سنگ صبـور

1676-58

درست روزی که من بعد از 14 سال دوری، به ایران برگشتم تا فامیل وآشنایان را بینم، درخانه عمه بزرگم، فرزاد را دیدم، با مهربان دوست پسرعمه ام آمده بود تا چون همه هفته دست پخت عمه را بخورد.
سر میز ناهار کلی حرف زدیم، فرزاد پر از سئوال بود، بطوری که عمه ام به شوخی گفت فرزاد اینقدر یاسمین را خسته نکن تازه از راه رسیده. فرزاد گفت تا امروز با مسافری از امریکا روبرو نشده بودم، دلم می خواهد هرچه سئوال در ذهنم جمع شده بیرون بریزم، مرا ببخشید، هر وقت یاسمین خانم خسته شد به من خبر بدهد!
بعد از آن شب، فرزاد به هر بهانه ای به خانه عمه جان می آمد ولی دیگر سئوالی نداشت، فقط مرا نگاه می کرد و لبخند میزد و میخواست به من بفهماند که از من خوشش آمده است، ولی من زیاد توجهی نداشتم، چون در مجموع فرزاد مرد مورد پسند من نبود.
در روز پنجم ورودم، فرزاد یک نامه درون کیف من جای داد، که مهربان متوجه شد و برسرش فریاد زد. من دلم سوخت و به پسرعمه ام گفتم عیبی ندارد، قرار شد آدرس دوست اش را در لس آنجلس بدهد، که من تماس بگیرم. فرزاد از اینکه بموقع نجات اش داده بودم تشکر کرد و بعد هم ما یکی دو بار دور از چشم عمه وخانواده همدیگر را بیرون دیدیم.
فرزاد گفت لیسانس مدیریت دارد، که باید بگذارد در کوزه و آبش را سر بکشد! و من نفهمیدم و گفتم معنایش را نمی فهمم، گفت یعنی از این شغل پولی در نمی آید، بعد گفت دلم میخواهد به امریکا بیایم، ولی امکان اش را ندارم، چون نه پول و نه آشنای نزدیک و نه حامی و اسپانسری دارم، گفت دو سه بار هم پیش آمد که ازدواج مصلحتی بکنم، ولی دلم نیامد، ترجیح دادم در انتظار بمانم. گفتم هر چه قسمت باشد، همان است، ولی من سعی میکنم در حد توانم کمک کنم. دستم را فشرد و گفت خیلی به شما امیدوارم.
بعد از دو هفته،عمه جان گفت هیچ فکر کرده ای که شوهری چون فرزاد داشته باشی؟ گفتم نه! تا بحال فکرش را نکردم، گفت جوان چشم پاک و خوبی است، سالهاست با بچه ها دوست است، مرتب می آید و میرود، ولی من هیچگاه از او رفتار ناپسندی ندیدم، با پرستو دخترم، رفتاری کاملا برادرانه دارد ولی احساس می کنم نسبت به تو جور دیگری فکر می کند.
من حرفی نزدم ولی حرفهای عمه جان مرا به فکرواداشت و یکروز بخود آمدم، که داشتم با فرزاد درباره عشق حرف میزدیم و او خیلی راحت گفت عاشق من شده است و من هم گفتم به او شدیدا عادت کرده ام. روزی که برگردم، دلم خیلی تنگ میشود.
زمان بازگشت رسید، نمیدانم چه زمانی عمه جان با پدرم حرف زده بود که پدرم به من زنگ زد و گفت فرزاد را چگونه می بینی؟ گفتم جوان با وقار و با احساسی است، گفت ایده ال تو نیست؟ گفتم شاید! گفت شاید نداریم، تصمیم بگیر، گفتم چرا؟ گفت تلفنی از تو خواستگاری کرده و من ساعتها با او حرف زدم. تصمیم بگیر، اگر راضی هستی، با فرزاد ازدواج کن و مراسم را در امریکا می گیریم گفتم پدرجان برای اولین بار در زندگیم می بینم شما از یک کسی خوشتان آمده! گفت عمه جان اشتباه نمی کند، شانس خوبی است بعد از حرف پدرم، قضیه جدی شد، سفرم را عقب انداختم و با فرزاد ازدواج کردم و قرار شد، من به امریکا برگردم و برای ویزای او اقدام کنم. من برگشتم و یک وکیل گرفتم، ولی حدود 4 ماه طول کشید تا قرار شد فرزاد برای مصاحبه به کنسولگری امریکا به قطر برود بعد هم ویزا گرفت و آمد.
زندگی من و فرزاد با عشق شروع شد، هر دو سخت کار می کردیم، هر دو بچه می خواستیم، هر دو برای آینده نقشه ها داشتیم. فرزاد اهل سفر بود، من زیاد میلی نداشتم، راستش از بس خبرهای عجیب و غریب از سفرها می شنیدم خانه را امن ترین جا می دانستم، یادم هست یکروز فرزاد از سفر به مکزیک گفت که من روی خوش نشان ندادم. گفت سفرخاطره ها را می سازد، سفر به آدم تجربه زندگی می دهد، اگر قبل از بچه دار شدن به سفرنرویم، شاید دیگر فرصتی پیش نیاید. گفتم اگر با دو سه زوج باشد، حاضرم بیایم، چون سفر جمعی، کم خطرتر است. گفت بگذار با دوستان حرف بزنم و نتیجه اش این شد که بعد ازعید نوروز، یک گروه 12 نفره راهی مکزیک شدیم، 3 موبیل هوم بزرگ هم اجاره کردیم، تا بیشتر در کنار دریا باشیم. درون این موبیل ها، که مثل آپارتمان کامل و مجهزی بود، حداقل 3 اتاق داشت، سفر خوبی را شروع کردیم. حتی قبل از ورود به مکزیک در مسیر خود درلس آنجلس وبعد سن دیاگو هم اقامت هایی داشتیم، بعد هم وارد مکزیک شدیم. برخلاف انتظار من، سفر پر از خاطره و شیرین و بدون هیچ خطری بود. با چنین روحیه ای به سوی خانه برگشتیم، سر راه در سن دیاگو، شبی را کنار ساحل گذراندیم، من نیمه شب که خوابم نمی برد، از اتاقم بیرون آمدم تا یک سیگار هم بکشم. هنوز از موبیل هوم فاصله نگرفته بودم، که ناگهان صدای ترمز اتومبیلی را شنیدم یک نفر از پشت به من حمله برد و دهانم را بست و مرا کشان کشان بدرون یک اتومبیل کشاند و درون صندوق عقب جای داد و در همان حال با چسب دهانم و دست و پایم را بست. من شدیدا ترسیده بودم، به یاد فیلم های ترسناک افتاده بودم، با خود می گفتم این مرد مرا می کشد و دیگر فرزاد را نمی بینم، دیگر پدر و مادرم را نمی بینم. بعد از مدتی اتومبیل توقف کرده و آن آقا مرا بیرون کشیده به درون یک زیرزمین برد و روی تختی خواباند. البته دست و پایم را بسته بود و همچنان دهانم با نوار چسب بسته بود. من اشک می ریختم و با نگاه به او التماس می کردم.
در روز دوم برایم غذا و نوشابه آورد و مرا به توالت برد. بعد پرسید من بچه دارم؟ گفتم هنوز نه، ولی فهمیدم حامله هستم، نگاهی به من انداخت و حرفی نزد، بعد از دو روز فرصتی پیش آمد تا حرف بزنم، گفتم من تازه ازدواج کرده ام، گفت چند وقته؟ گفتم سه سال است، گفت اهل ورزش هستی؟ حرفی نزدم، گفت این هیکل با ورزش درست میشود. روز چهارم مرا روی تخت نشاند و با من حرف زد، مرتب سئوال می کرد، من می گفتم عاشق شوهرم هستم، هر دو در انتظار فرزند هستیم، گفت چقدر عاشق شوهرت هستی؟ گفتم جانم را میدهم، بعد عکس های دو نفره مان را از درون کیف کوچکم در آورد و نگاه کرد و گفت من اگر تو را برگردانم، با پلیس حرف نمیزنی؟ گفتم قسم میخورم. گفت اگر به تو تجاوز کنم و بعد رهایت کنم چه می کنی؟ گفتم خودم را می کشم، نگاهم کرد وحرفی نزد. ولی فردا مرا بدرون صندوق اتومبیل انداخت و در همان حال یاد صورتش و نگاهش افتادم که اصلا شبیه جنایتکاران نبود. در حیرت بودم، که چرا مرا دزدید و با خود به آن زیرزمین برد؟! بعد از حدود یک ساعت مرا در کنار یک خیابان فرعی روی زمین رها کرد و رفت. هرچه سعی کردم شماره اتومبیل را یادداشت کنم شماره ای ندیدم. بعد از حدود یک ساعت اتومبیل های گذری پلیس را خبر کردند و مرا به مرکز پلیس و بعد بیمارستان بردند، دو سه ساعت بعد فرزاد و دوستانش پیدا شدند همه ترسیده بودند. دو سه ساعت پلیس با من حرف زد، فرزاد باورش نمی شد آن مرد به من تجاوز نکرده است. پلیس هم باورش نمی شد، ما عاقبت به خانه برگشتیم، وقتی بیمارستان هم تائید کرد به من تجاوزی نشده، فرزاد خیالش راحت شد، ولی او هم گیج شده بود که اصلا چرا آن مرد مرا دزدیده؟ چه نقشه ای داشته؟
درست دو ماه بعد، من در یک فروشگاه آن آقا را دیدم با یک خانم و دو کودک سوار اتومبیل شد، همان اتومبیل بود. شماره اش را یادداشت کردم، ولی از آن لحظه تا امروز که قصه ام را برایتان ایمیل می کنم، از خودم می پرسم آیا باید پلیس را خبر کنم؟ آیا باید فرزاد را درجریان بگذارم؟ آیا عادلانه است مردی که درواقع همسر و دو فرزند دارد و مرا سالم به شوهرم برگردانده، معرفی کنم؟ واقعا چکنم؟

یاسمین – سانفرانسیسکو

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو یاسمین از سانفرانسیسکو پاسخ میدهد

با دوستان برای تفریح به مکزیک رفتید و دربازگشت آنهم درسن دیه گو یعنی کشور امریکا نیمه شب شخصی ناشناس با اتومبیل شما را دزدید و با دهان بسته به صندوق اتومبیل انداخت و به خان های برد. مردی که ازشما پرسش بعمل می آورد که آیا دارای همسر و فرزند هستید یا نه؟ در فردای آنروز شما را به جای دور افتاده ای برده و بدون آنکه از شما سوءاستفاده ای کرده باشد، رها کرده است. اینک پس از مدتی آن مرد را با همسر و فرزندانش دوباره دیده اید. متوجه شده اید که اتومبیلش همان اتومبیلی است که شما را در آن پنهان کرده بود در اینجا در برابر این پرسش قرار گرفته اید که آیا باید این موضوع را به پلیس خبر بدهید یانه؟
پیش از پرسش باید به این موضوع به گونه چند فرضیه نامشخص نگاه کنیم. یاسمین پس از آنکه مورد بازجویی قرارگرفت توانست ثابت کند که این یک دزدی بدون چشمداشت جنسی و مالی بوده است ولی از دیدگاه دیگر برای آنها که دست به چنین کارهائی می زنند میتوان فرضیاتی را در نظر داشت.
یکم آنکه: مردی که اعتیاد به تجاوز جنسی دارد بصورت تصادفی زنی را با خود برده است ولی وقتی آن زن مسئله حاملگی را مطرح کرده است از هیجانش کاسته شده باشد و رغبتی به این کار نشان نداده است.
دوم: آنکه ممکن است یاسمین درحالت تسلیم بوده است و مردان متجاوز اغلب در برابر همکاری و تسلیم زن آن احساس تجاوز و اینکه توانسته اند فردی را تسلیم کنند را از دست می دهند.
سوم: ممکن است طرحی درکار بوده باشد که بعلت جریانهای سیاسی فرد متجاوز براساس آن عمل کرده باشد و درواقع خواسته باشد پیامی به یاسمین و شوهرش بدهد!
چهارم آنکه: ممکن است اشتباه شده باشد یعنی نشانی اتومبیلی که می بایست فردی از آن به گروگان گرفته شود با اتومبیل حامل یاسمین یکسان بنظر رسیده باشد.
درجمع کل آنچه پیش آمده است این واقعیت را روشن می کند که یک عمل جنائی صورت پذیرفته است و بهتر است که با پلیس و مقامات قضایی درباره آن مرد گفت و گو شود.