۱۶۷۵ - از گوشه خیابان های اصفهـان، تا بلندای بزرگترین سالن جهان

1464-87

شادی از لس آنجلس:

یاور، شوهرم بعد از 24 سال دوری، به ایران رفته بود و به زادگاهش اصفهان. من هرشب زنگ میزدم و با او حرف میزدم و او هم از دیدنی ها، از دوستان، فامیل، از خاطره های کودکی و نوجوانی اش می گفت. من که زاده تهرانم، با خودم می گفتم کاش روزی من هم سری به تهران بزنم و همین قدر خاطره و حرف و سخن با خودم سوقات بیاورم.
یکروز شوهرم برایم صدای نواختن ویلن جوانی را پخش کرد، که می گفت جوانی نابیناست، در کنار خیابان می نوازد و مردم سراپا گوش می شوند، کنارش می ایستند و گاه مبلغی درون یک جعبه کوچک می اندازند و میروند. از صدای ویلن از آهنگهایی که می نواخت خوشم آمد، بعد فرصت صحبت بیشتری نشد و خداحافظی کردیم.
روزی که شوهرم بازگشت، فیلمی را که از آن جوان گرفته بود نشانم داد، با احساس می نواخت، با وقار ایستاده بود در آخر نوازندگی از یکی از حاضرین خواست، پولهای جمع شده را به زنی که روی یک نیمکت چوبی نشسته بدهند، می گفت دخترش بیمار است، داروهای گرانی نیاز دارد، یکی پرسید خودت چی؟ گفت خدا میرساند.
این منظره تکانم داد، اشکهایم سرازیرشد و به شوهرم گفتم من باید برای این جوان کاری بکنم، من که قرار بود نوروز به ایران بروم، هفته آینده راهی میشوم. شوهرم گفت می دانم قلب مهربانی داری، ولی خیلی از این آدم ها حق شناس نیستند، از اینها گذشته تو برای یک نوجوان نابینا چه می توانی بکنی؟ گفتم بگذار یکبار هم من قدمی بردارم و با نظر خود پیش بروم. شوهرم دستی به شانه ام زد و گفت تو زن فرشته صفتی هستی، تو با همه قلبت همیشه گام برداشته ای، می دانم این بار هم برای این نوجوان قدمی برخواهی داشت.
من 23 روز بعد به ایران رفتم، بعد از دیدار از فامیل و آشنایان بخصوص مادرم که 11 سال بود چشم به در داشت، راهی اصفهان شدم و به همان آدرس مراجعه کردم که یاور گفته بود، کسی آنجا نبود، سراغش را گرفتم، خانمی گفت نزدیک سی و سه پل رفته، آنجا پیدایش می کنی. من رفتم و او را پیدا کردم، گفتم از طریق شوهرم تو را شناختم هنرت را می ستایم و انسانیت ات را بیشتر! گفت چه قدم انسانی برداشتم؟ گفتم از آن دختر بیمار و آن مادر نگران خبر دارم. گفت امروز به بیمارستان انتقال یافته، بیمه ندارد، کمکش کنید. نام وآدرس را گرفتم، گفتم به سراغش میروم، می گویم که شما مرا فرستادی، هرچه از دستم برآید می کنم، بعد به سراغ خود شما می آیم. گفت خانم عزیز اینقدر شما شما نگوئید، من پدرام هستم، مخلص هرچه انسان خوش قلب مثل شما، قول میدهم برایتان دو ساعت بی امان بنوازم، هر آهنگی طلب کنید.
به بیمارستان رفتم، پرسان پرسان فرخنده را پیدا کردم، پرستاری گفت چون پول ندارد، زود مرخص اش می کنند. ولی نیاز به عمل جراحی دارد، گفتم من میتوانم با پزشک معالج اش یا مدیر بیمارستان حرف بزنم؟ گفت اگر میخواهید کمک مالی بکنید، ترتیب دیدارتان را بدهم. گفتم بله به اطلاع شان برسانید آمده ام تا در جیب آنها پول بریزم، خندید و رفت، یکربع بعد مرا به اتاقی راهنمایی کرد، که یک پزشک و یک پرستار آنجا بودند. آنها توضیح دادند عمل جراحی چقدر هزینه دارد و در ضمن یک پزشک متخصص بسیارمعروف هم می تواند این عمل را انجام دهد، که سرش خیلی شلوغ است، نامش را پرسیدم و بلافاصله به برادرانم که هردو پزشک هستند زنگ زدم، یکی از آنها با آن دکتر دوست بود. من دیگر برادرم را رها نکردم، تا آن پزشک متخصص بسیار معروف حاضر شد، بدون هیچ دستمزدی عمل جراحی را انجام دهد و ترتیب هزینه های بیمارستان و داروهایش را بدهد. من از آن پزشک متخصص که حالا چهره دیگری از او می شناختم پرسیدم من برای شما چه بکنم؟ گفت دخترم در یو سی ال ای تحصیل میکند، خیلی تنهاست، دوروبرش را بگیرید، کمکش کنید، گفتم تا نفس دارم درخدمتش خواهم بود.
سه روز بعد خبر عمل جراحی موفقیت آمیز فرخنده را به پدرام دادم، صورتش از اشک خیس شد، گفت اگر بخواهید تا فردا برایتان می نوازم. گفتم ممنونم، شاید بعدها چنین خواهشی کردم، ولی براستی چه شد که تو نابینا شدی؟ گفت یک تصادف در جاده شمال، که منجر به مرگ همسرم شد. گفتم هیچگاه برای درمان اقدام کردی؟ گفت پزشکان توصیه کردند به امریکا بروم، تنها چند متخصص در امریکا هستند، که نظیر چنین عمل هایی را با موفقیت انجام داده اند. گفتم نام و مشخصات شان را داری؟ گفت همه را در ذهنم دارم، حتی شماره تلفن و ایمیل هایشان را ثبت و ضبط کرده ام. من درحالیکه به جمعیت تشویق کننده خیابان خیره شده بودم، دیگر صدای ویلن پدرام را نمی شنیدم، بنظرم می آمد او با چشمان بینا بر بلندای یک سالن بزرگ می نوازد و مردم به احترام اش بپا خاسته اند و من غرق غرور و شادی هستم.
از فردا برای تهیه گذرنامه پدرام اقدام کردم و برادرانم نامه هایی دادند که پدرام باید برای عمل جراحی به امریکا برود، از سویی با یکی از پزشکان متخصص تماس گرفتم، مدارکی را ایمیل کردم، عکس ها و نتیجه آزمایشات را برایش فرستادم. گفت نمی توانم جواب قطعی بدهم، باید بیمار را ببینم. باید تحت آزمایشات و عکسبرداریهای تازه قرار گیرد واینکه از زمان عمل نگذشته باشد.
درحالیکه پدرام مرتب از من تشکر می کرد، مرتب با خدای خود حرف میزد و می گفت دارم خواب می بینم، چون این رویدادها یک رویاست. او را به دبی بردم، در آنجا از وکیلی که با برادرم آشنا بود کمک گرفتم، او هم از نفوذ خود بهره گرفت و با توجه به مدارک، براحتی ویزای پدرام را گرفت. من یک هفته بعد در فرودگاه لس آنجلس، یاور شوهرم را بغل کردم و گفتم با یک بغل آرزو آمده ام، گفت خدا پشتیبان فرشته هاست، من هم در کنارت هستم.
به آن پروفسور و متخصص برجسته چشم مراجعه کردیم، من نگران هزینه ها بودم، ولی آن پزشک برجسته و مهربان گفت نوع نابینایی این جوان را میتوانیم بعنوان یک کار تجربی در مرکز پژوهش های دانشگاهی بدون هیچ هزینه ای پی بگیریم و همه جراحی ها را انجام دهیم، ولی هنوز نمی دانیم چه حادثه ای در پیش است.
3 هفته بعد خبر دادند که امید بسیاری روی این عمل که درواقع 4 عمل جراحی است وجود دارد و از همین هفته شروع میشود روزی که برای دیدن پدرام قبل ازعمل رفته بودم، با احساس فراوان برای پرستاران می نواخت و چهره اش پر از امید بود.
روزی که پانسمان چشم های پدرام را باز کردند، آن روز که پدرام به سوی من برگشت و گفت چهره شما را همیشه در ذهنم داشتم و شما زندگی را به من برگرداندید بغض من ترکید، از شوق فریاد زدم، بیمارستان پر از هیجان شد، شوهرم با یک بغل گل از راه رسید و با توجه به هشدارهای پزشک، پدرام همه را با احتیاط بغل می کرد.
پدرام با معجزه پزشکان بخصوص پزشک برجسته متخصصی که متاسفانه 3 ماه بعد از دست رفت، چشم به دنیا گشود و با اصرار من و شوهرم تحصیل در رشته موسیقی را دنبال کرد، زیاد طول نکشید که پدرام بعنوان عضوی از یک ارکستر بزرگ در لس آنجلس روی صحنه رفت. ولی این ها هنوز نهایت آرزوی من نبود.
تا رسیدن به چنین مرحله ای، پدرام مرتب درحال خلق اثرهای مختلف و همکاری با ارکسترهای بزرگ بود، تا یکروز خبرداد بعنوان عضو یکی از معروف ترین ارکسترهای اروپا، با قرارداد 5 ساله دعوت به همکاری شده و نیاز به تائید من و یاور دارد. هر دو او را چون فرزند خود به آغوش کشیدیم و روانه اش کردیم.
یکسال بعد در یکی از بزرگترین سالنهای بین المللی در اروپا، پدرام در بلندای صحنه بود، مینواخت و همه سالن در یک لحظه بپاخاستند. من رویای شیرین خود را دیدم که به حقیقت پیوست و یاور هرچه دستمال بدستم می داد که اشکهایم را پاک کنم، کافی نبود و پدرام جلوی صحنه ایستاد و مرا صدا زد و گفت برای مادرم کف بزنید که مرا روی این صحنه آورد.

1464-88