سنگ صبـور

1677-55

همراه یک تور به روسیه رفته بودم، بعد از سفرهایی به ترکیه و دبی، اولین بار که به سرزمین تازه ای قدم می گذاشتم طبق برنامه تور دو سه روز اول به دیدار موزه ها، اپراها و اماکن قدیمی رفتیم، در تور ما چند خانم مجرد هم آمده بودند، که بمجرد رسیدن به روسیه، بکلی چهره عوض کردند و با آرایش غلیظ و لباس های سکسی، قابل شناسایی نبودند. یکی دو تا از مردهای مجرد و حتی متاهل هم دنبال شان بودند، گاه شبها قرار ومدارهایی می گذاشتند نزدیکای صبح برمی گشتند.
روزپنجم بود که من در یکی از میادین مسکو با خانم بسیار زیبایی روبرو شدم که از نوع لباس هایش فهمیدم روس است، چشمانش پر از اشک بود. بی اختیار به سویش رفته و پرسیدم کمکی می توانم بکنم؟ نگاهی به من انداخت و گفت چه کمکی؟ گفتم کسی اذیت ات کرده؟ دچار مشکل مالی شدی؟ بیماری و درد داری؟ گفت برای داروهای مادرم به بن بست رسیده ام، لهجه انگلیسی اش جالب بود، گفتم چقدر احتیاج به پول داری؟ گفت کسی بمن نمی تواند کمک کند، گفتم چرا؟ گفت من فقط برای دو تا از داروهایش که از لندن سفارش میدهم، 2 هزار دلار باید بپردازم، گفتم من کمکت می کنم، با شنیدن این حرف بغلم کرد و گفت واقعا کمکم می کنی؟ گفتم بله. گفت درمقابل چه می خواهی؟ گفتم هیچ یک لبخند شیرین. مرا به خود فشرد و گفت تا امروز چنین مردی ندیده بودم، گفتم با من به هتل بیا، پول نقد می پردازم. دنبالم آمد، او را به اتاق خود بردم از لابلای چمدان حدود 2500 دلار بیرون آوردم، به او دادم، بادیدن پولها گریه اش گرفت. خواست لخت شود، جلویش را گرفتم و گفتم با هم قرار می گذاریم. شماره تلفن موقتم را به او دادم و او را تا همان محل رساندم و خداحافظی کردم. چهره اش بخصوص چشمانش بد جوری بر من اثر گذاشته بود، تا صبح درباره اش فکر می کردم، فردا ساعت 11 زنگ زد، با هم بیک رستوران رفتیم، دستم را گرفته بود و رها نمی کرد. گفت توی مسکو بمان، گفتم تو بامن بیا میرویم ایران. شاید سرنوشت با ما قرار ومداری دارد گفت اگر ازدواج باشد من تا جهنم هم با تو می آیم، گفتم آماده شو آخر هفته آینده با من بیا. ماریا پر از شیرینی بود، تا آنروز زنی آنقدر گرم و شیرین ندیده بودم. واقعا تصمیم گرفتم او را به ایران ببرم و ازدواج کنم. پی مخالفت های خانواده را به تن مالیده بودم.
بلیط هواپیما برایش گرفتم و 10 روز بعد به اتفاق ماریا، زنگ خانه پدرم را زدم همه با دیدن ماریا، مات شده بودند. مادرم می گفت این عروسک را از کجا آوردی؟ گفتم تحفه مسکو است. می خواهم با او ازدواج کنم. مادرم گفت فک و فامیل ندارد؟ گفتم همه در مسکو زندگی می کنند، در آنجا وقتی دختری بزرگ شد، خودش برای آینده تصمیم می گیرد، او با همه وجود می خواهد با من ازدواج کند، پدرم گفت خیلی خوشگل است ولی مراقبت از یک زن خوشگل آسان نیست. گفتم نگران نباشید. زن قانع و مهربانی است، تنها نگرانی اش مادر بیمارش است، که قرار شده مرتب داروهایش را تهیه کنیم و بفرستیم.
بعد از دو هفته من و ماریا با هم ازدواج کردیم، او گاه ساعتها با مادرش و دوستان خود تلفنی حرف میزد. من هم دخالت نمی کردم چون نمی خواستم دلتنگ بشود زندگی ما با عشق شروع شد. عشقی که هرروز بیشتر وجود مرا در بر می گرفت. من عاشق اندام ونوس مانند او، مهربانی و سادگی وشور و هیجان کودکانه اش بودم.
من که کسب و کار موفقی داشتم، مرتب از طریق یک بانک برای مادر ماریا پول حواله می کردم و خوشحال بودم که در درمان تسکین دردهایش سهمی دارم و چهره خوشحال و راضی ماریا به من انرژی میداد. من دلم بچه میخواست ولی ماریا می گفت هنوز زود است، من می خواهم اندام خودم را برای تو زیبا و شکیل حفظ کنم.
چند بار که به مهمانی ها و مراکز تفریح و رستوران ها و سینماها و حتی کنار دریا رفته بودیم، عده ای مزاحم ما شدند، یکبار دو جوان در چمخاله می خواستند ماریا را بدزدند، همین ها مرا ترسانده بود، چون زیبایی چهره و اندام کشیده و شکیل او همه را مجذوب می کرد. تا سرانجام تصمیم گرفتیم از ایران خارج بشویم، ماریا می گفت چرا یکی از آپارتمان هایت را بنام من نمی کنی؟ من می خواهم بقولی به خانواده ام پز بدهم، من هم بلافاصله این کار را کردم، وقتی از ایران بیرون می آمدیم، من 4 آپارتمان خود و آپارتمان ماریا را فروختم. ماریا پیشنهاد کرد سهم او را به مسکو بفرستم تا برادرش برای ما یک هتل کوچک بخرد، من خنده ام گرفت ولی او گفت امکان خرید یک هتل کوچک در حاشیه شهر وجود دارد، که آینده خواهد داشت. من رضایت دادم، قرار شد اگر این سرمایه گذاری موفق باشد، بقیه سرمایه را هم به مسکو انتقال بدهیم. ما بعد از تلاش بسیار خود را به امریکا رساندیم و در تگزاس ساکن شدیم.
من دو فست فود خریدم که یکی را خودم و یکی را هم ماریا اداره می کرد. درآمدمان بالا بود. هنوز در اندیشه سرمایه گذاری بودیم که من براثر اتفاق به مدارکی در میان اثاثیه ماریا برخوردم که کنجکاوم کرد، آنرا نزد یک دوست جدیدم که زبان روسی می دانست بردم بعد از مطالعه دقیق گفت ماریا تحت قرارداد یک کمپانی در مسکوست که معمولا دخترها و زنان زیبا را در رابطه دوستی و نامزدی و حتی ازدواج با افراد پولدار تشویق می کنند و 50 درصد از درآمد آنها را و یا مایملک و خلاصه آنچه نصیب شان میشود را میگیرند. من تازه فهمیدم ماریا یک ربات است، که بعنوان یک وسیله از سوی یک کمپانی به من چسبیده تا با پولهای من، هم خود و هم کمپانی مورد نظر را به نان و نوایی برساند. خیلی ناراحت شدم، همان شب با ماریا حرف زدم و به گریه افتاد و گفت همه چیز حقیقت دارد ولی من براستی به تو علاقمند شدم، درحالیکه قرار نبود با تو ازدواج کنم و بقولی همچنان تو را سرکیسه کنم، با تو ازدواج کردم ولی مرا ترسانده بودند که نباید بچه دار شوم وگرنه بلایی سر هردوی ما می آورند. من گفتم درصورتی حرف تو را باور میکنم که بکلی ارتباط ات را با آنها قطع کنی، من فست فودها را می فروشم و با هم به شمال کالیفرنیا میرویم و بلافاصله هم بچه دار میشویم.
ماریا قبول کرد، ما یک ماه ونیم بعد بی سروصدا به سانفرانسیسکو آمدیم، در یک منطقه دور از هیاهو و جنجال، زندگی تازه ای را شروع کردیم. ماریا هم حامله شد و در ضمن به من فهماند که مادری ندارد که مریض باشد، همه آن پولها را برای آن کمپانی فرستاده است. زندگی تازه ما توام با عشق بود، ماریا در 6ماهگی اش بود که یکروز از بیمارستان زنگ زدند و گفتند تصادف کرده و جنین را هم از دست داده است. من بلافاصله به بیمارستان رفتم، حال ماریا خراب بود. ولی خوشبختانه بعد از 48 ساعت از خطر مرگ گذشت. برایم توضیح داد که آنها رد پای ما را پیدا کرده و پول کلانی می خواهند تا رهایمان کنند. گفتم به پلیس خبر میدهم، گفت این کار را نکن، چون آنها خیلی راحت هر دوی ما را می کشند، من گفتم من باج نمی دهم. گفت باید بهرحال کاری بکنیم. فردا غروب در فری وی، کسی بدرون اتومبیل من آتش انداخت و اتومبیل آتش گرفته و من هم دستهایم سوخت به بیمارستان انتقال یافتم. پلیس را درجریان گذاشتم، پلیس پیگیر ماجرا شد، هرچه منتظر شدم ماریا نیامد، بعد از 24 ساعت به خانه رفتم، یک یادداشت از ماریا دیدم که نوشته بود بخاطر عشقی که بتو دارم، به مسکو برمی گردم، دنبال من نیا و مرا بکلی فراموش کن. اینها خیلی خطرناک هستند بگذار اگر صدمه ای میزنند به من بزنند.
راستش من درمانده ام که چکنم؟ آیا بدنبال ماریا به مسکو بروم؟ آیا از طریق قانون اقدام کنم؟ آیا بکلی او را از دفتر زندگیم خط بزنم؟ واقعا چکنم.
پژوهان- سانفرانسیسکو

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی ودرمانگر دشواریهای خانوادگی
به آقای پژوهان از سانفرانسیسکو پاسخ میدهد

در یک حادثه باورنکردنی با ماریا آشنا شدید. معمولا یک مرد جوان در خیابان به سادگی به سوی زن گریان نمی رود و در یک چشم بهم زدن عاشق نمی شود و پول در اختیار او نمیگذارد. درهرحال کاری است که کرده اید و بازگشت به آن نقطه ممکن نیست مگر آنکه برای آینده تصمیم گیری درست و صحیحی داشته باشید. شما پس از مخارج زیاد و مدتها زندگی با ماریا متوجه شدید که او یک عضو از یک سازمان اخاذی های جنسی است. شما عضویت او را کشف کردید چون از راه مدارک او به این واقعیت رسیدید ولی ماریا تا آن لحظه به شما حرفی نزد. پس از کشف قضیه او گریه کرد که میخواست این مسئله را با شما در میان بگذارد ولی از ترس مجازات اینکار را نکرده است.
با ماریا وارد مذاکره شدید که برای رهائی این وضع بهتر است هرچه دارید بفروشید وبه شمال کالیفرنیا بروید. همه میتوانند از شما بپرسند که چرا از همان موقع به پلیس خبر ندادید؟ شما در امریکا زندگی می کنید اگر با پلیس تماس می گرفتید شاید کمک بزرگی هم به جامعه کرده بودید زیرا آنها با روشهای ویژه خود می توانستند موفق به کشف این شبکه بزرگ درامریکا بشوند.
نتیجه اینکه ماریا میگوید به او در تصادفی صدمه زدند و اتومبیل شما را به آتش کشیده اند. استدلال او این است که چون با شما ازدواج کرده است برنامه رساندن پول به کمپانی قطع شده برای او حادثه آفرینی کرده اند. در این مرحله شما می دیدید که خودبخود پلیس در جریان است و بهتر است ماجرا با پلیس بطور کامل مطرح شود ولی پس از رهائی ماریا از بیمارستان او برای شما یادداشت گذاشت که بعلت عشق و جلوگیری از خطر به مسکو بر می گردد و بهتر است که او را فراموش کنید.
می پرسید ؟ چه باید کرد؟ پاسخ این است که بیش از این برای خود دردسردرست نکنید. از کجا معلوم که این حادثه یک مانور دیگر برای چپاول اموال شما و از بین بردن جان شما نباشد؟!