۱۶۷۲ - ... بدنبال سایه گمشده خود

1464-87

شکوه از سن حوزه:

از 20 سالگی من و منوچهرعاشق هم بودیم، همه فامیل و دوستان هم ازاین ماجرا خبرداشتند، بهمین جهت برای حفظ آبروی خودشان، ما را خیلی زود نامزد کردند، ولی پدرم اصرار داشت، منوچهر تحصیلات دانشگاهی اش را تمام کند، زندگی اش را بسازد و بعد با من رسما ازدواج کند. منوچهر براستی شیفته من بود، بخاطر من شب و روز درس می خواند، سرانجام از دانشگاه فارغ التحصیل شد و با تلاش فراوان، یک آپارتمان شیک خرید و بعد با کمک پدر و مادرها، ما با هم ازدواج کردیم.
از همان سال اول، دوستان مشترک زیادی دوروبرمان بودند که به بهانه های مختلف یا در خانه هم مهمان بودیم و یا به سفرهای چند روزه میرفتیم و درمیان آن جمع کورس و بهمن به من توجه خاصی داشتند و گاه می گفتند دوست ما، حق همه ما را خورده، چون زیباترین زن دنیا را صاحب شده است، من یکی دو بار بقولی دماغ شان را سوزاندم و به آنها فهماندم من وسوسه نمی شوم، چون عاشق شوهرم هستم. بهمن چند بار به من هشدار داد، که منوچهر هنوز با دوست دختران سابق خود رفت و آمد دارد و بقولی آنها را یدک نگهداشته است، که باز هم من می گفتم خودم اجازه این کار را داده ام.
در سفری به ترکیه، فردای شبی که مردها به یک کاباره رفته بودند، بهمن عکسی به من نشان داد که خانمی در گوش شوهرم حرف میزند و می خندد. پرسیدم این زن کیه؟ گفت آشنای شوهرت، با هم قرار و مدار داشتند، راستش چون منوچهر تا روز آخر سفر ازمن جدا نشد، من بهمن را مورد انتقاد و سرزنش قرار دادم، گفتم اگر یکبار دیگر بخواهد فکر مرا نسبت به شوهرم مسموم کند، شوهرم را درجریان می گذارم.
در سومین سال زندگی مشترک مان، با همان دوستان همیشگی به یونان رفتیم، مردها اغلب شب ها به کاباره ها و کلاب ها میرفتند، یکی از شب ها منوچهر وقتی از راه رسید، از یک زن مزاحم گفت واینکه بعضی زنها چقدر فاسد و ویرانگر هستند وبعد رشته سخن را عوض کرد.
24 ساعت بعد بهمن عکسی به من نشان داد که زنی بنظر می آمد منوچهر را بغل کرده و می بوسد، بهمن که مرا شوکه دیده بود، گفت حالا باورت شد؟! این خانم یکی از دوست دخترهای سابق شوهرت بود، باهم قراردیدار در ایران را گذاشتند، وقتی من به شوهرت اعتراض کردم و گفتم تو زیباترین زن را داری چرا دنبال این زنها میروی؟ گفت بالاخره باید وسط تکرار زندگی ، یک چاشنی تازه هم باشد، گفتم اگر شکوه بفهمد چه می کنی؟ گفت پیشاپیش می گویم که با یک زن مزاحم روبرو شدم، و شرش را کم کردم. من در یک لحظه یاد حرفهای منوچهر افتادم و قیافه معصومی که گرفته بود و برخودم لعنت فرستادم، که زن خوش باوری هستم به بهانه سرماخوردگی، روز آخر دیگر حرفی نزدم تا به خانه برگردیم و تکلیف مان را روشن کنیم. گرچه منوچهر فهمیده بود، در پشت پرده خبرهایی است، دو سه بار برایم چند شاخه گل آورد، ولی من اعتنایی نکردم.
وقتی به خانه برگشتیم، من گریبان منوچهر را گرفتم و گفتم تو در پشت پرده دوست دختر داری، تو به من خیانت می کنی، تو برخلاف ظاهرت، مرد چند چهره ای هستی و من تحمل این زندگی را ندارم، منوچهر سعی کر مرا قانع کند، گفت من که برایت توضیح داده ام، درکلاب با دختری که همسایه خواهرم بود و بسیار مشتاق دوستی با من بود، روبرو شدم، با شوهرش آمده بود، ولی من از ترس اینکه به بهانه ای بیشتر به من نزدیک نشود بعد از سلام وعلیک، با بچه ها از کلاب بیرون آمدیم. فریاد زدم دیگر حرفهایت را باور نمی کنم و بعد بحال قهر خانه را ترک کردم و با کمک دوستم که وکیل بود تقاضای طلاق دادم.
در این فاصله بهمن زنگ زد و گفت میخواهد مرا ببیند، می گفت خبرهای بسیاری دارد باید مرا روشن کند، بعد هم اضافه کرد من آماده جدا شدن از زنم هستم، هرلحظه بخواهی باهم سفر دوردنیا را آغاز می کنیم.
من گوشی را قطع کردم به شدت عصبانی و دل شکسته بودم، بخصوص که بهمن چندین عکس دیگر از منوچهر با زنان دیگر جلوی محل کار بدستم داد. در این میان منوچهر شب و روز بدنبال من بود، می خواست با من حرف بزند، گروهی را واسطه فرستاد، برایم نامه نوشت و پیام تلفنی گذاشت، ولی من توجهی نکردم، تا طلاق گرفتم.
روزی که حکم طلاق صادر شد، بهمن را روبروی خود دیدم، که با یک بغل گل آمده بود، چون شخصیت و ذات اش را می شناختم، یک سیلی به گوشش زدم و گفتم از اینکه کارم به طلاق کشید خوشحال شدی؟ ولی یادت باشد که تحت هیچ شرایطی با تو دوست نمی شوم و کاری به کارت ندارم.
من 3 ماه بعد به امریکا آمدم، بدلیل آن ضربه کاری از هرچه مرد بیزار بودم، و وقتی در محافل و مهمانی ها، مردی را می دیدم قربان صدقه زنش میرود، می خواستم فریاد بزنم اون مرد دروغ میگوید، مردها همه دروغگو هستند.
همه وقت و زندگیم را بروی تحصیل گذاشتم، برادر بزرگم جانانه کمکم کرد، رشته روانشناسی را دنبال کردم بعد بدنبال روانپزشکی رفتم . در طی 7 سال، از سایه مرد هم می گریختم، تا در فضای کارم، با خشایار آشنا شدم، مردی سرد وگرم چشیده، که بعد از دو ازدواج نافرجام، از هر نوع رابطه ای پرهیز میکرد، ولی می گفت از من خیلی خوشش آمده، از سختکوشی من، از تلاش شبانه روزی ام برای طی مراحل مختلف تحصیلی، که در کمتر دختر و زنی دیده است.
من بمرور با مادر و خواهر خشایار آشنا شدم، که خیلی زود بهترین دوستان من شدند، آنها می گفتند خشایار از زنها فرار می کند، ولی تو را می ستاید. خواهرکوچکترش می گفت آرزو دارم روزی برادرم با زن کامل و ایده آلی چون تو وصلت کند.
یک شب که باهم بیرون رفته بودیم، من همه قصه زندگیم را برای خشایار گفتم، خیلی متاثر شد، قرار دیدار تازه ای گذاشتیم ولی بدلیل ماموریتی که برایش پیش آمد، سه ماه سن حوزه را ترک کرد، من ناگهان احساس کردم، چقدر به او عادت کرده بودم، نمی توانستم اسمش را عشق بگذارم ولی دلبستگی من بیشتر حالت عادت داشت، چون خشایار همدم و هم سخن خوبی بود، ما همیشه ساعتها حرف برای گفتن داشتیم، با اینکه در برخی زمینه ها ضد هم بودیم، ولی تفاهم داشتیم و به نقاط مشترک زیادی دست می یافتیم.
یک شب خشایار زنگ زد و گفت برایت خبرهایی دارم که مطمئن هستم زندگیت را بکلی تغییر می دهد، پرسیدم چه خبرهایی؟ گفت باید تو را ببینم و توضیح بدهم.
یک هفته بعد خشایار آمد و برایم توضیح داد که وقتی تو درباره شوهرت، عشق عمیق تان، درباره بهمن و وسوسه هایش حرف زدی، من خیلی کنجکاو شدم و سرانجام بهمن را پیدا کردم و او را پشت خط تلفن محاکمه کردم و او اعتراف کرد، همه آن مدارک قلابی بوده و او برای تصاحب تو، عکس ها را در شرایط خاصی گرفته و ازمیان دهها عکس، یکی را برگزیده، تا شاید تورا به طلاق بکشاند و بعد صاحب تو بشود، حالا پشیمان است، ولی نه به تو و نه به منوچهر دسترسی نداشته و در ضمن بدلیل بیماری قلبی، تا امروز 3 بار عمل جراحی داشته و بیشتر وقت اش درخانه می گذرد.
من بعد از شنیدن حرفهای خشایار دیوانه شدم، می خندیدم و می گریستم، رفتاری غیرعادی داشتم، خواهران خشایار مرا با خود بیرون بردند و سعی کردند مرا آرام کنند و من همه وجودم پر از عذاب وجدان بود و اینکه چگونه منوچهر را متهم کردم، ظالمانه از او طلاق گرفتم و اجازه دفاع هم ندادم. روزی که راهی ایران شدم تا شاید منوچهر را بیابم، خشایار و خانواده اش مرا در فرودگاه بدرقه کردند و برایم آرزوی موفقیت کردند.
پرسان پرسان، بعد از 15 سال در آپارتمانی را زدم، که همسایه ها گفتند مردی با وقار و مهربان و کم حرف و غمگینی سالهاست آنجا زندگی میکند و با هیچکس رفت و آمد و دوستی ندارد. زنگ در را زدم، چند لحظه بعد منوچهر با موهای جوگندمی، اندامی بسیار لاغر و چشمانی پر از اندوه در را گشود و چنان شوکه شد که اگر من بغل اش نمی کردم بر روی زمین می افتاد و درگوش اش گفتم مرا ببخش که 15 سال تو را رنج دادم وآمده ام تا جبران کنم.

1464-88