سنگ صبـور

1673-45

اولین روزی که به کالج رفتم، با مایکل برخوردم، که از معلمین کالج بود. در همان روز بسیار مرا راهنمایی کرد، وقتی فهمید ایرانی هستم، گفت از دانشجویان ایرانی خاطره های خوبی دارد، عاشق غذاهای ایرانی است.
من به کلاسی رفتم که معلمین دیگری داشت، ولی مایکل مرتب مرا در رستوران و کافی شاپ می دید، بارها مرا به قهوه و ساندویچ مهمان کرد من هم برایش دو سه هدیه از کارهای دستی ایرانی آوردم، تا یک شب مرا به شام دعوت کرد. من گفتم شبها بیرون نمی مانم، گفت چرا؟ گفتم برای اینکه هر شب مادرم از ایران زنگ میزند و ما روی اسکایپ با هم حرف میزنیم، گفت بعد از صحبت با مادرت بیا بیرون، گفتم تا ساعت 5/9 شب طول می کشد، گفت اتفاقا می خواهم به کلاب برویم، تازه اون ساعت شروع میشود.
علیرغم فرار از هر رابطه ای، مایکل مرا مرتب بیرون می برد و بمرور بهم عادت کردیم. من یکبار پرسیدم شما ازدواج نکرده اید؟ گفت یک ازدواج بی سرانجام داشتم، دو دختر 12 و 14ساله دارم، اینروزها آخرین مراحل طلاق را طی می کنیم. من برای راحتی آنها حتی آپارتمانم را هم به آنها بخشیدم، حقوق ماهانه هم می پردازم، گفتم این نشانه یک مرد با وجدان است، یکروز بخود آمدم دیدم کاملا دلبسته مایکل شده ام. بعضی شبها به آپارتمان کوچک من می آمد، ولی رابطه مان در یک مرز ایستاده بود من نمی خواستم قبل از ازدواج با هیچ کس رابطه جنسی داشته باشم، درحالیکه او اصرار داشت.
من آخر هفته ها را بخاطر آمدن دخترخاله ام به آپارتمانم، از مایکل دور می افتادم، او هم میگفت ترجیح میدهم آخر هفته ها را راحت باشی، تا یکروز خبر داد در منطقه پربرف اطراف لس آنجلس، یک کابین اجاره کرده و برای اسکی و استراحت دو روز با هم خواهیم بود، من ناچار شدم برای دختر خاله ام بهانه ای بیاورم و با مایکل همراه شوم.
در کابینی که اجاره کرده بود همه چیز بود. البته در سر راه مایکل انواع غذا و میوه و مشروب هم خرید، من گفتم اهل مشروب نیستم گفت درعوض من می نوشم و مست می کنم و تو فقط بخند.
شب اول غذا خوردیم، مایکل کمی مشروب نوشید، بعد هم بدون حادثه گذشت، فردا برای اسکی بیرون رفتیم، من اسکی بلد نبودم، مایکل سعی کرد یادم بدهد، ولی وقتی دید در این زمینه جرات کافی ندارم رهایم کرد. شب دوم احساس کردم آب میوه ای که میخورم مزه بخصوصی دارد پرسیدم ماجرا چیست؟ گفت کمی ویسکی قاطی اش کردم، گفتم من راضی نبودم، گفت اگر خوشت نیامد اولین و آخرین بار است.
زمانی بخودآمدم که عریان در رختخواب در دستهای مایکل بودم، راستش قدرت دفاع نداشتم و درهمان حال بخواب رفتم فردا صبح فهمیدم که چه بر من گذشته، خیلی عصبانی شدم، مایکل سعی کرد مرا آرام کند، می گفت در این مملکت بکارت معنایی ندارد چرا می خواهی سفرمان را خراب کنی؟ گفتم مسئله اینجاست که از عاقبت اینگونه رابطه ها می ترسم، گفت نترس، گفتم فقط ادامه نده ولی متاسفانه تا سه شب این شرایط ادامه داشت تا برگشتیم، مایکل بعد از سفرمیخواست هفته ای دو بار با من رابطه داشته باشد. حتی یکبار گفت ما درواقع زن وشوهر هستیم. که بعدا تدارک قانونی اش را تهیه میکنیم.
من دلشوره داشتم و این مسئله بی دلیل نبود، چون من بعد از حدود دو ماه احساس کردم حامله هستم، ماجرا را برای مایکل گفتم، کاملا جا خورد و گفت باید کورتاژ کنی، گفتم چرا؟ گفت تو زمان ازدواج نباید حامله باشی! گفتم ولی من رضایت به کورتاژ ندارم، گفت چاره ای نیست.
مایکل دو سه روز پیدایش نشد، خیلی این مسئله به من گران آمد، تلفنی برایش پیام تندی گذاشتم و گفتم من به دکتر هم مراجعه کردم، ولی دکتر توصیه کرد جنین را نگه دارم چون سیستم بدن من، با کورتاژ هماهنگی ندارد، خصوصا که خونم به شدت رقیق است. مایکل گفت من قصد ازدواج با تو را دارم، ولی نمی خواهم در چنین شرایطی باشد! من فریاد زدم تن به کورتاژ نمی دهم! همان شب مایکل به سراغم آمد و گفت اگر کورتاژ نکنی برای من دردسر بزرگی درست میشود، گفتم چه دردسری؟ گفت اولا همسرم هنوز طلاق نگرفته، اگر بفهمد جنجالی بپا می کند و احتمالا این مسئله را به اطلاع مقامات کالج میرساند و نتیجه اش اخراج من و تو از کالج و احتمالا دردسرهای قانونی بسیاری برای من است.
گفتم من این مسئله را آنقدر پنهان می کنم تا طلاق تو تمام شود، گفت شاید دو سال طول بکشد، از سویی اگر دخترانم بفهمند دست به خودکشی میزنند. آنها روی من حساب می کنند، آنها فکر می کنند من و مادرشان آشتی می کنیم. گفتم یعنی کورتاژ من همه مشکلات را حل می کند و راه را برای زندگی مشترک من و تو هموار میکند.
من فردا به سراغ پزشکی رفتم و او ترتیب کورتاژ را داد و قضیه درشرایطی تمام شد که من یک هفته اشک میریختم. مایکل با شنیدن این خبر خوشحال شد و یک شب مرا به یک رستوران برده و کلی به سلامتی من نوشید و تشکر کرد و گفت تو براستی دختر فداکار و فوق العاده ای هستی. من در آینده جبران این فداکاری را می کنم.
دو روز بعد مایکل خبر داد که همسرش یک کارآگاه خصوصی گرفته و رفت و آمدهای مرا کنترل میکند، بهتر است مدتی همدیگر را بیرون کالج نبینیم، تا طلاق انجام بشود، من باز هم پذیرفتم ودرحالیکه همه شب چشم به راه داشتم که هر لحظه او از راه برسد، 10 روزی گذشت و من یکروز تصمیم گرفتم مایکل را دنبال کنم، یک تاکسی گرفتم و بدنبال او رفتم. از دور دیدم، که چگونه عاشقانه همسرش را بغل کرد و بوسید و بچه هایش او را بغل کردند، صدای خنده شان تا بیرون خانه می آمد، نیرویی مرا واداشت در خانه شان را بزنم، مایکل در را باز کرد، کاملا جا خورده بود، همزمان همسرش هم آمد، مایکل گفت فریبا از شاگردان کالج است، همسرش تعارف کرد بدرون بروم، پرسید مشکلی پیش آمده، گفتم نه فقط یک مشکل درسی داشتم و چون براثر اتفاق مایکل را دیدم و حدس زدم درجمع خانواده است فرصتی است که کمک بگیرم. مایکل دستپاچه همسرش را به آغوش گرفته بود و مرتب می گفت باورتان نمی شه ما چنین خانواده خوشبختی باشیم؟ گفتم چرا، شما همیشه مرد خانواده هستی، همه کالج می دانند، بعد بلند شده و ورقه ای را بدست مایکل دادم و گفتم مطالعه کنید و به من بگوئید چکنم؟ من در آن نوشته بودم ماجرا را فاش می کنم.
فردا صبح زود مایکل به سراغ من آمد. با التماس خواست دست از پیگیری بکشم، من گفتم چکنم؟ تو مرا فریب دادی، تو بچه ام را گرفتی، تو همه آینده ام را خراب کردی، حالا می گویی دست بکشم؟ از شما می پرسم واقعا چکنم؟
فریبا- لس آنجلس

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو فریبا از لوس آنجلس پاسخ میدهد

رابطه استاد و شاگرد در نظام آموزشی، اخلاقی نیست. آنچه برای شما پیش آمده است ریشه در علاقه شما به فردی است که او را از نظر علمی برتراز خود می دیدید، بهمین دلیل می خواستید وارد رابطه ای بشوید که هم از نظر خود و هم از نظر دیدگاه دیگران رابطه پسندیده ای باشد. درحالیکه می دانستید برای یک دختر جوان دوستی با همکلاسان خیلی ساده تر است. انگیزه درونی از یکسو و آموزه های اخلاقی خانوادگی سبب شد که تا مدتی مایکل را بدنبال خود بکشانید کاری را که کم و بیش برای اغلب پیش می آید تجربه کنید. با مایکل به سفر رفتید درحالیکه میدانستید شرایط زیستی دو موجود که با یکدیگر به سفر می روند بسیار متفاوت تر از زمانی است که دیدارهای حساب شده ای را تجربه می کنند. شما رفتید و مایکل نقش یک عاشق را بخوبی بازی کرد. ابتدا تحمل کرد و بعد که دید ازین راه به نتیجه نمی رسد به شما مشروب داد. معمولا مشروب روی بانوان اثر زیادی دارد و به همین دلیل مایکل علاقه داشت که به خوردن مشروب بپردازید. شما می توانستید مثل خیلی از دختران که نمی خواهند مشروب بخورند از ادامه نوشیدن به آب میوه که سرشار از الکل بود خودداری کنید. پرسشی که بهتر است از خود بکنید این است که چرا با آنکه می دانستم نوشیدن الکل میتواند آدمی را از شرایط عادی خارج کند به این موضوع اهمیتی ندادم؟
با همه ی کارهایی که نشاندهنده رضایت شما ازین حادثه است هنوز میتوان مایکل را عامل احساس نگرانی و اندوه امروز شما دانست. مایکل عمل نادرستی با فریب کاری و بدون رضایت لفظی شما انجام داده است و اگر بخواهید می توانید از او شکایت کنید وبرای این کار نیاز به یک وکیل با تجربه دارید. در هرحال گفت و گو با روانشناس می تواند کمک کند که پس از گرفتن هر تصمیمی از نگرانی شما بکاهد. بنظر می رسد که یا باید با خیال راحت مایکل بخشیده شود و یا از او شکایت کنید. اگر راه دوم را انتخاب کردید بخود بگوئید: هرکس که خربزه میخورد پای لرزش هم می نشیند.