سنگ صبـور

1672-57

با مازیار در آلمان آشنا شدم، من برای دیدار خواهرانم از نیویورک به آلمان رفته بودم. مازیار همسایه دیوار به دیوارشان بود، مهرانا خواهر بزرگم می گفت مازیار یکی از جنتلمن ترین مردهایی است که ما شناخته ایم، ما همیشه دلمان می خواست تو چنین شوهری داشته باشی. من می خندیدم و می گفتم لطفا برای من لقمه درست نکنید. من هنوز لقمه آن نامزد قلابی توی خرخره ام گیر کرده است. نامزد قلابی ام جوانی بود بنام رها، که می گفت شاعر است. پدرش رئیس رادیو در ایران بود ومادرش معاون وزیر آموزش و پرورش! خودش درکالج سلطنتی لندن دکترای فلسفه گرفته که بدرد کار وزندگی امروز نمی خورد. من خیلی زود به او دل بستم و یکروز بخود آمدم که دیدم بدون او زندگی پوچ است. با هم نامزد شدیم، من درانتظار سفر خواهرانم بودم، که یکروز در یک رستوران خانمی جلوی میز ما آمد وگفت خانم گول این مرتیکه را نخوری، خودش را دکترای فلسفه و پدر و مادرش را وزیر معرفی می کند ولی همه اش قلابی است.
من جا خوردم، ولی صدایم درنیامد، وقتی به خانه میرفتیم، به رها گفتم خواهش میکنم خودت را بمن ثابت کن، مدرک دانشگاهی ات را نشان بده، عکس های پدر و مادرت را نشان بده، خلاصه باید امشب همه چیز را برای من رو کنی، رها گفت به من 24 ساعت وقت بده، جالب اینکه بعد از 24 ساعت گم شد. فقط یک پیام برای من گذاشت که وقتی اطمینان به یک رابطه نباشد، آن رابطه پایان یافته است.
به خواهرانم گفتم فقط اجازه بدهید من خودم انتخاب کنم. هر دو گفتند وقتی مازیار را شناختی ما را باور می کنی، من هم پذیرفتم و هفته بعد در تولد یکی از دوستان خواهر بزرگم، من مازیار را به حرف کشیدم، ظاهرا ادعایی نداشت، ولی می گفت در زندگیش خیلی عاشق داشته است ولی بدنبال دختری می گردد که صفای ایرانی داشته باشد، اهل خانواده باشد.
در دیدار بعدی گفت شما همان کسی هستی که من بدنبالش می گردم، گفتم به همین زودی مرا شناسایی کردی؟ گفت واقعا شما همان هستی، نمی خواهم فرصت را از دست بدهم، شما برگردی و من حرف دلم را نزده باشم. گفتم ولی من نمی توانم تصمیم بگیرم، چون شما را خوب نمی شناسم، شما همان نیستی که من در ذهنم دارم. گفت عشق در تضادها بوجود می آید، گاه آدم ها عاشق کسی میشوند که ابتدا تحت تاثیرش قرار نگرفته اند گفتم اجازه بدهید در همین ده روز آینده همدیگر را بیشتر بشناسیم و تصمیم بگیریم. مازیار خوب بلد بود مرا تحت تاثیرقرار بدهد، بطوری که من روز بازگشت او را عاشقانه بوسیدم و گفتم تا با پدر ومادرم حرف نزنم، هیچ قولی نمی دهم، بعد هم پدرم گفت مازیار مرد خوبی است مادرم گفت من دو بار او را دیده ام بسیار مرد متینی است.
بعد از 3 ماه گفتگوی تلفنی، قرار شد من برای مازیار ویزا بگیرم که مشکل نبود، او که آمد هر دو احساس کردیم می توانیم زندگی خوبی با هم داشته باشیم.
ازدواج مان ساده برگزار شد. من برای مازیار یک شغل خوب در کمپانی خودم پیدا کردم، چون سابقه تعمیر کامپیوتر داشت. بعد هم تصمیم گرفتیم بچه دار بشویم. در این فاصله دوستان و آشنایان جدیدی پیدا کردیم که از جمله یک مادر و دختر بودند که مازیار بیتا خانم و شکوفه دخترش را از ترکیه می شناخت و می گفت هر دو نجیب و تحصیلکرده و اصیل هستند، ما رفت و آمد با آنها را ترجیح دادیم، ولی من بمرور احساس می کردم وقتی شکوفه به خانه ما می آید، مازیار گل از گلش می شکفد، مرتب با او شوخی می کند، جوک می گوید و گاه حتی هل اش می داد، من به این رابطه شک داشتم، یکی دو بار هم به مازیار گوشزد کردم، گفت چرا اینقدر فکرت مسموم است، اینها مثل خواهران من هستند من در این فاصله یک بچه از دست دادم و پزشکان گفتند باید مدتی صبر کنم، تا بتوانم حامله بشوم.
یک شب که دورهم بودیم، مادر شکوفه گفت یک خواستگار خوب برای دخترم پیدا شده! این حرف چنان مازیار را منقلب کرد که از جا پرید و گفت چرا شما عجله دارید؟ چرا می خواهید زود از شر این دختر راحت شوید. چرا فکر نمی کنید که این دختر خودش اختیار تصمیم دارد، شکوفه گفت راستش من آمادگی ازدواج ندارم، مادرش گفت می خواهی انقدر سن ات بالا برود که دیگر خواستگاری نیاید. مازیار بجای شکوفه جواب داد، این روزگار کسی به خواستگاری نمی رود، آدم ها همدیگر را می بینند آشنا میشوند، بهم دل می بندند وازدواج می کنند، من گفتم همانطور که من و تو آشنا شدیم و تو کلی قربون صدقه من رفتی و گفتی سالها بدنبال من بودی، بعد هم ازدواج کردیم، احساس کردم مازیار سرخ شد، ولی حرفی نزد. و شکوفه هم به بهانه ای اتاق را ترک گفت. یکربع بعد دیدم هر دو توی بالکن سیگار می کشند، صحبت می کنند، خودم را به پشت در بالکن رساندم. شنیدم که مازیار می گفت من هیچگاه عاشق نشدم، این فروزان بود که عاشق من شد، بعد هم خانواده اش دورم را گرفتند وبساط عروسی را راه انداختند، شکوفه گفت حالا می خواهی چه بکنی؟ گفت به بهانه ای میروم بسفر من جلوتر میروم و تو هم بعد از من بیایی، در مدت دو هفته فکرهایمان را می کنیم و تصمیم می گیریم، خصوصا که شکوفه هم خوشبختانه بچه دار نشد. من خیلی دلم شکست ولی سکوت کردم و دم نزدم.
بعد از دو هفته مازیار گفت می خواهد بدیدار مادرش به ترکیه برود و من گفتم چرا با هم نرویم، گفت اگر با هم برویم حداقل باید چند هزار دلار سوقات ببریم، اونجا هم در خدمت شان باشیم، ولی من که تنها بروم، در یک اتاق با مادر و برادرم می مانم و زود هم برمی گردم، من که می دانستم چه نقشه ای دارد گفتم شاید هم بر نگردی، گفت چی چی؟ گفتم بعدها می فهمی. من تصمیم گرفتم راه زندگیم را از مازیار جدا کنم، مازیار به سفر رفت و یک هفته بعد هم شکوفه رفت، هیچ خبری از آنها نبود من در این فاصله با برادرم حرف زدم، به خواهرانم زنگ زدم، آنها باورشان نمی شد، تا بعد از 20 روز مازیار برگشت، خیلی پکر و عصبانی بود، گفتم چه شده؟ گفت مادرم آمد ولی برادرم نیامد من هم در ترکیه درگیر شدم. نزدیک بود کارم به زندان بکشد. سه روز بعد شکوفه بازگشت و به اتفاق مادرش از آپارتمان شان نقل مکان کرده و به محل دیگری رفتند و هیچ سخنی هم با ما نگفتند ومن از مازیار پرسیدم چرا اینها اینقدر بی صدا رفتند؟ گفت من تازه فهمیده ام که اینها ریشه ندارند، اصالت ندارند، همه چیزشان قلابی است.
من سکوت کردم، ولی کنجکاوی ام گل کرد و به برادر مازیار در ایران زنگ زدم و بغض کرده گفتم قصد جدایی از مازیار را دارم، او هم خیلی راحت دست برادرش را رو کرد و گفت برادرم متاسقانه آدم صادقی نیست با یک خانم که آوازه بدنامی اش همه جا پیچیده و به ترکیه آمد و آن خانم با یک آقای ترک به یونان رفت و مازیار هم با آبروی ریخته اینجا را ترک گفت، آن خانم وقتی بعد از ده روز از سفر بازگشت دوباره به سراغ برادرم آمد، متاسفانه مازیار او را بخشید، ولی من در برابرش ایستادم، حتی کارمان به زدوخورد کشید، به کلانتری هم رفتیم عاقبت من آن خانم را تهدید کردم و خوشبختانه فردایش برگشت و برادرم هم تا حدی عاقل شد.
گفتم من قصد طلاق دارم، گفت با او حرف بزن، فکر می کنم به اندازه کافی تنبیه شده باشد. من همان شب با مازیار حرف زدم او خواست اعتراف کند من گفتم همه چیز را می دانم، شرمنده به پای من افتاد و گریست، من او را از خانه بیرون کردم فردا عصر فهمیدم رگهایش را زده است بهرحال به بیمارستان رفتم، گفت اگر مرا نپذیری خودم را می کشم، من پشیمانم، من شرمنده ام، من بخود آمده ام. حقیقت را بخواهید درمانده ام که چکنم چگونه می توانم خطاهای او را از یاد ببرم و چگونه می توانم این چنین آسان او را ببخشم؟
فروزان – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانواده
به بانو فروزان از نیویورک پاسخ میدهد

آشنایی با مازیار را با آگاهی نسبی آغاز کردید. در این آشنایی ادعای او این بود که دختران بسیاری او را دوست داشته اند ولی او ترجیح میدهد که با دختر با صفای ایرانی آشنا شود و ازدواج کند. پذیرش شما بدنبال قول و قرارهائی اتفاق افتاد که شما بتوانید برای او ویزا بگیرید. این نکته مهم در درخواست ازدواج افراد بدون ویزای اقامت از یکدیگر است و اغلب بهتر است که مورد توجه زیاد قرار بگیرد. شما پس از آن برای مازیار شغلی در کمپای خود یافتید ودرواقع آنچه که لازمه محبت یک انسان به انسان دیگر و یا یک عاشق نسبت به عاشق دیگر باشد انجام دادید.
زندگی شما و مازیار خیلی بطول نیانجامید تا او در نخستین بار از نظر شما، دست به خیانت زد و با شکوفه قرارومدارهای دیدار و سفرچند هفته ای گذاشت. شما با آنکه این رابطه را بگونه ای بیش از حد یک دوستی خانوادگی می دیدید اجازه دادید که مازیار این سفر را عملی کند و با شکوفه به سفر برود. پرسش این است که مازیار برخلاف تمایل شما به سفر رفت ولی مقاومت زیادی از سوی شما ندید فقط پس از بازگشت توسط اطرافیان پی به زندگی پنهان او بردید و حال نمی دانید که آیا باید او را به بخشید و یا از او جدا شوید. پرسش این است که آیا چه چیزی در این رابطه تغییر کرده است که بتوانید اطمینان به رابطه را بدست بیاورید؟ بنظر من تا زمانی که با مازیار به روانشناس مراجعه نکنید پاسخ درست این پرسش روشن نخواهد شد. در وضع حاضر نمیتوان به او اعتماد کرد.