۱۶۷۹ - ...آن روز که مهتاب مرا تا آسمان هفتم برد

1464-87

ژاله از لس آنجلس:

بعد از 20 سال زندگی درلس آنجلس، یکروز تصمیم گرفتم، به دان تاون سری بزنم و بقول خواهرم یک سری جنس ارزان بخرم. اتفاقا اجناس را زیاد هم ارزان ندیدم، ولی از تنوع و رنگارنگی، از ایرانیان فعالی که به کسب و کار مشغول بودند خوشم آمد. دو بسته خرید کرده بودم، ولی باز هم در خیابان ها و کوچه در رفت و آمد بودم، که در یک کوچه خلوت و نه چندان ترو تمیز، درحالیکه تلفنی با دوستی حرف میزدم، دختری لباس مرا کشید، برگشتم و یک خانم حدود 35ساله هوم لس بقول خودمان کارتون خواب را دیدم. با صدای گرفته ای گفت می دانم که شما ایرانی هستید، از محتوای حرفهایتان فهمیدم انسان مهربانی هستید، آیا وقت دارید به حرفهای من گوش کنید؟ گفتم چه حرفی؟ گفت از نظر من مهم و شاید از دیدگاه شما بی اهمیت باشد، ولی بعنوان یک ایرانی، آنهم یک خانم نیم ساعت وقت تان را به من بدهید. در همان لحظه نگاهی به اطراف کردم، یک رستوران فست فود روبرویم بود، گفتم برویم توی رستوران، گفت شاید مرا راه ندهند. گفتم با من بیا، دنبالم آمد. در همان حال پرسید چه غذایی دوست دارم، من با خنده اسم دو سه تا غذا را آوردم. خیلی به سرعت بدرون فست فود رفته و غذاها را با یک سینی بزرگ بیرون آورد، که من حیران ماندم، گفتم عزیزم من باید تو را مهمان می کردم. گفت چه فرق میکند، یکبار هم مهمان یک فقیر یک هوم لس و یک بی پناه باشید. دستی به پشت اش زدم و گفتم ممنونم، خیلی بزرگواری، نگاهی به صورتم انداخت و گفت بزرگواری چه رنگی است؟! از مردانگی، از مهربانی از عشق، از فداکاری خبری دارید؟
احساس کردم دختر تحصیلکرده ای است و حیران بودم، که درجمع هوم لس ها چه می کند. انگار فکر مرا خواند، گفت درمیان این آدم های فراموش شده، از دکتر، مهندس، فارغ التحصیل دانشگاه، از خانواده های ثروتمند و معروف، از آدم هایی که روزگاری خیلی خوشبخت بودند موج میزند. بغضم گرفت و گفتم نمونه اش را دارم می بینم.
بسیار آداب دان و مرتب و کلاسیک غذا می خورد، خوب نگاهش کردم، لباسهای کهنه ومندرس اش مرتب و نسبت به آن آدمهای اطراف تمیز بود، قبل از آنکه من حرفی بزنم، گفت من از یک خانواده با نفوذ و معروف قبل از انقلاب می آیم، پدرم ارتشی بود. مادرم دبیر دبیرستان ها، من زمانی به دنیا آمدم که در ایران انقلاب شده بود. پدرم از کار برکنار و مادرم خانه نشین بود، با اینحال زندگی آرامی داشتیم، تا دوستان قدیمی پدرم، با ارسال عکس ها و مدارکی برای مقامات قضایی و انقلابی، سبب دستگیری پدر و مصادره همه اموال ما شدند.
پدرم در زندان براثر سکته مغزی رفت، ما هم در آستانه اخراج از خانه خاطره انگیز و زیبایمان در دامنه کوهستان بودیم، که خبر دادند یک آپارتمان به ما داده اند که زندگی کنیم. من ومادرم به آن آپارتمان رفتیم، مادرم شب و روز اشک می ریخت و سرانجام یک روز صبح که چون همیشه به سراغش رفتم، تا به صبحانه مختصری دعوتش کنم، به خواب ابدی رفته بود. لبخند به صورت اش داشت، خاله ام گفت شوق دیدار پدرت او را خوشحال برد. من طاقت ماندن نداشتم، با اندوخته ای که از مادرم مانده بود به دبی رفتم، از آنجا با ارائه مدارکی، راهی امریکا شدم و به مجرد ورود تقاضای پناهندگی کردم.
در آن رفت وآمدها، با آقایی آشنا شدم که می گفت صاحب دو سه کشتی تفریحی است، عکس هایی بمن نشان داد، بعد خواستار ازدواج با من شد، من تنها و بیکس و سرگردان، از خدا خواسته پذیرفتم و بعد از دو ماه فهمیدم هوشنگ یک کلاهبردار و فروشنده مواد مخدر است و مرا هم برای چنین شغلی می خواهد. مرتب می گفت اگر بمن گوش کنی، صاحب میلیونها دلار می شویم، مرا خیلی زود آلوده کرد و تنها موردی که من در برابرش ایستادم، در برابر مردها تسلیم شدن بود. مردهایی که او برایشان مواد تهیه میکرد و توقع داشت اگر مرا پسندیدند، شب را مهمان شان باشم.
دراوج اعتیاد دچار خونریزی داخلی شدم، در بیمارستان تا پای مرگ رفتم و بعد از مرخص شدن، بدلیل درگیری هوشنگ با دو سه مشتری، من هم موقتا دستگیر شده و بعد آزاد شدم، ولی برایم سابقه ای شد. بعد از چند ماه خبرمرگ هوشنگ را از مکزیک برایم آوردند. من از آن روز آواره شدم. به هوم لس ها پیوستم، بارها مورد حمله قرارگرفتم، با وجود تلاش، بدلیل آن سابقه زندان، کاری پیدا نکردم. در طی 4 سال گذشته، بارها از ایرانیان رهگذر خواستم با من حرف بزنند، چند لحظه به حرفهایم گوش بدهند، ولی آنها چون جذامی ها از من گریختند.
گفتم چه کاری از دستم بر می آید؟ گفت کمکم کن درس بخوانم، کمکم کن به زندگی سالم و پاک برگردم، کمکم کن درجایی کارکنم، حاضرم از سحر تا نیمه شب کار کنم. دلم سوخت، او را به خانه آوردم، حمام کرد، برایش لباس تهیه کردم، برای خرید بیرون رفتیم، در تمام طول راه گریه میکرد، پرسیدم چرا؟ گفت باورم نمی شود دوباره به زندگی بازگشته ام. باورم نمی شود یک انسان به من اطمینان کرده و مرا به حریم خود راه داده است. با من مهربان است، به من احترام میگذارد. وقتی ماجرای مهتاب را برای دوستان و فامیل گفتم همه از در مخالفت درآمدند، همه مرا سرزنش کردند. همه گفتند برایت دردسر میشود. همه گفتند یکروز میایی خانه و می بینی همه زندگیت را برده است. من می گفتم این دختر ریشه اصیلی دارد، این دختر زمانی دردانه یک پدر ومادر با نفوذ و ثروتمند بوده است. شاید باورتان نشود، دوستان و فامیل حتی رفت و آمدهای خود را محدود کردند، ولی من هر روز بیشتر خود را در برابر مهتاب مسئول می دیدم. روزها که من سر کار بودم، مهتاب خانه را مثل گل تمیز می کرد، غذا می پخت، به گربه هایم می رسید، برایم میز غذا می چید. در یک نیمه شب که از غذای بیرون خانه، دچار مسمومیت شده بودم، این مهتاب بود که متوجه حالم شد و مرا به بیمارستان رساند، در آنجا گفتند اگر به موقع نمی آمدی، شاید بخاطر این مسمومیت شدید جان می باختی. این اولین و آخرین نبود، یکبار دیگر که بدلیل حساسیت و سرماخوردگی در آستانه خفگی بودم، این مهتاب بود که مرا حتی بغل کرده و با اتومبیل به بیمارستان رساند.
من هم او را روانه کالج کردم، با کمک یک وکیل آشنا، نقطه های سیاه سوابق اش را پاک کردم، بخشی از کارم را به خانه انتقال داده و به او سپردم و او در نهایت دقت و مسئولیت و دلسوزی آنرا انجام می داد، تا سرانجام او را برای رشته روانشناسی روانه دانشگاه کردم، بعداز یکسال حتی اساتید دانشگاه از آن همه تلاش و استعداد و درواقع نبوغ مهتاب حیرت کرده بودند.
در آن زمان من دچار یک حادثه رانندگی شدم، کارم به عمل جراحی کشید، مهتاب از درس دست کشید و شب و روز پرستار من شد، او حتی شب ها مرا بغل می کرد، به حمام می برد، بارها در شب بیدارم می کرد تا داروهایم را بخورم. بدلیل اینکه هنوز قدرت راه رفتن نداشتم، پا به پای من می آمد، تا من هرچه زودتر بروی پای خود بایستم و درتمام این مدت بدلیل آشنایی و تسلط برکار اداری من، ترتیبی داده بود که من درخانه، کارهایم را با کمک او انجام بدهم و هیچ کم وکسری در درآمدم هم نداشته باشم.
با بهبودی من، زندگی مان به حال عادی برگشت، با اصرارمن، مهتاب دوباره به تحصیل خود ادامه داد. عجیب اینکه هنوز بیشتراطرافیان من عقیده داشتند، مهتاب قابل اعتماد نیست، او سرانجام ضربه بزرگی بر من وارد می کند و من دیگر درباره فداکاریهای او، در مورد خدمات خانگی و کاری که برای من انجام می داد سخن نمی گفتم چون ضرورتی نمی دیدم.
عاقبت آن روز بزرگ از راه رسید، روز فارغ التحصیلی مهتاب، روزی که او بعنوان یکی از برجسته ترین فارغ التحصیلان خدمتگزاران مردم فقیر و گرفتار معرفی شد و حتی از سوی مقامات دانشگاهی، لوحه افتخاری هم به او اهدا شد و درحالیکه در بالای جایگاه پشت میکرفن ایستاده بود، گفت اجازه می خواهم کسی را بروی جایگاه دعوت کنم، که سرنوشت مرا عوض کرد، بعد مرا روی صحنه خواند، در برابر همه حاضرین، از جمله دوستان و فامیل من که برای فارغ التحصیلی عضو دیگر فامیل آمده بودند، مهتاب در برابر من روی زمین نشست و گفت این فرشته، این مادر، این خواهر، این دوست، این انسان تکرارنشدنی، مرا از تاریکی کوچه های دان تاون، از میان هوم لس های فراموش شده بیرون آورد و با همت و عشق و فداکاری، مرا به اینجا رساند. این لوحه، این مدرک فارغ التحصیلی همه این افتخارات به او تعلق دارد. او را بلند کردم، به آغوشش کشیدم، با هم اشک ریختیم، همه سالن اشک ریخت، حتی آن دوستان وفامیلی که مرتب مرا سرزنش می کردند و می ترساندند، اینک در انتظار بودند با مهتاب عکس بگیرند.

1464-88