۱۶۷۱ - !شب سیاه تو به آخررسیده، من اینجام

1464-87

شهره از لس آنجلس:

5 سال پیش بود از لس آنجلس، برای دیدار خانواده به ایران رفته بودم، خواهر کوچکترم زهره، به اتفاق دوستان خود، برای حضور درکنسرت داریوش به ترکیه رفتند. من سفارش کرده بودم، از جمع ایرانیان دور نشوند و بعد از کنسرت و خرید، بلافاصله برگردند، چون برای دختران جوان و زیبایی چون آنها، که ساده و بی خبر از دام های مختلف بودند، همیشه خطراتی وجود دارد، عجیب اینکه دلم شور میزد، نگران زهره بودم.
آنها رفتند و من برخلاف مادرم، که فکر میکرد باید این دخترها بروند دنیا را بگردند و تجربه بیاموزند، عقیده داشتم با وجود همه این امتیازات، درسفر به خارج بخصوص ترکیه، هند،مالزی، دبی، گرجستان... باید جانب احتیاط را رعایت کنند، چرا که در این سرزمین ها، شکارچی دختران و زنان زیبا و ساده دل بسیار در کمین نشسته اند.
متاسفانه حدس من درست درآمد، چون یکی از دوستان خواهرم زنگ زد و گفت زهره دو روز است گم شده، پرسیدم چرا و کجا؟ گفت رفته بودیم یک کلاب، دو سه نفر به ما نزدیک شدند، تقاضای رقص کردند، بعد ما را به شام دعوت نموده و حتی پیشنهاد نامزدی و ازدواج دادند. متاسفانه نمی دانم زهره چه نوشابه ای نوشید که تقریبا بیحال شد و حالت تهوع هم داشت یکی از آن مردها، او را بیرون برد تا هوای تازه بخورد، چون بقیه با ما ماندند و ما خیالمان راحت شد، که زهره بر می گردد، ولی در یک چشم بهم زدن آن دو سه نفر غیب شدند. با ترس و دلهره همه جا را گشتیم، با سکیوریتی حرف زدیم، از دخترها و زنها و پسرهای ایرانی پرسیدیم، هیچکس خبری از زهره نداشت. چون زهره تلفن داشت، با خود گفتیم بالاخره تماس می گیرد، لابد حالش بد شده و به بیمارستان رفته، آن شب ما تا صبح به زهره تلفن زدیم و نخوابیدیم و فردا به سراغ پلیس رفتیم، آنها همه مشخصات را گرفتند ولی گفتند حتما دوست تان با آن آقا به سفر رفته، شاید یک جایی خوش هستند، هیچ اهمیتی هم به این دلواپسی ها نمی دهد. پرسیدیم راهی برای پیگیری او داریم؟ گفتند بروید با نشان دادن عکس از هتل های بزرگ سراغش را بگیرید، از کلاب های اطراف، از قایق ها و کشتی ها، بهرحال یک جایی سرش گرم است.
با شناختی که ما از زهره داشتیم، حتی با پلیس بین المللی هم تماس گرفتیم، گفتند این کار پلیس محلی است اگر از ترکیه خارج شده باشد، ما کمک می کنیم. الان همه سرگشته و مانده ایم که چکنیم، راستش جرات نمی کردیم زودتر تماس بگیریم، فکر می کردیم شاید او را پیدا کنیم و بی سروصدا برگردیم.
من گفتم بهرحال شما باید برگردید، ولی من خودم را تا دو روز دیگر میرسانم، اطلاعات کافی به من بدهید، تا من پیگیر باشم. وقتی من خبر را به مادرم دادم، غش کرد و روی زمین افتاد، پدرم با فریادهایش، دیوارهای خانه را لرزاند و من با دلی پراز غم و ترس و دلهره، چمدان بستم و راهی شدم.
همه اطلاعات را از دوستان زهره بدست آوردم. حتی عکس هایی را که آن شب با هم گرفته بودند و خوشبختانه یکی از آنها از دور مردی را که زهره را با خود برده بود نشان می داد، پلیس گفت با این عکس کاری نمی شود کرد، عکس باید کاملا از روبرو باشد، کارت شناسایی، تلفن و شماره پلاک اتومبیل و خلاصه سند و مدرکی که بتواند به ما کمک کند، بما بدهید تا او را دنبال کنیم.
دوستان زهره را برگرداندم، ولی علیرغم اینکه در آستانه بازگشت به امریکا بودم، ولی ترجیح دادم، تا پیدا کردن رد پایی از زهره آنجا بمانم، همزمان پدر و مادرم هم آمدند، گرچه از دست آنها کاری بر نمی آمد، مادرم مرتب گریه می کرد و به سرش می کوبید، پدرم نیز زیر لب ناسزا می گفت و مشت به در و دیوار می کوبید، من آنها را هم روانه ایران کردم و حدود دو ماه به جستجو ادامه دادم. من همچنان ارتباطم با پلیس برقرار بود، عکسی را که بچه ها با تلفن گرفته بودم، به چند سکیوریتی کلاب ها نشان دادم، یکی دو تا گفتند بنظر آشنا می آید، اینها ژیگولوهای روسی هستند، که برای شکار می آیند واغلب شان هم در همین ترکیه کلاب های زیرزمینی واستریپ کلاب و قمارخانه دارند. گفتم آیا هیچ آدرسی از این کلاب ها داری؟ گفتند ترا خدا ما را به دردسر نیانداز.
من همان شب لباس نسبتا سکسی پوشیدم و به همان کلاب رفتم، ولی بجز دو سه مزاحم کسی به سراغم نیامد، این کار را در دو سه کلاب دیگر انجام دادم، تا در یکی از کلاب ها، مردی درست شبیه همان شکارچی زهره به سراغم آمد و تقاضای رقص کرد و گفت شما شوهر ندارید؟ گفتم نه، گفت شما را باید تا امروز صد تا مرد دزدیده باشند! من خندیدم و گفتم چنین شانسی نداشتم، بعد مرا به مشروب دعوت کرد، که من در یک فرصت مناسب بجای نوشیدن مشروب آنرا درون یک ظرف پر از یخ خالی کردم. بعد از چند لحظه گفتم سرم درد می کند، گفت با من بیا، با هم بیرون رفتیم، مرا درون یک اتومبیل هل داد، من خودم را بیحال نشان دادم، گفت بخواب، با هم میرویم سراغ یک دکتر، بعد بخیال اینکه من حتما بیهوش شده ام، پشت فرمان نشست و مرا در پشت اتومبیل رها کرد، من خیلی با احتیاط به کارآگاهی که قبلا حرف زده بودم، یک تکست فرستادم، همه نشانی های اتومبیل را دادم و سر راه همه خیابانها و تابلوها را برایش تکست کردم وقتی در جلوی ساختمانی ایستاد، شماره اش را فرستادم، بعد تلفن را خاموش کردم. شکارچی اتومبیل را درپارکینگ گذاشته، با رسیدن یک مرد دیگر زیربغل مرا گرفتند و با آسانسور مرا به طبقه سوم بردند، بعد بروی تختی در یک اتاق نیمه تاریک رها کردند و من فقط صدایشان را می شنیدم که می گفتند این یکی خیلی خوشگل است، کلی پول با خود می آورد.
نمی دانم چه مدتی گذشت، فقط صدای فریاد و هیاهویی شنیدم، حتی صدای شلیک دو گلوله. بعد در اتاقم باز شد و یک پلیس وارد شد و اسم مرا پرسید، خیالش راحت شد، درحالیکه از دور می دیدم، بیش از 20 زن ومرد را دستبند زده اند و بدرون یک مینی بوس هدایت می کنند.
قلبم می خواست از سینه ام بیرون بزند، بیکی از پلیس ها گفتم ببینید خواهرم کجاست؟ گفت صبر کن، شاید در همین ساختمان باشد. بعد از حدود نیم ساعت یکی از افسران پلیس مرا به طبقه زیرین ساختمان برد. من حدود 10 زن نحیف و نیمه عریان را دیدم، که از شدت اعتیاد، ضعف و بیماری قادر به راه رفتن نبودند، فریاد زدم زهره من کجاست؟ خواهرم کجاست؟ صدایی در میان آن اشباح لرزان به گوشم رسید، جلوتر رفتم، سایه ای، شبحی، چهره شکسته ای دست مرا گرفت و گفت من زهره هستم.
باورم نشد، روی زمین زانو زدم، خودش را در آغوش من رها کرد مثل یک پر کاه شده بود، همه بدنش می لرزید. زهره را بخودم فشردم و در گوش اش گفتم من اینجا هستم، شب سیاه تو به آخر رسیده، نگران نباش.

1464-88