنظرم آمد آمبولانس آن جوان را به بیمارستان برده، از یک رهگذر پرسیدم چه شده؟ گفت یک راننده پست، جوانی را زیر کرده و از محل حادثه گریخته است، گفتم طرف زنده بود؟ گفت نمی دانم ولی اگر در همان لحظه اول او را به بیمارستان میرساندند، امیدهایی بود. پرسیدم کدام بیمارستان رفتند، گفت خیابان بالایی، یک بیمارستان است و بعد با تعجب پرسید چرا اینقدر سئوال می کنی؟ گفتم فکر میکنم دوست من بوده، چون خانه شان همین جاست، پشت همین خیابان، گفت طفلک هنوز خیابان از خون اش رنگین است، من حال عجیبی داشتم، نیرویی مرا به سوی بیمارستان کشاند، گوشه ای پارک کردم و به بخش امرجنسی رفتم. از یکی از کارکنان پرسیدم دوستم یک ساعت پیش تصادف کرده، شنیدم او را به اینجا آوردند. گفت طبقه دوم، بخش اورژانس. بدون اینکه خودم بدانم چرا، به آن طبقه رفتم، پرسان پرسان آن جوان را پیدا کردم، در اتاق عمل بود پرستاری با دیدن من، گفت شما فامیل اش هستید؟ گفتم همسایه ماست، گفت به این شماره که در تلفن اش بود زنگ زدیم، کسی گوشی را بر نمی دارد، گفتم شماره اش چیه؟ شماره را گفت و من با تلفن دستی خودم زنگ زدم هیچ جوابی نیامد، روی یک نیمکت نشستم و بارها شماره را گرفتم یک خانمی گوشی را برداشت و من ماجرای بیمارستان را گفتم با گریه گفت شما دکتر هستید؟ گفتم نه، گفت من دارم می آیم، بگوئید کجا بیایم، من توضیح دادم و بعد گوشی را گذاشتم از شدت ترس و دلواپسی، به سراغ اتومبیل خودم رفتم، بخودم نهیب زدم که امشب شب عروسی توست، اینجا چه می کنی؟ به همه جان کندنی بود، خودم را به خانه رساندم لباس دامادی ام را پوشیدم، ولی درونم می لرزید، تب داشتم، سرم درد می کرد ولی سعی داشتم برخودم مسلط شوم.
خانواده دورم را گرفتند و شرایط مرا به حساب شب دامادی ام گذاشتند. همه با هم راهی سالن عروسی شدیم، بعد هم در شلوغی ها و هیاهوی مهمانان و عروس زیبایم غرق شدم، تقریبا یادم رفت چه حادثه ای پیش آمده، یکی دو بار به خودم گفتم طرف را عمل می کنند و می آید بیرون، هیچکس هم نمی فهمد چه کسی مقصر است بهتر اینکه صدایم در نیاید، من اینک مسئولیت یک دختر عاشق را بر دوش دارم، همه خانواده اش چشم به من دارند، من مطمئن هستم آن جوان حالش خوب میشود.
من کلی مشروب هم خوردم و بعد هم قرارمان یک ماه عسل بود، که از همان فردا شروع می شد، پدر ومادرها و برادران من هم می آمدند، دورمان شلوغ بود. از دالاس یکسره به لس آنجلس آمدیم، من چنان غرق در زندگی تازه و هیجانات آن بودم، که بکلی یادم رفت چه بر من گذشته است.
روز پنجم سفرمان بود که تلفن من زنگ زد و جواب دادم خانمی گفت شما همان آقایی هستید که از بیمارستان به ما زنگ زدید؟ گفتم بله کاری از دستم برمی آید؟ گفت می خواستیم تشکر کنیم، می خواستیم شما را ببینیم، گفتم آن آقا پسرتان است؟ گفت بله، تنها پسرم... پرسیدم حالش چطور است؟ گفت به هوش آمده و از مرگ نجات یافته ولی پزشکان درمورد اینکه نتواند راه برود شک دارند و نیاز به یک عمل جراحی بسیار حساس دارد، بعد گفت شما پسرم را می شناسید؟ گفتم نه من در بیمارستان ماجرا را فهمیدم، به عیادت آشنایی رفته بودم الان هم در ماه عسل هستم، گفت ترا بخدا برگشتید به ما سر بزنید، شما بموقع ما را خبر کردید. گفتم حتما تماس می گیرم، از آن روز ببعد، دچار سرگشتگی روحی شدم، شبها کابوس می دیدم، مینا به شدت نگران من بود، من گفتم چون شاهد یک تصادف بودم، کابوس می بینم، او همه سعی خودش را می کرد که من آرام بگیرم.
ما از سفر برگشتیم، بعد هم پدر مینا کمک کرد آپارتمانی در یک محله خوب و آرام خریدیم و به آنجا نقل مکان کردیم و بکلی از آن محله دور شدیم و من هم سعی می کردم بخودم بقبولانم که آن حادثه تقصیر من نبوده، حالا هم آن جوان زنده است بعد ازماهها دوباره آن خانم زنگ زد و گفت پسرم خوشبختانه بروی پاهایش راه میرود، هم من و هم پسرم مشتاق دیدار شما هستیم. بعد هم گفت پسرم آن اتومبیل و راننده را بیاد دارد، ولی هرچه گشتیم پیدایش نکردیم، من باز هم قول دادم ولی این بار از روبرو شدن با آن جوان می ترسیدم، اینک چند ماه است با خودم می جنگم، مینا حامله است و من نمی دانم آیا به سراغ آن خانواده بروم؟ اگر مرا بشناسد چکنم؟ واقعیت را بگویم؟ اگر خودم با پلیس حرف بزنم دستگیر میشوم؟ باور کنید درمانده ام که چکنم؟
سیاوش – دالاس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به آقای سیاوش از دالاس پاسخ میدهد

در میان آنچه از زندگی خود گفته اید فقط به چند نکته اشاره میکنم. نخست آنکه خواهر شما بانوی با تجربه ایست و به شما پیشنهاد کرد که خود شما آنهم درشب جشن ازدواج بهتراست که رانندگی نکنید. شما نپذیرفتید. فکر نمی کنم عشق باعث آن شده باشد که تصمیم به رانندگی گرفتید به ویژه آنکه اشاره کرده اید که درحال رانندگی متوجه شدید که رانندگی را درست انجام نمی دهید قاعدتا می بایست در همان موقع برای کاری که در پیش داشتید کمک می طلبیدید نه آنکه به سرعت خود اضافه کنید.
نکته دوم تصادف کردن شماست. که ابتدا مجروح را به پیاده رو بردید و بعد که دیدید درحال مرگ است فرار کردید و برای خود از نظر قانون مشکل بوجود آوردید. این مشکل که تصادف و فرار از حادثه باشد بسیار از نظر قانون قابل تعقیب و هم از نظر اخلاق قابل پرسش است.
مسئله دیگر دروغگویی شما در شبی است که قرار است با همسر خود پیمان یگانگی به بندید و بعد بدلیل ترس به بیمارستان رفتید تا مطمئن شوید که آیا مجروح مرده یا زنده است و سپس انجام گفت و گوهایی که حاصل آن سبب شده است که شما را یک قهرمان نجاتبخش به حساب آورند و تقاضای دیدارتان را داشته باشند.
آنچه راجع به لرزیدن و احساس ناراحتی و غیره گفته اید با مدیریتی که از خود در شب عروسی نشان داده اید هماهنگی ندارد. جمع عملکرد شما نشان میدهد که نیاز بسیار مبرم به روان درمانی طولانی مدت دارید. زیرا آدمی نمی تواند یکروز صاحب وجدان باشد و روز دیگر از بار آن شانه خالی کند. اگر درحال روان درمانی نیاز به پیامدهای قانونی آن تصادف دارید بهتراست که با وکیل تماس بگیرید و بدون مشورت با وکیل برای خود مشکل دیگری بوجود نیاورید.